خدای دگر و مشق امروز آفتاب

دیر روزیست که جنگیدن را با خدا کنار گذاشتم . خوب یادم  هست ، نشسته بودیم روبروی هم، روی دوزانو ، خسته از اینهمه تقلا ، یک دستم مشت و یک دستم دشنه و او آینه ام در روبرو، با دستانی که من نمیدیدم و دشنه یی که من نمیشناختم . نفس نفس میزدیم ، به چشمهایم نگاهی کرد دشنه را زمین انداختم با انکه دشنه اش در دستش بود. ایستادم و او هنوز نشسته بود. کمی نگاهش کردم  و راه پشت سر را گرفتم و رفتم . یادم هست دعوا از کجا شروع شد . از همانجا که من به او گفتم: ای خدای به ظاهر قدرتمند و در باطن شاید . او خود به این نتیجه رسیده بود که ظاهر و باطنش یکی نیست . میخواست مرا ثابت کند ، که من نتوانستم ثابتم شود ، ندانسته دست به دشنه ام بردم . دشنه ام ؟ دشنه ام چیزی نبود مگرسجاده ، من در راه برگشت برخوردم به خدایی که هم محو بود و هم ظاهر و باتنش قدرتمند.خدایی که ثابتم شده بود بدون آنکه دست بر دشنه یی ببرد یا مشتی که من نمی بینم را گره کند ، قدرتمند است ظاهر و باتنش. خدای صبر و احتیاج

غصه هایم زیر پایت.قصه هایت نوک خودکار . مشقهایت را همه از بر بودم . جیغ و انجیر و نبات،سوسن و سایه و آب. مشقهایت را همه از بر کردند. مشق امروز آفتاب ، سلام

/ 53 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکلات تلخ

سلام . ولا خودمم نمی دونم. موندم سر و سرگردون [نیشخند]

سارا آرامش

فریاد پاک کن را بشنو...برای از نو شدن قصه های تو آماده است.[گل]

مهدی بوترابی

با سلام و احترام / از ابراز همدردي و لطف شما متشكرم. هميشه شاد و موفق باشيد[گل]

بهار

دیر روزیست که جنگیدن را با خدا کنار گذاشتم غصه هایم زیر پایت.قصه هایت نوک خودکار همين ما را بس ...

محمد

متنهایی که می‌نویسی خیلی قشنگه آفرین پسر خوب .یه یوس کوچولو برای تو

عرب بور

روزی از عشق خودم را حلق آویز می کنم باطناب نام تو خود را گلاویز می کنم منکه میدانم دگر از خواب من گم می شوی به فدایت نی دل و این جان ناچیز می کنم آهوی دشت فریب ای انجم شبهای تار کی به دام ما شوی پای تو گلریز می کنم سوختم ای نازنین در حسرت دیدار تو سیخ مژگانت به قلبم کنجه دل ریز می کنم مرحمی بر دل گزار ای بی وفا دلدار من غصه صبر عرب پیمانه لبریز می کنم

سپنتا سبحانی

ما خسته بودیم و گرسنه و راهبان برایمان دعا می کردند ناتوان بودیم ما در شام آخر به صومعه رفتیم از کتب مقدس برهنه شان کردیم و در دستشان اسلحه نهادیم ناتوان بودیم و گرسنه دعا سیرمان نمی کرد [گل]