و من در دستان خاک

و من در دستان خاک ، خواب را به خدا تقدیم خواهم کرد.ای خدای بی نیازی خوابهایم را هم دادم به تو. من یک گام دیگر به تو نزدیکترم. تو از همه چیز بینیازی و من در این تلاش به تو نزدیک شدن خوابهایم را هم بی نیاز شدم.

خدا هم انگشتش را روی سینه ام گذاشته و برایم فاتحه میخواند. چه کسی بود صدا کرد بهنام؟ سهراب تویی؟ آمدم اگر این خدا دست از سینه ی من بردارد

تو  مادرم، که انگار برای نمردنم ، به اشتباه به دست و پای خاک فتاده یی، به اشتباه نرفتم به آسمان، ز ابر و ماه خواسته یی،تو ای پدر که وقت جان سپردنم،به جای حال زار من ، ز رنگ شبهای شن زار گفته یی،به اشتباه ز کار و بار گفته یی،به خاک افتاده یی پدر ؟ به اشتباه!دوباره راز خویش را بجای من ، به خاک به نجوا گفته یی؟تو خوب من،تو خواهرم ،که زخم ها خورده یی،که خوابها دیده یی ز من، تو هم به اشتباه ز رونوشت مادرت !راز به خاک گفته یی

و من که بودنم شرط نبود هیچگاه

و تو تمام خوب روزگار خوب،تو مادرم که از تمام زار زنان روبرو،به چشم من نظاره یی،به رو برویت خیره و به من، به بودنم در این نبود روزگار ، به انتهای جاده های انتظار نظاره یی، ببخش مرا ، تو رفته یی ز این دلم. تو پیش چشم خواب من، شبیه به یک ستاره یی، تو ای پدر که بودنم کنار تو شبیه به کار تازه یی ، گریه نکن که اشک تو به روی قلب مرده ام مثال زخم تازه یی،ببین پدر که زنده ام ،ببین که باز، مثل بهار، جاودانه خفته ام ، ببین که رنگ جان به جای تازه برده ام،ببین پدر که خفته ام به زیر این تابش داغ ،ببین پدر ،که خواب آخرم، چه استوار برابر صدا ،چه استوار برابر تکان تکان ساده یی، شبیه به خواب تازه یی، تو خواهرم ببین ،چگونه نرم و بیخیال  ، درون دشت خاکها، رفته به خواب ساده یی، برادرت را ببین که بار آخر است

 و باز صدای آن سکوت،صدای تار، صدای چه چه درخت،    خدا    !! سلام

 

/ 29 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
...

سلام...سر می زنم..چون نوشته هات منو به یه جایی برد... درست تو نزدیکترین بی کران...شب خوبی بود...[گل]

حسن شیرعلی

اجبار نیست . نعمت است . گاها میپنداریم درون تلخی یک اجبار گیر کرده ایم و راه فراری نیست ولی هرگز اینطور نبوده . هرگز اجبار نبوده . و من به زیباترین نسیم خود را میسپارم که مرا بکند . مرا بکندو از میان این حصار های هر روزه بالا برد . جدا کند از بی عبور های مداوم و سقف ها را برچیند تا از خودم رها شوم .

رها.ف

دیدنیست...

alireza

salam man bazam oomadam blogam upe bebakhsh ye modat dargir boodam nashod behet sar bezanam felan bye

آمیتیس

سلام. خوبی؟؟؟؟؟؟ نوشته هات خیلی قشنگه ولی معلومه خیلی گرفته و سردرگمی. چرا؟؟؟

Bluestar

سلام آقا بهنام، ممنون که اومدی و سرزدی، و اگه رفتی به آکادمی هم که دمت غیژژژژژ، منتها می‌دونی همین‌طوری رفتن که نمی‌شه! باید فعال باشی آقا! فعال...من این پستت و قبلیشو خوندم، ولی می‌دونی(شایدم نمی‌دونی) که من بی‌خدام...اینه که واقعن چیزی ندارم بگم، اما بعدن‌ها می‌گم! قول می‌دم.:دی

فاطمه

زیباست و ملموس راستی این یه نثر نیست فقط کافیه زیر هم بنویسیشون به نظرم زیبا تر می شه البته فقط یه نظر موفق باشی [لبخند][گل]

آزاده از کلبه ی عشق

این بار دلنوشته ات به ترانه می ماند بهنامترین....چرا می گویم می ماند؟نه به ترانه نمی ماند ..اصلا خود خود ترانه است.