مردم وا مانده

هان ای خدای بهشتیان و جهنمیان ، قشلاق تو کجاست؟

مردمی از پشت دیوار حقیقت گذران ، نگران، های گویان ، هی کنان ، خجل و سر افکنده و گاه پریشان ، حیران ، می رویم ما ، گه گداری بهر یک استراحت تکیه بر این دیوار قطور و قدیمی ، خستگی بر تنمان وا مانده ، قوز کرده در این اندیشه ، که کی ؟ کجا ما افتاده ایم این سو، از کدام در گذر کردیم آن روز که یادمان نیست الان؟ سر تکان داده و باز هی کنان ، های های گویان می رویم ما که شاید روزی در کجایی از این ناکجا آباد بجستیم دری و رفتیم داخل ، یا که یک پنجره ی کوچک که ببینیم آن سو کجاست؟ یا از کوشه این دیوار که جای ناخن کسی مانده بر آن کشیدیم بالا ، که شاید دیدیم پیرمردی سالخورده و بلند به او بگوییم سلام

/ 18 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرشید

فوق العاده بود بهنام جان! این بندۀ وامانده، تو را به نظارۀ جشن آغاز من می خواند... خوشحال میشم! [گل]

مینو زاهدی

و خدای خموش چه صبور باز هم از عرش نظاره گر درماندگی ماست ![گل]

شروینسا

پشت یک پنجره تصویری از آجر های دیوار انگار این لامکان بن بست است هرطرف دیوار و همه کس بیزار

ابله

آه! امان از اين مردم!

شروینسا

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

جزیره در کهکشان

بهنام جان / سلام / من جزو طرفداراتم . 1- حیران ماندن نه هیران ! حیران = انگشت به دهان !!! درستش کن . 2- غوز کردن رو دو جور مینویسند هم غوز هم قوز اشتباهت رو اصلاح کن . با احترام میس شانزه لیزه

من

قدیما همین موقعها بود وبلاگی بات آشنا شدم! یادته؟