صدا در محو

و این بار دیر می آیی. دیرتر از دیر و انگار به رویت هم نیست. کی برسیم خدمت تان؟ای خدای نقش و نقاش.

صدایت میکنم اینبار و تو آهسته جلو می آیی ، چشم در چشم من انگار و من شاد که در آخر کسی مرا  دیده است اینبار و تو هم مثل کسی که مرا انگار ندیده است دستانت را بالا می آوری و میگیری جلوی صورت من وبه دنبال برخورد صدا با آن میگردی و من یخ میکنم که ، تو هم مرا ندیده یی ... حسودیم میشود و لجم میگیرد و تو پشیمان از برگشتنت، دستت را پایین می آوری و من میخواهم ثابت کنم خود را به تو و بودنم را .آهسته صورتم را تا نزدیکی صورتت می آورم و نفس میکشم و بخار نفسم روی شیشه ی عینکت مینشیند و بوی نم آن تا ته ریه ات و تو انگار ثابتت میشود که کسی صدایت کرد. سلام

/ 49 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قاصدک

سلام از دیدن بلاگت خوشحال شدم امیدوارم بتونیم تبادل نظر داشته باشیم متن زیبایی نوشتی فقط یه موضوعی مطالب دیگت رو هم که خوندم نمیدونم چرا حس میکنم که انگار کلا" شاکی هستی .آیا درست حس می کنم؟! راستی من بلاگفایی هستم از تو لینک یکی از دوستان با بلاگ و نوشته های شما آشنا شدم به امید موفقیت همه وبلاگ نویسان

آزاده از کلبه ی عشق

شیشه عینک خدا را می گویی؟ من هم همیشه گفته ام که خدایمان عینک دارد اما دوستم که می گوید خدا نمی بیندش، باور نمی کند...

ملیحه

میخواهم ثابت کنم خود را به تو و بودنم را

همکنون...

در این دنیا خوشبختی وجود ندارد ، اما استثنا هایی هم پیدا میشوند. ژان پل سارتر آپ کردم بیا همکنون...

alireza

salam man upam miai dige ??? felan bye [گل][خداحافظ]

آمیتیس

سلام.خوبی؟؟؟؟ خیلی قشنگ مینویسی خیلی زیاد. نمیدونم چند سالته. ولی نوشتنت خیلی زیاد عاشقانه است. واقعا عاشقی یا نه همینطوری مینویسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ساره

سلام حال شما ؟ كاش دوست هشت ساله‌ام مي‌فهميد كه چقدر دوستش دارم، همين . . . [لبخند]

مريم

زیبا بود دوست عزیزم. حس خوبی داشت جدا... راستی ممنون از لینک و تمام نظرات دوستانه‌ات.خوشحالم کرد لطف دستانه حضور شما.... شاد باشی و سر بلند