بگو سوگند

هان ای خدای خنده و سوز!یک نمایه از گذشته به حال می دهم ، کودکی ام گریه کردم و تو خندیدی ، حال بغض که می کنم گریه می کنی ! کدام را باور کنم؟ آن شوخ طبعی ات را یا این دلسوزی ات ! ای خدای دوگانگی و تشویش

قول بده ، دست بر سینه بگذار و بگو سوگند ، که اگر به تو دادم نشانی دریا را ، وقت دیدن او ، بعد غرق شدن در آبش ، لحضه یی هرچند کم هرچند دور ، آوری یاد مرا و در انیشه ی خویش بپرسی از من خانه ی دوست کجاست ، و من هدیه کنم برگه ی کنده شده از مشقهای سهراب را ، که در آن بنوشته پشت هیچستان است ، حال بنویس آدرس دریا را ، بعد از شب دم صبح ، قبل تابش نور وقت آواز قناریهاست ، که به رمز ، اذان می گویند ، آن زمان سر بر مهر شمایل بگذار ، چشم ببند ، اندکی صبر کنی غرق دریایی تو ، راستی برسان دریا را ،سلام

/ 31 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Bluestar

راجع به متن چیزی نمی‌گم. قشنگه و همین‌طور پر از یک حسی که مجهوله،و اسه هر کسی می‌تونه یک چیزی باشه. اما مثل هر بار دیگه که این وبلاگ رو می‌خونم، درشگفت می‌شم از این که چطوری یکی می‌تونه با این همه احساس و شور و شوق واسه خدا بنویسه! یادم نمی‌اد توی مومن‌ترین لحظاتم همچون حسی نبست بهش داشته بوده باشم(عجب فعلی شد) و خوش به حالت که خاطرت توی خاطر کسی جامونده. من از خاطرِ خودِ خدا هم رفتم.... خداحافظ!:دی

نقش ونگار

سلام بهنام این جهنم را به جهنم بفرست خدایا . همیشه شاد باشی

نقش ونگار

سلام بهنام این جهنم را به جهنم بفرست خدایا . همیشه شاد باشی

سایه خیالی

جالبه این پست رو سالروز در گذشت سهراب خوندم!

نگار

سلام خوبیئ؟ خوشحال شدم کامنتتونو دیدم و خوشحالم که دوباره به وبلاگتون اومدم قشنگ بود مثل همیشه ممنون [گل]

شادی سلیمی

این نوشته متفامت تر از همیشه بود.سر جنگ نداشت! اما تسلیم هم نشده بود!

دخترک

سلام چه عجب این طرفا!!! اومدم سلام برسونم[نیشخند]

شقایق

[وحشتناک] چه ایکون باحالیه :))

شقایق

چرا مگه چطوری شده دستورم؟ به نظر خودم که مثل همیشه س.[رویا] نیست؟؟؟؟!!