پایان راه بی پایان

خدای برگ فهمیدی که کی مرد و از درخت افتاد؟

و این آن پایان نیست ، اگر گفت که هر کس، آخر کاری برای مرگ خویش دارد ، و این آن آخر و این آن پایان اندوه ناک و اشک ریز و غم انگیز نیست ،  و این هرگز نبیاد آخری باشد زمانی که حتی برای یک دمی دیگر توان سینه بالا بردن و پس دادن آن دم را داری ، و این آن آخرین نیست هرگز زمانی که تو بیداری و ...و این آن آخرین شاید که تو باز برای آخری دیگر پا بر خاک این صفحه بگذاری. سلام 

/ 16 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگار

یادپست خودم افتادم... نمی دانم بر زمانی مرد که از درخت جدا شد یا به زمین افتاد؟؟؟نه نمرد...رقصید..تنها نوازش باد بود که نواخت ترانه ی پاییز را[گل]

شقایق

امیدوارم تو هم خوب باشی . سلام.

صنما

[گل]سلام چی شد قولت پس داش بهنام/.[متفکر]

شقایق

راستی بهنام .. اون دستوری که واسه سیخ ها رو دادی یادته؟؟ امتحان کردیم خوب شد. اصلا نریخت رو آتیش .. [نیشخند]

صنما

[گل]. آدرس سایت: sanama.ir

کارگاه نمدمالی

[چشمک] ................................... .......... خب ، اگر ما آبروی مردم این سرزمین را برده ایم شما چه کرده اید؟ شما این کار را هم نتوانسته اید بکنید که ! اگر ما ترویج ماوراء الطبیعه[ خرافه ! ] کرده ایم ، شما که نتوانسته اید بکنید ! اگر ما به رعایا سهم داده ایم، قند و شکر و نفت و کوفت داده ایم تا ما را بکنند توی صندوق ، شما چه داده اید یا کرده اید؟! شما این کار را هم نکرده اید که ! اگر ما ترتیب مملکت خودمان را داده ایم ، شما ترتیب ( چه کسی را ! ) کجا را داده اید؟! این کار هم که از شما برنیامده مهندس الممالک جان !......

صنما

[گل]سلام کامنت خصوصی دارید.

صنما

[نیشخند]عجب گندی زدم. میرم عوضش کنم

هورسان

سلام. یه حسی تو وبلاگت هست که مجبور میکنه دوباره اینجا بیای! اینجا رو دوست دارم شاید به خاطر همین حس!