فانوس و قاموس

هان ای خدای این همه بود. به کدامشان اعتماد داری؟

فانوس در دستم ، راه خویش را پیدا میکنم ، روز است و روشن ،

 شب بود و قرص ماه کامل . ولی این روزها نه به این تابان اعتمادم

 هستن نه باه آن بی تاب ماه،من با نور فانوس خویش در پی قاموس

خویش می گردم .چهره هاشان غمگین مردم دنیایم،در نور واقعی

 فانوس من، جغدان هم چشمانشان کور، هوهوشان لال.شب زیر نور

 فانوس من چهره اش تنها نیست.گرگ دارد.شب بودنش را ،تاریک بودنش

 را دارد.فانوس در دستم.در پی دوستان می گردم دست از رویتان بردارید .

 چشمان نابینائیتان به نور قاموس من عادت کند شاید ،چشم در چشم

 هم شویم شاید.فانوستان را بردارید رو به روی هم بالا آورید دستان ناتوانیتان

 را ، بعد جستن قاموسم، فانوسم مال تو ، نور فانوس در مردمکانم

جایگاهی دارد،و اگر چشمان تو هم عادت کرد فانوس را پای درختان بگذار

، تا همه مردم شهر بفهمند ما را.سلام

/ 21 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آفتاب مهربانی

سلام . با یه مطلب جدید به روزم [گل] منتظر حضور گرمتون هستم ... راستی نظر یادتون نره [چشمک]

kheili vaghte donbale ghamosi,nemikhai khabari bdi k residi ya na?

مریم رضائی

مدتهاست که دوست خوبم بهنامترین به من سری نزده است....

فاطمه

در پی کدام قاموسی ... شک دارم که در این همه تاریکی نور فانوست ره گشا یاشد که راه بس نا هموار است و رفیقان از ترس فانوس ها را کشته اند...

یه بچه مثبت

سلام.من همون بچه مثبتی که واسه خودش برو بیا داشت.میخوام تو دوستم باشی.متن جالبی بود

خلسه

فانوسم را دزدیدندو به من گفتند تو بی لیاقت بودی و آن را گم کرده ای اما نور فانوس من از پشت تمامی دیوارها درها دریاها کوه ها و... نمایان است

محمود

سلام خیلی زیبا بود اما افسوس ... افسوس بر مردمان زمین ,روز آفتابی هم نه فانوس نیاز دارند