زندانبان زندانی

هان ای خدای میراث مانده بر من ، صدایی که می شنوی صدای خورد شدن استخوانی در قبر نیست . این صدای یک مشت استخوان زنده است.

من. زندان بان یک زندان کوچک اما عمیق هستم ، زندانی با پنج زندانی که هرکدامشان پنجاه زندان بان نیاز دارند.یک شاعر ، یک نقاش ، یک نویسنده و یک فیلسوف

من زندان بان زندانی هستم کوچک اما عمیق که هر روز اقدام به فرار نا فرجامی می کنم . نقشه ها ریخته ام ، زمین ها کنده ام ، مرض ها گرفته ام در پی اجرای نقشه ی فرار

من زندان بانی هستم اسیر به دست پنج زندانی در زندانی کوچک اما عمیق

سلام

/ 25 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگاه

زندان بانی عمیق و دانا جالب بود.

جزیره در کهکشان

خیلی وقته نیومدم این جا ...متحیر شدم . عجب نوشته ای ! بسیار غمگین شدم . مطمئن باشم 50 نفر ؟ من هم جزوشونم ؟ و این استخوان ها که گفتی حکایت بیداری من زیر سنگ لحد است جانا . . . به تو تبریک میگم نوشته ات کوتاه . عمیق و تاثیر گذار بود . میس شانزه لیزه

ریحانه

سلام خیلی زیبا قشنگ و خواندنی[گل]

نگار نیک نفس

ما منتظر آپ جدید هستیم هیچ جا نمیریم همین جا هستیم [گل][نیشخند]

شاعرشنيدني ست

سلام دوستم من تقريبا يك سال پيش به وبلاگ شما مي اومدم و اون موقع اينقد تلخ نبودي!! چايت را تلخ بنوش وقتي شيرين هم فقط اسطوره اي بود كه مي خواست با دو نفر بخوابد. . . به روزم وچشم انتظار مهر شما

مریم بانو

منتظر نوشته ای جدید از بهترین زندان بان تاریخ هستیم...[تایید]

Az@deh

درود نوشته های زیبایی بود ...از خوندنشون لذت بردم ...ممنون بابت اندیشه ی تاثیرگذارتان [گل]

ساراي

چه زيبا اينكه تو خودت را پنج شخصيت بداني شاعر و نويسنده و فيلسوف و ...؟ خودت همه ما زندانبان هاي خودمانيم همه مان مهر افزون