داوری داور خویش

های ای پیشکسوت عالم،دست بر ریش سفیدت میکشیدی وقتی،چشم خمار میکردی رو این آبی و آب،روی آن خاک و خمیر،تا ببینی چه شود آخر و عاقبت این مرد بلند آوازه،آن آدم کوتاه قامت،یاد کردی از این که زمانی من خواهم آمد و چشم در چشم تو می دوزم شاید،و نترسیدی از این همه پای در گل ماندن من،و از آن که بریزی عرق شرم از کار خودت؟ای خدای بزرگ و مترود تو بیا و اینبار، داوری کار خودت را به من ها بسپار.

زاده بر زایش آب. خواب مانده بر این آخر و دور،خوردن سخت با صورت با پوست درخت غمگین،تکیه بر بید جوان،سر فرو برده به آب ماهی، خسته خفته بر الطاف چمن،نم نمک کردن یاد باران،سخت آمدن درد کبود، یاد داری داستانم از همان اول بار جایی از متن خودش خبر از یکی بود یکی نبود نمیداد هرگز، همه داستانم بود یکی بود تنها بود زیر بارش برف. سلام

/ 48 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزانه

ان يكي هميشه هست چه زير بارش برف و چه تيغ افتاب تابستان .اين ما هتيم كه نمي بينيم و مي گويم يكي نبود

سحرالسّلطنه

در ارتباط با تونستن و نتونستن که میتونم بنویسم!! اتفاقا زیاد هم از دید من مشکلی نداره... چون خواننده های وبلاگم همه +18 اند !! اما هیچ وقت این حرف هاتونو تو وبلاگ من به شکل دیالوگ نخواهید دید ... چون که من به این حرف های بد گوش نمیدم [خجالت]

شقایق

اا! اینحا تولده ؟ [زبان] مبارک باشه ارزوهای خوب[گل]

موسیو گلابی

کجایی تو بابا؟ نیستی چرا؟ اینقدر خسته شدی از جشن؟!

حوت

خیلی دلم می خواست تو جشن شرکت کنم ولی انگار سعادت نداشتم رفیق!