تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
بوسم بده ماچم کن

یاد روزهای رفته را بخیر کنیم روزی . برویم یکجایی بنشینیم  با هم در سکوت . تو بگوی هعی و یادت بیاید یک روزی رفتیم جایی و پایمان را کردیم در اب . من بگویم هعی و یادم بیاید یک روزی هندوانه در اب انداختیم . تو بگویی هعی و ترس از بلندی یادت بیاید و من بگویم هعی یاد کیفی که هیچ وقت دیگر در کادر نیست . بوسم بده ماچم کن و به خاطراتمان بگو سلام




کلمات کلیدی :تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤

نظرات ()

از آن روزهای گند

از آن روزهای گند چند روز مانده به عید است . از همان روزهای پر استرس و درد . از همان ها که حتی حال رفتن را هم نداری .

از آن روزهای گند چند روز مانده به بهار، که تو را خسته میکند از رسیدن به انتها و شروع دوباره . از همان ها که تو مانده ای و چشم های بسته و خسته . از همان روزهای گند چند روز مانده به عید که نگارش کم باشد، تو باشی و هزار درد و زهر . از همان روزها که شب نمی‌شود . که آفتابش پس آفتاب می‌چسبد و نمی‌فهمی روزش بلند است یا شبش . از همان روزهای گند کم خوابی از استرس خوابیدن، از ترس خواب دیدن . از همان روزهای گند چند روز مانده به بهار که سبز هم باشد جهنم است،د هم باشد جهنم است، باران هم که باشد جهنم است از ترس و دلشوره و استرس . از همان ها که به تو می‌فهماند زندگی از اولش که خوب نبود . این آخرش هم خوب نیست . شلوغ میشوی در مردم و داد میزنیم همه با هم . از آن روزهای گند چند روز مانده به عید است و فریادهای بدو بدو بیا که حراجش کرده است. و ترس که حراج شد و رفت، عمر هم رفت .  از همان روزهای گند چند روز مانده به عید است که خوب بو بکشی بوی مرگ می آید . مرگ زمستان و نه بیش . و خوب میدانی که امسال هم چون سال پیش و هرسال گند است و نباید برای رسیدنش شوری داشت ، شوقی کرد . از همان روزهای گند چند روز مانده به عید که همه نفرین های تو ، همه اخم های من را با خود به یدک میکشد.و تو میمانی و هزار لبخند مصنوعی که میگوید.سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢

نظرات ()

جهنمی خواهم ساخت و در ان خواهم سوخت

و تو ای خداوند بهشت و جهنم و جهنم و جهنم و جهنم 

میبارد اسمان. سخت و سخت تر . تابستان اتش افتاب و پاییز درخت سوخته و من در بهار هم جهنم و در زمستان جهنم . پس میسازم از خاطرات و رویا ها و ارزو ها و روزهای بدست نرسیده جهنمی و میسوزم و میسوزم .

نه به دنبال ابی برای خاموش کردن بودم و نه دری برای به بهشت رسیدن . میدانم که اگر در ته بهشت هم باشم باز خواهم سوخت .

پس ای روزهای اینده که ایستاده در شعله های اتش و تابش افتاب و ای روزهای سرسبز در جهنم و برفهای نشسته بر جهنم

سلام

 




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢

نظرات ()

شراب غصه و غم

ها ای خدای کز کرده و گوشه گیر . خیالت نیست؟ یادت هست؟ یا بمان یا برو 

غمها را دانه دانه که حب کنی و خوب نگاهش کنی و دم اش را بگیری و ببینی که چیزی تهش نمانده باشد ، بعد که در خمره بریزی و بخوب کیپش کنی و در تاریکی بزاری و نگذاری نور به ان بتابد و بعد یکروزی با هزار شوق خمره را بیاوری و درش را باز کنی انگور های له شده و تخمیر شده را از صافی بگذرانی و خوب خوب خوب صافش کنی و باز به خمره برگدانی و هر ماه یکبار به سروقتش بروی و خوب همش بزنی در تاریکی مطلق که نوری به ان نرسد ..... بعد یک سال شراب دست ساز خودت را داری که در مان همه ی کاووس های بد و نخوابیدن های از ترس کابوسهای بدت هست . هر شب قبل از خواب یک لیوانش را گرم گرم گرم بالا بروی خوب خوابت میگیرد . فکر و خیالشان دیگر نیست . خودشان اکنون در رگهایت شناورند . راحت میخوابی . راحت راحت راحت . چون کابوسها هم در رگها شناورند




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢

نظرات ()

بازی های کوچه های های های و هق هق

هان ای خداوند عارفان و ملاکان و ثروتمندان و ان و ان نظر هم بر من کنی خوب است

دست بر صورت گرفته تا مباد کسی اشکهایم را ببیند . دست بر دهان گرفته تا مباد کسی صدایم را بشنود . صدای گریه هایم را صدای های هایم را . میدوم در هزار  کوچه به بهانه ی بازی قایم باشک و باز هق هق  . فرار میکنم به هر کوچه به هر بهانه و باز های های . چشمان خیس و لب خشک و من و بازی در کوچه های های های و هق هق . 

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢

نظرات ()

از آن شبهای گند چند روز مانده به تابستان

هان ای خدای بیهوده . تلافی همه ی کارهای نکرده ات را نکنم چه کنم؟

 

از آن شبهای گند چند روز مانده به تابستان است . از آن شبها که ای کاشها به دهانت حجوم می آورند . از همان شبها که به روزهای زجر آور اما و اگرها نزدیکت می کند.از آن شبهای بی جیرجیرک و بی هزار چیز و هزار کَس دیگر. از آن شبهای هزار درد و زهرمار است که اگر یک دقیقه دیگر طولش بدهی این نوشتن را می شود آرزوی مرگ. از آن شبهای احمق و کینه جوست که هرچقدر هم که دلتگ باشی دورتر از اویی . از همان شبها که بوی توت با زجه گربه ها دیوانه ات می کند . از همان شبهای گند چند روز مانده به تابستان .

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢

نظرات ()

کسی که از ترس نمیترسد

هـــــــی خدای مداد های رنگی ، خدای تراش هم باش ، خدای کاغذ هم باشد . خدای نقاش هم باش

من از پاییز میترسم . از آن همه زمزمه ی مردن . من از زردای پاییز میترسم . من از رنگ افتاب نیم مرده میترسم . من از درخت خشک . من از درخت نیم خواب خرمالو میترسم . من از جان دادن ان فصل زیر پاها میترسم . من از پاییز و ان همه زمزمه ی مردن میترسم

من از سازها میترسم . از صدای وحشت اور سنتور . من از گریه ی نی و تمبور . من از داد تو خالی تمپک . من از جنگ سه تار و تار و آواز میترسم . من از صدای سازهای همساز میترسم

من از قایقی بر آب آرام . من از آرامش ناخدا در دریای طوفانی میترسم . من از خدای ترس میترسم . من از کسی که از ترس نمیترسد میترسم.

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢

نظرات ()

جنگ ابرها

وای خدایی که تا بحال درد نکشیده ای . درد دارد . نکن

ببین بیین این ابرهای سفید پر غیرت را که با باد هم رزم شده اند و به جنگ ابرهای سیاه میروند . بشنو بشنو این صدای زجه های ابر سیاه است و ببین که برق شمشیرش کور میکند آدم را . اشک ریزان ابرهای سیاه است و خوش خوشان درختان بهار . چشم ببندی و باز کنی تو میمانی و شکوفه های بهار و اسمان آبی آبی . اگر پرستویی دیدی بجای من بگو سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢

نظرات ()

مردی که بارها مرده بود

هان ای خدای روزهای بد و روزهای خوب و روزهای بد و روزهای بد و روزهای بد و روزهای بد خیالت راحت هنوز برای بازیگوشی هایت جان دارم

من آن مرد برنده ام که سالها پیش همه چیزش را باخته و اکنون با تجربه ی آن باخت دارد همه را می‌برد . بردن که چه بردنی . من همان برنده ام که با هر بُرد هزار خاطره ی بَد را به جان می‌خرد . مردی که یکبار مُرد و هربار که می‌بَرد یکبار می‌میرد .من همانم خوب نگاهم کن.

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱

نظرات ()

تازه چه خبر ؟

 هان ای خدای مردم وا مانده ، از حالمان خبرت است اکنون؟

خبر تازه یی نیست

مردم خسته و خواب

و درختانی در پچ پچ و پیچ بهار

که آیا سبز شوند باز هم ؟

خبری نیست رفیق

خبر تازه ی من 

مرگ همسایه ی دیوار به دیوار

زایش گربه ی چاق

و افزایش جمعیت جهان

به هفت گربه ی مفت خور امروز

خبر رفتن

رفتن رود زلال به قعر مرداب

رفتن ابر سیاه

خبری نیست رفیق

خبر تازه ی من

باور کن

خبر مردن مردم سالها مرده

خبر خاصی نیست

خبرم پسر رز فروش

خبرم اخم ابروی پدر در پیری

خبرم چیزی نیست

خبر مرگ صدا در حنجره است

خبر رفتن نور

راست و دروغش با من

خبر من هست 

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱

نظرات ()

زندانبان زندانی

هان ای خدای میراث مانده بر من ، صدایی که می شنوی صدای خورد شدن استخوانی در قبر نیست . این صدای یک مشت استخوان زنده است.

من. زندان بان یک زندان کوچک اما عمیق هستم ، زندانی با پنج زندانی که هرکدامشان پنجاه زندان بان نیاز دارند.یک شاعر ، یک نقاش ، یک نویسنده و یک فیلسوف

من زندان بان زندانی هستم کوچک اما عمیق که هر روز اقدام به فرار نا فرجامی می کنم . نقشه ها ریخته ام ، زمین ها کنده ام ، مرض ها گرفته ام در پی اجرای نقشه ی فرار

من زندان بانی هستم اسیر به دست پنج زندانی در زندانی کوچک اما عمیق

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠

نظرات ()

شاگرد سه ساله ی کلاس پنجم اکاور

ای خدای نمی دانم چی . نمی دانم کی . چله هتان چلچراغ

بازی در آورده است روز و روزگار ، انشاء می نویسد شاگرد، زرنگ قبل از آمدن آموزگار بد اخم ثانیه ها

قلم در دست می گیرم و ......

کلاس دار می نویسد بر تخته سبز کلاس، خوب ها ، بدها شاید هم خوب ها یا بدها .

پنجره باز و سوز گریزان از کلاس ِ در جنگ گچ پرانی ها 

شب چله  را ما باد مادربزگ و پدربزرگ می گذرااااااا ....شورش را در آورده این دانش آموز زرنگ

گردو ها هم زرد می کنند برگشان را و نثار می کنند به پای کلاغانی که در حیاط مدرسه قار قار می کنند

آسمان ابری است

 معمولا در شب یلدا ما هندوانه میخوریم و... یکی خفه کند این شاگرد زرنگ کلاس را

برف ها آویزان از ابر مانده اند که ببارند یا بگذرند از این شهر دود اندود که همه ی مردم شهر دوستش دارند

بلند ترین شب سال را به شما......... گندش بگیرد با  انشاء نوشتن این دانش آموز زرنگ کلاس را

کلاغان ،آخرین، ابر ،پاییز باران ،آجیل، برف ،پدر، شهر ، حافظ ،پنجره ،بازی،

من چله را دوست دارم اما تنها نه

نقطه سر خط این بود اشناء من در باره ی بلند ترین شب سال

ولش کنید این دانش آموز زرنگ کلاس را

امضاء

شاگرد سه ساله ی کلاس پنجم اکاور

سلام

 




کلمات کلیدی :یلدا، بهنام ترین، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠

نظرات ()

با ما نیست

من اشتباه کرده ام ، پس می گیریم حرفم را ، تو هستی ، هنوز هم هستی . منتظر می مانم تا به خود بیایی.

آه ای خدای خود فراموش کرده . به خود بیاد و نگهدار خودت باش

روزگاریست نازنین روزگار ما ، ما بیچاره ایم و گم کرده راه ، از این رانده و از آن مانده ، دنیایی کوچکی ساخته ایم به نام خودمان ، خود می سازیم و خود تعریف و تمجیدش می کنیم . مثل همان اول ،همان روز اول . یادتان هست ؟ چشم در چشم جایی گفتیم سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠

نظرات ()

فصل های جا مانده

ای خدای همیشه آمین گو . ازین همیشه  و تکرا رهایی . آمینت هست؟

امسال سالی ست که بهار‌ ِ درختانِ پیر ِ کوچه ی اقاقیا، زمستانیست.سلام

 




کلمات کلیدی :کوتاه، بهنام ترین، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠

نظرات ()

طعم مرگ

هان خدایا ! باز عدالت را تو برتری؟

 

گفتم شاید آرزویی باز. رویایی دست نیافتی از بد بخت و اقبال من در این روزها

گفتم شاید دقیقه دقیقه بودن . شاید ثانیه ثانیه مردن

ویرانم در میان طعمها ، طعم خواب و خیال ، طم گس خرمالو ، طعم تلخ قهوه ، طعم کوجه سبز و نمک ، طعم مرگ شاید ، طعم خون است انگار، طعم بی روح صدای مادر ، طعم خستگی در جان پدر ، طعم خون است انگار، طعم دورِ دست دوست ، طعم تند باران ، طعم یک روز بدون حسرت ، طعم یک خاطره ی خوب شاید

سلام


 

 




کلمات کلیدی :بهنام ترین، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠

نظرات ()

میهمانی جنگل پیر

و تو ای خدا ی ناز دار و کرشمه گذار ، زن پیر و لوچ هم بنده ی توست؟

پیش ناز و کرشمه هستم من ، در پس درخت گردو میهمانم. جشن میلاد جنگل پیر است،من و سنجاب و سنجاقکها ، انتهای کوچه ی ساز و آوازیم ،در ته بن بست بی نوایی ها ،رنگ خانه نور مهتاب استو نشناش یک کلاغ پیر ، ما همه مست عطر گندم زار . گر بیای خوشنود خواهیم شد ، رمز عبورمان را بگویم باز؟ سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور، بز،دی،ماه دی، خدا
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩

نظرات ()

پیش کشی خاطرات

وای ای خدای سر خوش ، مستی ات را از کدام (می) داری؟

خاطره هاتان است که در حال آمد و رفتنند.جمعیم و کنار هم . شراب و ما . یادت آمد که بودی ، که بودی الان رفت . یادت آمد که گفتی ، چه گفتی الان رفت . یاد زیبائیتان هم آمد ، چرخی زد ، گیسوانی تاب داد ، یاد زیبائیتان رقصان رفت.یاد روز اول هنوزم اینجاست ،جایتان خالی باد ، هوس آمدن کردید ، رمز عبورمان این است. سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩

نظرات ()

من به بیداری خود محتاجم

هان ای خدای بیداران ، خود کجا خفته یی اکنون ؟ 

وقت خسبیدن من نیست اکنون . من به بیداری خود محتاجم ،تن من بهر کاریست در این وادی آب و آسمان . بهر روز موعود ، وقت خسبیدن من نیست الان، وقت خسبیدن من با عجل است ، من به بیداری خویش محتاجم و جهان به من بیدار محتاج ،تو در آغوش بگیرم چندی ، دست در گیسوانم کن مشت ،من همین را انگارم که عمری خواب است ،وقت خسبیدن من نیست الان . من به بیداری خویش محتاجم و جهان به بیداری من ، سلام.




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩

نظرات ()

من از تمام شاعرانگیهایم بیزار

هان ای خدای شاعر ها ، کمی هم فارسی ساده شعر بگو

من از تمام شاعرانگیهایم بیزار. از بغض های محدود به قفس حلق ، از تپیدن های تندا تند دل ، از نفسهای بند آمده ام هم. من از تمام شاعرانگی هایم بیزارم. بیزارم از عکسهای خوب ، از نوا ها ی خوب ، بیزارم از زن زیبا که نمیتوان عاشقش شد ، بیزارم از دل کوه ، از ته جنگل ، من از همه ی خوبها با بغض بیزارم. ، از خدا بیزارم ، از خود بیزارم ، من از همه ی این شاعرانگی ها بیزارم. سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور، شاعرانگی
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

نظرات ()

مردم وا مانده

هان ای خدای بهشتیان و جهنمیان ، قشلاق تو کجاست؟

مردمی از پشت دیوار حقیقت گذران ، نگران، های گویان ، هی کنان ، خجل و سر افکنده و گاه پریشان ، حیران ، می رویم ما ، گه گداری بهر یک استراحت تکیه بر این دیوار قطور و قدیمی ، خستگی بر تنمان وا مانده ، قوز کرده در این اندیشه ، که کی ؟ کجا ما افتاده ایم این سو، از کدام در گذر کردیم آن روز که یادمان نیست الان؟ سر تکان داده و باز هی کنان ، های های گویان می رویم ما که شاید روزی در کجایی از این ناکجا آباد بجستیم دری و رفتیم داخل ، یا که یک پنجره ی کوچک که ببینیم آن سو کجاست؟ یا از کوشه این دیوار که جای ناخن کسی مانده بر آن کشیدیم بالا ، که شاید دیدیم پیرمردی سالخورده و بلند به او بگوییم سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩

نظرات ()

پرشین بلاگ. امروز، دیروز ، و گذشته ام

 

های آی خدای روزهای رفته. روزهای مانده را هم تو خدایی می کنی؟

پرشین بلاگ. امروز، دیروز ، و گذشته ام

عجیب ترین خبری که در این هفته دیدم و خوندم که به من و دنیای من ارتباط مستقیم داشت خبر فروش پرشین بلاگ بود. خب کاریش نمی شه کرد. تصمیم مدیریتی هست و البته با شناختی که من از مدیران پرشین بلاگ دارم قبل از اینکه بخوان به منافع خودشون فکر کنند دنبال راهی هستند که کاربرای وبلاگی به ویژه پرشین بلاگی ها نفعی رو داشته باشند.وباز  فراموشم نمیشه که مهدی بوترابی یکی از ده نفری هست که برای ایجاد امنیت در نظام مجازی فارسی سالهاست داره زحمت میکشه.گردن خودم دیدم یک گوشه از اتفاقات حقیقی و مجازی که با این دنیای مجازی یعنی پرشین بلاگ برای من شروع شد رو بنویسم.فقط برای اینکه یادم باشه و بدونم کجا بودم و کجا هستم.

من وبلاگ نویس هستم. این شعار من بود . با وبلاگی شروع کردم به نام تهروووووون که تعداد واوهاش یادم رفت و بعد وبلاگ بهنامترین رو راه اندازی کردم. بیشتر سر کل کل با یکی از دوستای حقیقی که..... بماند ولی بعدها برام یک اتفاق دوست داشتنی شد. از اینکه مطلبی که نوشتم رو چند نفر خوندن، چند نفر برام کامنت گذاشتن و.... یه چند وقتی ننوشتم نه اینکه برم و نباشم . من بودم و اینترنت نه .  و خب باز شروع کردم . نمیدونم شما یادتون میاد یا نه ولی اون موقع باید میرفتی دکه یی جایی رو میجستی که کارت اینترنت بخری مثلا اگر پولدار بودی و پولت می رسید یه کارت پنج ساعته می خریدی اونم چی با سرعت بیست و چهار ....... با این مشقتها وبلاگنویس شدیم ما. شدم من . شدیم نسل ما. کسایی که هنوز توی دنیای مجازی دارن مینویسن و هستن از اون نسل هستن.

خیلی چیزا کشیدیم. شما یادتون نمیاد . از فیلتر شدن ، مسدود شدن ، تهدید شدن، میگم که یادتون نمیاد یه زمانی وبلاگ نویسی جرمی بود برای خودش.ترسمون وقتی زیاد شد که مدیر سایت رفت جای آب خنک خوری ، دامنه سرقت رفت ، ترسها بیشتر شد . خب یواش یواش درست شد. توی این هاگیرواگیر پرشین بلاگ مراسم هم گرفت. یهو خبر دادن با پیغام که آقای وبلاگنویس برو توی مای پرشین بلاگ تست کن ببین کنترل پنل جدیدمون قشنگه و اینا . رفتیم خوب بود. عوض شد. من همینجوری بودم. من وبلاگ نویس بودم.تولد چندمین سال تاسیس پرشین بلاگ بود . دعوتهای زیادی بود که بیا ببینیمت. یکیش ویوارا بود. رفتم خوب بود. بد بود. گذشت. یادمه کیا بودن، سروش صحت بود ، کیانیان بود. ابطحی بود... بودن خیلی ها بودن. یه سالن وبلاگ نویس. منم بودم آخه من وبلاگنویس بودم. بعد شد شد شد شد شد . روزها رو میگم شب شد. تا نهم شهریور . روز جهانی وبلاگ و باز ویواز بود که دعوت کرد که برم و توی جشنی که پرشین بلاگ برگزار می کرد شرکت کنم. محل برگزاری فرهنگ سرای بانو. یادمه خیلی ها اونجا بودن. شیفته. توت فرنگی. اپیوم. ویوارا و....... و خب فنز وبلاگنویسها از همین جا شروع شد برای منآخه من هم وبلاگ نویس بودم.مراسم بعدی بانوان بود. شماها یادتون نمیاد ولی جشنی بود. بابا همون جشنی رو میگم که پولادزاده و بابایی مجری بودن. آقا همون که بهاره رهنما و فرزاد حسنی هم اومدن. بابا یکصد وبلاگنویس برتر زن. منم اونجا بودم. کلاغم بود. آبان هم بود . آره منم بودم. زن نبودم ولی وبلاگنویس که بودم. هی هی هی . بعدش کلی جشن داشتیم . کلی جلسه. از نقد ادبی بگیر و بزرگداشت و پایان سال و عید و سفر تفریحی و اووووه. چقده همنشینی برای تولید محتوای مفید فارسی. یادتون میاد؟ دیگه از اینجا به بعدش رو من نمیگم چون میدونم یادتون میاد. که چیا شد . که چیا نباید می شد. که چرا جشن نشد. چرا مراسم نشد. الان رسیدیم به سر خط آینده. احتمالا آینده ی بهتر برای بهترین وبلاگ سرویس فارسی، اینکه فروش پرشین بلاگ به چه صورتی هست رو نمیدونم. ولی این رو میدونم که به نفع کاربراست. شاید تیم قبلی چیزی نداره که رو کنه، شاید خودش رو توی این زمینه تموم شده میدونه. شاید ایده دارن پول ندارن. شاید ایده ی بهتری دارن. ولی من بوترابی رو میشناسم.میدونم هر اتفاقی بیافته به نفع کاربرای پرشین بلاگ هست. به امید آینده ی بهتر برای پرشین بلاگ .من می نویسم چون من وبلاگ نویسم. سلام

پست بلند و پینوشت بلند::::ما وبلاگنویسان امضا کننده این درخواست ضمن احترام به حق تصمیم گیری مالکان سایت پرشین بلاگ، برای خرید سهام این سایت اعلام آمادگی می کنیم و از مسئولین آن می خواهیم تا با برنامه ریزی و واگذاری سایت به وبلاگنویسان علاقمند ، حس مسئولیت و قدرشناسی خویش را نسبت به جامعه وبلاگنویسان ایران نشان دهند.

بدین وسیله از کلیه شما هواداران عزیز درخواست میشود تا در نظرسنجی شرکت کرده و موافقت خود را با امضای خود به ثبت برسانید .

آدرس نظر سنجی بدین شرح می باشد :

http://www.petitiononline.com/pb1381/petition.html

باشگاه هواداران پرشین بلاگ


 




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور، خبر فروش پرشین بلاگ
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩

نظرات ()

فانوس و قاموس

هان ای خدای این همه بود. به کدامشان اعتماد داری؟

فانوس در دستم ، راه خویش را پیدا میکنم ، روز است و روشن ،

 شب بود و قرص ماه کامل . ولی این روزها نه به این تابان اعتمادم

 هستن نه باه آن بی تاب ماه،من با نور فانوس خویش در پی قاموس

خویش می گردم .چهره هاشان غمگین مردم دنیایم،در نور واقعی

 فانوس من، جغدان هم چشمانشان کور، هوهوشان لال.شب زیر نور

 فانوس من چهره اش تنها نیست.گرگ دارد.شب بودنش را ،تاریک بودنش

 را دارد.فانوس در دستم.در پی دوستان می گردم دست از رویتان بردارید .

 چشمان نابینائیتان به نور قاموس من عادت کند شاید ،چشم در چشم

 هم شویم شاید.فانوستان را بردارید رو به روی هم بالا آورید دستان ناتوانیتان

 را ، بعد جستن قاموسم، فانوسم مال تو ، نور فانوس در مردمکانم

جایگاهی دارد،و اگر چشمان تو هم عادت کرد فانوس را پای درختان بگذار

، تا همه مردم شهر بفهمند ما را.سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩

نظرات ()

کلاغ منجی

هان ای خدای شبها ،روزها کجا میخوابی؟ بیخ گردن من؟

سالهاست که برای تازگی فکر می کنم. چه کنم که دانه ی انار درخت شده ، چاره جز دادن بار بیشتر برای بهتر شدن ندارد.طعم همان طعم است . چراه فقط تکرار. مگر کلاغ برچیند دانه یی از من را . ببرد در جایی بی اندازد . شاید آبی بود،نوری زد ،بادی وزید، و من درخت شدم،درختی انار. شاید دشتی را از تکرار رهانیدم. اگر برسد این روزها کلاغی و بگوید سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

نظرات ()

من هم آب می شوم در این همه لذت

درود بر توی ای خدای بانوی تن فروش ، به گمانم این برای یک سالت بس

کوله ام را زمین گذاشته ام ، زیر درخت اول از سمت چپ این جنگل انبوه ، آنجا که جایی برای آتش کردن است می نشینم. زیر انداز را پهن می کنم. جمع میکنم هیزمهای خشک و تر را ، و به آتش دل می سوزانم همه را ،و رویش کتری کوچکی می گذارم برای دم کردن ناماندگان،  این چای دم کرده از مردم خوب و بد روزگارم را میریزم درون جام بلورین گریه هایم ، و درونش نباتی آغشته به زعفران میگذارم و با صدای خرد شدنش در ته لیوان ، من هم آب می شوم در این همه لذت. کاش بهار نیاید هرگز اینجا . سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور، لذت
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

نظرات ()

باید به صدای کشیده ها عادت کرد

هان ای خدای فراموش شدگان ، خود خودت را فراموش نکرده یی آیا؟

من در این روز و روزگار آموختم که باید به صدای کشیده ها عادت کرد. و از خانم چشم پزشک خواست عینکی بنویسد برای چشمان اشک آلود که دیگر تار نبید پلیدی را به سبب اشک.من در این روز و روزگار فهمیدم که باید از نو نوشت . سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩

نظرات ()

شست و شوی خاطرات

هان ای خدای گاه و بی گاه. لذت بهار به شکوفه هایش بود. ای حکیم ، تگرگ و شکوفه با هم؟؟

بازیچه ی کودکیهایم می شوم باز، آرزو هایم را در تشت مسی مادر بزرگ می ریزم و به آن اضافه می کنم همه ی قهر کردن هایم را، از آب پاک و آفتاب از صافی گذشته بر آن می ریزم و می شورم دانه دانه هایشان را ، تا شاید دوباره بجورم دستانت را در این خاطرات ، شاید بفهمم کجا گم شدی از قهر کردنهایم، و اگر یافتم تو را ، دستت را ، خواهم کشیدت از تشت بیرون، با همان گیسوان خیس، خیس از آفتاب از صافی گذشته و آب ، خیره می شوم در چشمانت و خیره میشوم و خیره ، شاید هم بگویم آهسته و آرام سلام.




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩

نظرات ()

معجزه ی مرگ و میلاد

خدای مرده ها ، تو هم نشان بده به چیزی که گفتی اعتقاد داری ، بر این مرده ها فاتحه یی بخوان.!

آسمان را از نظر بگذران و زمین را سبز در خیالت بگستران . پهن شو در علفزار کنار جاده ، و به بوی پِهِن خاطراتت را بسپار. بگذار تیزی آفتاب روی پلکت را نوازش کند. آهسته به تو می گویم. مردن جز این نیست ،و تولد از این بهتر نیست،اینچنین نمرده زاده میشوی . این دنیا و آن دنیا با هم را کجا تجربه می کنی! یکجا ؟ هان ؟ سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩

نظرات ()

این زمین مایوس

های ای خدای مانده در بند دیو . زمین از آزادی تو مایوس است

ما با کدامین افسانه هم رزمیم؟از کدامین دیو می ترسیم؟من از افسردن خوشبختی می ترسم و امید بر بارش دیگر می بندم ، من خودم را در پنجه های غم مبینم و برای ماندن شادی می جنگم ،من پناهگاه شادی را می دانم، ولی برای در امان ماندنش لب می بندم. من همه ی شادی ها در دل می ریزم.من به غمها به شیطنت لب غنچه می خندم .من تو را با مردم در انتظار دیم.تو هم خسته و غمگین به امید بودن شادی می رفتی . تو هم هم رزم من بود در لشگر امید.های هم رزم لبسته ی لحظه های تلخ . سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸

نظرات ()

واژه های بی معنی

ای خدای آدمهای بیدار؟ کجا خواب مانده یی ؟؟؟ به کدام درخت سیب تکیه داده بودی ؟ هان

می دانی ام چیست؟؟ عشق را در میان واژه های بی معنی گم کرده ام ، برای یافتنش باید واژه ها را کشت و از نونوشت

من همانم که خاطرش در خاطرتان جا مانده بود جایی. آمدم بگویم بی خداحافظ ، سلام




کلمات کلیدی :تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸

نظرات ()

تازگی

های خدای جانداران ،کشتن بچه خرسها پیش چشم مادر چرا؟حیوانات را هم امتحان میکنی؟

من گُلم پوسیده و تکه تکه هایم می ریزد از من . تمام می شوم روزی . و تمام نبودنم را به باد خواهم سپرد آنوقت . وتمام یادهایم را در این آب رفته غرق خواهم کرد. پژمرده هایم را باد خواهد برد تا کوهستان غمگین و ابر گرفته . سبز خواهد شد از من ، و برگ خواهم داد من ،و غنچه خواهد شد یادهایم. عطر من در چمنزار فکرتان جاری خواهد گشت
وتو خوب میدانی که این افسانه یی بیش نیست .

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور، قار قار
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩

نظرات ()

قبر من قبر زیرین باشد

های خدای قبر های خاک خورده،این مردگان دیروز را هم به دانش امروز مجازات می کنی؟؟؟

قبر من قبر زیرین باشد.که نرسد صدای پایتان از دور. که نپرم از خواب. که نخورد سنگ لهد به سرم. زیر خاک باندی نیست چسبی نیست. مادری نیست که بعد از ترسم بدهد یک لیوان آب به من.پدری نیست که بگوید آرام، خواب دیده یی انگار ، قبرمن قبر زیرین باشد که اگر آمدید و فرستادید صلوات ، مرده ی بالایی هم شریک این همه خوبیتان شده باشد یک روز، قبر من دور باشد، که کسی اگر آمد دیده باشد مردم بالا را ، خوانده باشد سنگهای زیاد،جعبه ی خیراتش شده باشد خالی،برای بیداری نوک انگشت کافیست ، پوسته ی سنگ مرده ی رویی نرم است ،مرده ی بالایی گرماییست ، آب بپاشید بر سنگ ، دل مرده بالایی مهربان است زیاد ، دست بکشید بر سنگ ، قبر من قبر زیرین باشد ، پوست زمخت تن من دستان نازکتان می کند زخم شاید ، چشمانم زیر خاک هم گیراست ، حرفهای دلم هم برپا ، آمدید گوش شنوائیتان جا نماند جایی ، دل من پر حرف است ، غمهایم زیاد، قبر من قبر زیرین باشد ، من میخواهم اولین باشم که از این قبر میرود به بهشت ، مرده ی بالایی منتظر زن زیباییست که بیاد هر روز و بگوید به او ...سلام




کلمات کلیدی :تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

وچه نوری دارد این خورشید مرده

وای ای خدای تاریکی ، نور ت کو؟؟

ما چه از هم دوریمو چه از هم دلگیر ، و در این وانفسا غم همپیمانه مان ، و چه تلخ است مزه مان، و چه جامی که نداریم و چه رنگی که ندارد و چه بویی که نیست.سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸

نظرات ()

اشک مداد سیاه

پناه ببرم به که از شر خودم که رانده شده

و نه از سوز دلت باکم هست،ونه از مرگ شود تقدیرت،

هم درد می شوند مرا مداد ب6 و ب12 با طعم تلخ و غلیض سیاهی ها و طرح می کنند چشمانی را که سیاه نبود هرگز،چشمانت التهاب و اشک دارند و دستان من از خیسی چشمان توسیاه است هر روز.سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور، اشک، مداد سیاه
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

ماندگارترین خاطره ی من همان گریه های نوزادیست

بار خدایا،من را بپذیر ووجودت را برایم پس بفرست

من یعنی ام شاد است ، شاد تر از آن همه خنده های بازیگوش،یعنی ام دیروز است، یعنی ام فرداست ،یعنی ام هرچه باشد اکنون است،نام دیگرم را بگذار حالا،شاید اویی بترجماندم خنده،دیگری معنی ام کند ناله،برای اولیم بار نیست که میگویم، معنی ام هرچه باشد خوب است،من خودم را می شناسم،بهنام، ترینی از بینهایت دور م.

سلام




کلمات کلیدی :خودشناسی، تا بینهایت دور، بز،دی،ماه دی
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

من انارم

ای خدای مهربانی ها ، با من هم مهربان تر باش

چهره ام رنگ انار است .چشمهایم دانه هایش . آن نقابی که تو دانی پوستش، تاجم علم و قیام است ، فکرم باغ انار است . من همیشه سبز میزییم و سرخ می گریم . من انارم. سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، انار، تا بینهایت دور، behnamtarin
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸

نظرات ()

نگاه کن تو را نگاه می کنم

ای خدای خوب و خوبتر شاید، به زمین که رسیدی سری هم به دیار ما بزن. خون است و قیام . تو چه می گفتی ؟؟؟ جهاد؟؟

ای آنکه نهال نازک دستانت خاک را به خدا هدیه میکند شاید. نگاه کن، تو را نگاه میکنم.سر از خواب بردار و ببین که دیوانگان دو عالم جمع شده اند و برایت کف میزنند.!! مسخ شده اند از حضور همیشه وفورت در این گذر جاودانگی ، در این زندگی نه شاد و نه غم، در این زندگی ملس، در ای جاودانگی مبهوت ، تو را کف میزنند دیوانگان دو عالم و من کرنش کنان تو را میگویم بی منت. سلام.




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور، جهاد
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸

نظرات ()

خارزار

ای تو که در هیچکجایی. خسته و در مانده وامانده و دست لرزان و  یاد بر باد،ببین دیگر ناخنهایم حال نواختن روی دیوار را ندارد،خدایی کن و دیواره ها را بشکن.

به باران بگویید ایستادن بگیرد،اینجا دلی در حال فرو پاشیست،به افتاب بگویید پشت ابر پنهان شود،اینجا جویی در حال نرفتن است،به ابر بگویید رفتن نکند،اینجا پیری در حال مردن است،به دنیا بگویید ایستادن بگیرد،خدا جامانده  است در جایی. سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸

نظرات ()

لعنت به هردوی ما

 ای خدای سنگ بزرگ، باز هم باید چرخید؟

زشت و زیبا تویی که عاشق بودن را از بر نبودی ، بد و بدتر منم ،منی که معشوقه بودن را از یاد برده ام انگار،لعنت به هر دوی ما

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور، لعنت به هردوی ما
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸

نظرات ()

شادی پس از ماتم

ای خدای ماری که آدم را گول زد،نگو که از اول ته اش را نمی دانستی

و تو میمانی و آن غم ، آن شادی پس از ماتم ، و تو میمانی و آن عکس تنهایی ، تو میمانی و دریا فراموشی ، دل سپردن بر خاک بی یاری ، چه غمگین  دردهامان را رو به آسمان میگوییم و افسوس نمیدانیم خدایی در آن بالاست که دل دارد دلی پر ز غمهامان ، پر ز ماتم.

سلام




کلمات کلیدی :تا بینهایت دور، بهنامترین،behnamtarin، عکس تنهایی، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

صندوق خنده ها

 

 ای خدای نیازمند به اطاعت و پرستش.

خنده هایم همه را ریختم درون این صندوقچه . میگذارم پشت در خانه  ه تان . هر وقت دل تنگ شدی بازش کن و نفسی بکش . دنیا را به کامت میکند شاید، دنیا را نگه ندار . چرخیدن را لازم دارد که گمان میکنم ما اهلش باشیم،سلام

       

 




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸

نظرات ()

مرگ مرده

فراموشم نکن،خداوند سنگهای قبر

و تو تا آخر باریدن یک رفتن ابر را وقت داری و رفتن ابر را یک باد و باد را یک تابش و تابش را یک روز و روز را تا صبح و تا صبح یک شب. میبینی عمر آدم برای چیزهای پوچ چه واحی کشدار میشود. سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، سنگهای قبر، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

فرار زمان

بیا و این روزهای خوب را به گند نکش. سلامت که میدهم پاسخ نمیگویی نگو. اما حد اقل رویت را به روی دیگری نکن از لج من. ای خدای شاید دوست. 

  

  

و درنگی که زمان کرد که بفهمد این مکان را زمانی بوده است یا نه .... دست هی کنان خدا ،راه انداخت زمان را و هنوز زمان انگشت به دهان که چقدر چهره ام برایش آشناست. سلام




کلمات کلیدی :تا بینهایت دور، بهنامترین،behnamtarin، زمان و دست هی کنان خدا
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

شهر سست خاطره ها

حال ساده یعنی رفته و زود،گذشته یعنی خاطرات ماندگار،ساده بماند یا رفته و عبدی یادت در یادم

ای خدای بود و نبود

شهری خواهم ساخت از آهک و چوب، و تو نامش بگذار شهر سست خاطره ها که به یاد می گساری با غم برود آهک و هر روز یکبار بپاشد از هم و یا حتی از داغ دلم گر بگیرد چوبها ، بسوزند و هر روز یکبار بپاشد از هم، و من و تو و خاطره ها دست به دامان آهک و چوب شویم و بسازیم هر روز یکبار شهر سست خاطره ها را، و در این خاطره ها بگوییم با هم به هم هر روز یک بار ،سلام

 




کلمات کلیدی :حال ساده، شهر آهکی، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧

نظرات ()

حالا که میشود غرق شد، بیا تا فرو رویم با هم

 

آه ای یکتا ترین یکتای جهان، به تو چطور ثابت باید کرد که دوستت دارم.

 

 

حالا که میشود غرق شد، بیا تا فرو رویم با هم در این مرداب تنهایی در این دریا پشیمانی، بیا تا بنگریم دریا در این اعماق برای هدیه به هرکس چه چیزی در چنته اش دارد . بیا باران بیا تا شاید باز بتابد آفتاب نیم روزی که شاید باز شویم سوی خدا پرواز بیا شاید مرا باید به کار این اعماق خوب  و خوب از خودش خسته، شوم یک رهگذر تنها، شوم یک مرگ در این بینهایت دور . بیا باران که شاید آن پشیمانی که شاید آن کودکیهایت که شاید دیدن دوستان در میان چال خاطرات تو به زیر این درخت تنها یک رویاست . ببار باران که شاید باریدن هم پشیمانیست.

 

 

 




کلمات کلیدی :دوستت دارم، سوی خدا پرواز، بیا باران، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۸ دی ۱۳۸٦

نظرات ()

شهر من

از درخت پرسیدم از سبزی توست که قناری با این حال در ستایش خداست؟

 

سنگ در جوابم گفت از ستایش قناری این درخت چنان مست است و سر سبز.

 

 

های ای خداوند یکتا،درودم را بپزیر و در طالع ام نامم را آن کودک یکتا پرست بگذار

 

 

 

روزگاریست که در شهر باد هم خاموش است.صبح هم به طلوع خورشید بی اعتناست.

 

مرگ همسایه نیازرد کسی . روی بند رختی سینه بندی بیتاب نخواند هیچکس.

 

بلبلان هم در رنگ جماعت فرو رفته و جای جیک جیک همه لالند انگار.

 

روزگاریست در شهر هیچ درخت بیدی مجنون نشد، هیچ رودی سیلاب نداشت.

 

همه جوی ها در زمستان طغیان کردند اما باز هم پای هیچ عابری خیس نشد.

برف روی شانه های هیچ کس ننشست ، خاطرات را آب به هیچ جا نبرد. روزگار شهر من منتظر هیچ خرلنگ ننشت.

 

روزگار شهر من این است که هست ، با این حال هنوز شهر من است

آن شهر بلند آوازه به نام بینهایت در دور شهری که بر سر دروازه آن یاد خداست

 

 

 




کلمات کلیدی :تا بینهایت دور، بهنامترین،behnamtarin، خدای یکتا
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

نظرات ()

گم شد سرزمین تنهائی من تو غروب غم گرفته و مه آلود مردمی خسته

گم شد سرزمین تنهائی من تو غروب غم گرفته و مه آلود مردمی خسته ،ومن باید و باید میگشتم و میگشتم تا پیدا کنم دوباره سکوت و غرور و تکبر . گم کردنم مردمه خسته . بازم  هوای دلم مه آلود شد از غبار تلخی و سنگین شد از وجود هیچ که نبود.

 

 من همانم ،بهنامم، با همان شادابی و طراوت ، بهنامی که ترین بود در تمامیه جاودانه بودنش، خسته شده از این همه نبودعدالت که همانا خدایش میگفت بوده و هست و خواهد بود . بهنامی گم شده در عصر دروغ ، جنگ نکرد هرگز حتی اگر حقش را می ربودند،من بهنامم با همان شادابی و طراوت ، بهنامی که مدام فریاد میکرد دردی را در سینه ای که از آن خودش نبود که سالها سالها پیش بخشیده بود به درختی که تراشیده بودند سینه اش را حکاکان عاشق.سینه ای که آفریده نشده بود مگر زندانی برای حبس دردهایش.من بهنام پوشیده شده ازخار و خاشاک، بهنامی که گم شده بود در کوچه پس کوچه شهری در بینهایت دور ،در بینهایت دوری که نوید میداد برگ خشکیده و افتاده بر حاشیه ها بهاری را که نه هرگز ندیده بود به خودش این بینهایت دور بینهایت دور. 

من بهنامم کسی که کس نشد مگر با یاد خاطراتش از ارزوها. و نرفت به جنگی که آنشویش سر نوشت ایستاده بود ، بهنامی که خود را افتاده دبده بود بر روی زمینی که دیگر زمین نبود.

من بهنامم بی خط وخال ، بی رنگ و نار، بهنامی که سراسر پنجره بود.

سلام

 




کلمات کلیدی :تا بینهایت دور، بهنامترین،behnamtarin، بهنامم
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٤

نظرات ()

شبی را باغ به باغ و کوی به کوی گذر کردم

به نام خدای من

شبی را باغ به باغ و کوی به کوی گذر کردم . ناله از باد میشنیدم و رقص برگ با ساز ناله میدیدم ، پارس سگ در دوردست ترس بر وجودم فرو میبرد .میدیدم پیرمردی نحیف اما خوش چهره با لباسهای پاره اما پاک ،از میان دور افتاده از دست رهگذر جستجوی غذا میکرد و من دنبال او ساعتها که ببینم چه میخواهد ، چه میخواند . پیش خود زمزمه میکرد دردهای جا مانده در دور و یاد خوشیهای ناکرده را،گوش کن دردها در صدایش را .

خدایا کودکی بودم پدرم مرد ، درد بی پدر بودن بد دردیست نیست؟

خدایا جوانی بودم مادرم هم ، اینگونه یتیم بودن بد دردیست نیست؟

خواهر معلول بی علت در سه کنج یک اتاق بدبختی بد دردیست نیست ؟

کودکم را باد از بلندی پرواز داد، خدایا امید پرپر شدن یک دنیا نا امیدی نیست؟

آن زنم ، همسرم دق کرد از دوری کودک ، خدایا زندگی بر باد رفتن درد نیست؟

ولی ، ولی

از هر درد بدتر یا خدای من ،

که بعد از هر درد و بلا بگویی خدایا شکر که من هستم در یادت ، خدایا شکر که من نیستم جزء نامهای سیاه دور افتادگانت،ولی نیست حتی نگاه تو!!! یا عادل کو عدالت ؟ که بازم شکر ، خدایا شکر

 

 

و من دیدم در آن هنگام تعظیم فرشتگان پاک دور از یاد آن پیرمرد را که به نرمی میگفتند: خدا با توست ، خدا با توست

سلام

 




کلمات کلیدی :تا بینهایت دور، خدا را شکر، بهنامترین،behnamtarin
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤

نظرات ()

سلام از یک رهگذر،

سلام از یک رهگذر، که باید جواب داد آن سلام را که آید از بینهایت دور . باید جواب داد که خواهد رفت تا دور، دورتر از دور. که شاید سلامی آورده از برگ گلی یا سلامی از درختی خشک که تمنای آب میکند برای بلبلی بر روی شاخه ی بی برگ و بال خویش ، شاید سلامی از خورشید که از گرمای خویش تنها مانده، بی دوست . و خواهد برد سلامت را دور ، دور تر از دور ،سلامت به بهاری که بیاید و ببارد بر دشتی که درختی دارد خشک و بلبلی هست تشنه یا سلامی برای ماه که دوست باشد برای خورشید هرچند در بینهایت دور. و اکنون یک سلام از یک رهگذر که میخواهد یار و هم پای دیگر تا گذر باشند از نور تا بینهایت دور .

سلام

 




کلمات کلیدی :رهگذر، بهنام ترین، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٤

نظرات ()