تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
از آن روزهای گند

از آن روزهای گند چند روز مانده به عید است . از همان روزهای پر استرس و درد . از همان ها که حتی حال رفتن را هم نداری .

از آن روزهای گند چند روز مانده به بهار، که تو را خسته میکند از رسیدن به انتها و شروع دوباره . از همان ها که تو مانده ای و چشم های بسته و خسته . از همان روزهای گند چند روز مانده به عید که نگارش کم باشد، تو باشی و هزار درد و زهر . از همان روزها که شب نمی‌شود . که آفتابش پس آفتاب می‌چسبد و نمی‌فهمی روزش بلند است یا شبش . از همان روزهای گند کم خوابی از استرس خوابیدن، از ترس خواب دیدن . از همان روزهای گند چند روز مانده به بهار که سبز هم باشد جهنم است،د هم باشد جهنم است، باران هم که باشد جهنم است از ترس و دلشوره و استرس . از همان ها که به تو می‌فهماند زندگی از اولش که خوب نبود . این آخرش هم خوب نیست . شلوغ میشوی در مردم و داد میزنیم همه با هم . از آن روزهای گند چند روز مانده به عید است و فریادهای بدو بدو بیا که حراجش کرده است. و ترس که حراج شد و رفت، عمر هم رفت .  از همان روزهای گند چند روز مانده به عید است که خوب بو بکشی بوی مرگ می آید . مرگ زمستان و نه بیش . و خوب میدانی که امسال هم چون سال پیش و هرسال گند است و نباید برای رسیدنش شوری داشت ، شوقی کرد . از همان روزهای گند چند روز مانده به عید که همه نفرین های تو ، همه اخم های من را با خود به یدک میکشد.و تو میمانی و هزار لبخند مصنوعی که میگوید.سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢

نظرات ()

جهنمی خواهم ساخت و در ان خواهم سوخت

و تو ای خداوند بهشت و جهنم و جهنم و جهنم و جهنم 

میبارد اسمان. سخت و سخت تر . تابستان اتش افتاب و پاییز درخت سوخته و من در بهار هم جهنم و در زمستان جهنم . پس میسازم از خاطرات و رویا ها و ارزو ها و روزهای بدست نرسیده جهنمی و میسوزم و میسوزم .

نه به دنبال ابی برای خاموش کردن بودم و نه دری برای به بهشت رسیدن . میدانم که اگر در ته بهشت هم باشم باز خواهم سوخت .

پس ای روزهای اینده که ایستاده در شعله های اتش و تابش افتاب و ای روزهای سرسبز در جهنم و برفهای نشسته بر جهنم

سلام

 




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢

نظرات ()

بازی های کوچه های های های و هق هق

هان ای خداوند عارفان و ملاکان و ثروتمندان و ان و ان نظر هم بر من کنی خوب است

دست بر صورت گرفته تا مباد کسی اشکهایم را ببیند . دست بر دهان گرفته تا مباد کسی صدایم را بشنود . صدای گریه هایم را صدای های هایم را . میدوم در هزار  کوچه به بهانه ی بازی قایم باشک و باز هق هق  . فرار میکنم به هر کوچه به هر بهانه و باز های های . چشمان خیس و لب خشک و من و بازی در کوچه های های های و هق هق . 

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢

نظرات ()

از آن شبهای گند چند روز مانده به تابستان

هان ای خدای بیهوده . تلافی همه ی کارهای نکرده ات را نکنم چه کنم؟

 

از آن شبهای گند چند روز مانده به تابستان است . از آن شبها که ای کاشها به دهانت حجوم می آورند . از همان شبها که به روزهای زجر آور اما و اگرها نزدیکت می کند.از آن شبهای بی جیرجیرک و بی هزار چیز و هزار کَس دیگر. از آن شبهای هزار درد و زهرمار است که اگر یک دقیقه دیگر طولش بدهی این نوشتن را می شود آرزوی مرگ. از آن شبهای احمق و کینه جوست که هرچقدر هم که دلتگ باشی دورتر از اویی . از همان شبها که بوی توت با زجه گربه ها دیوانه ات می کند . از همان شبهای گند چند روز مانده به تابستان .

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢

نظرات ()

کسی که از ترس نمیترسد

هـــــــی خدای مداد های رنگی ، خدای تراش هم باش ، خدای کاغذ هم باشد . خدای نقاش هم باش

من از پاییز میترسم . از آن همه زمزمه ی مردن . من از زردای پاییز میترسم . من از رنگ افتاب نیم مرده میترسم . من از درخت خشک . من از درخت نیم خواب خرمالو میترسم . من از جان دادن ان فصل زیر پاها میترسم . من از پاییز و ان همه زمزمه ی مردن میترسم

من از سازها میترسم . از صدای وحشت اور سنتور . من از گریه ی نی و تمبور . من از داد تو خالی تمپک . من از جنگ سه تار و تار و آواز میترسم . من از صدای سازهای همساز میترسم

من از قایقی بر آب آرام . من از آرامش ناخدا در دریای طوفانی میترسم . من از خدای ترس میترسم . من از کسی که از ترس نمیترسد میترسم.

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢

نظرات ()

جنگ ابرها

وای خدایی که تا بحال درد نکشیده ای . درد دارد . نکن

ببین بیین این ابرهای سفید پر غیرت را که با باد هم رزم شده اند و به جنگ ابرهای سیاه میروند . بشنو بشنو این صدای زجه های ابر سیاه است و ببین که برق شمشیرش کور میکند آدم را . اشک ریزان ابرهای سیاه است و خوش خوشان درختان بهار . چشم ببندی و باز کنی تو میمانی و شکوفه های بهار و اسمان آبی آبی . اگر پرستویی دیدی بجای من بگو سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢

نظرات ()

مردی که بارها مرده بود

هان ای خدای روزهای بد و روزهای خوب و روزهای بد و روزهای بد و روزهای بد و روزهای بد خیالت راحت هنوز برای بازیگوشی هایت جان دارم

من آن مرد برنده ام که سالها پیش همه چیزش را باخته و اکنون با تجربه ی آن باخت دارد همه را می‌برد . بردن که چه بردنی . من همان برنده ام که با هر بُرد هزار خاطره ی بَد را به جان می‌خرد . مردی که یکبار مُرد و هربار که می‌بَرد یکبار می‌میرد .من همانم خوب نگاهم کن.

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱

نظرات ()

اشک بر گریه

تف به این خدای لگدمال شده

به حال کدام مردم گریه می کنید؟آنان که به حال خویش گریه نمی کنند؟من تنها برای خویش گریه می کنم و هرکس که برای خویش گریه می کند

سلام




کلمات کلیدی :بهنام ترین، بهنامترین،behnamtarin، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

زمستان جان دارد،ولی پنهان و آهسته

تو تا ابد بر در و دیوار شهر من نامت حک خواهد ماند. گاه اگر خودت را فراموش کردی به آنجا بیا تا من از خودت برای خودت خاطره ها تعریف کنم و چیزها بگویم.ای خداوند خود فراموش کرده کو تا باز بیاید آن سوز. کو تا بشکفد شکوفه های خرمالو.!!من نمیدانم کدام ابلهی گفت که زمستان برای جان دادن نا ندارد. اینهمه میوه زمستانی را پدرش از سر قبر من و امسال منی میچیند؟؟؟تو هم آهسته آرام بیا،پشت این فصل کرخت،بعد آن فصل زمخت و غمگین،نوبهاری داریم که تنش پوشیده شد از ساتن بی رنگ وسفید،که تمام درختان را گه گاه از لج دیگر فصلهای زمین ،میپوشاند به تنشان شکوفه های آب را،که به زمان رسیدنشان، خودشان میشوند باز مایه ی حیات بشری،میوه از این بهتر در میان این همه فصل تو اگر یافتی ، 2یا 3 سیری برای من هم کناری بگذار.

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، به نام ترین، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧

نظرات ()

داوری داور خویش

های ای پیشکسوت عالم،دست بر ریش سفیدت میکشیدی وقتی،چشم خمار میکردی رو این آبی و آب،روی آن خاک و خمیر،تا ببینی چه شود آخر و عاقبت این مرد بلند آوازه،آن آدم کوتاه قامت،یاد کردی از این که زمانی من خواهم آمد و چشم در چشم تو می دوزم شاید،و نترسیدی از این همه پای در گل ماندن من،و از آن که بریزی عرق شرم از کار خودت؟ای خدای بزرگ و مترود تو بیا و اینبار، داوری کار خودت را به من ها بسپار.

زاده بر زایش آب. خواب مانده بر این آخر و دور،خوردن سخت با صورت با پوست درخت غمگین،تکیه بر بید جوان،سر فرو برده به آب ماهی، خسته خفته بر الطاف چمن،نم نمک کردن یاد باران،سخت آمدن درد کبود، یاد داری داستانم از همان اول بار جایی از متن خودش خبر از یکی بود یکی نبود نمیداد هرگز، همه داستانم بود یکی بود تنها بود زیر بارش برف. سلام




کلمات کلیدی :خدای عادل، به نام ترین، بهنام ترین، یاد باران
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧

نظرات ()

خورد شدنم در آیینه

این تکانه ی هستی؟ این ستمسرای شوق، این نشانه دار خوبی، همه نفرین شده ی من اند، منی که تا تاریخ زنده است جای زخم هایم را به هیچ احدی نشان نخواهم داد حتی تو خدای درمان تنهایی.

آینه میشکند وقتی سنگی به آن بخورد،سنگ وقتی به آن می خورد که پرتاب شده باشد ،سنگ را  به سمت آینه پرتاب میکند همیشه کسی ،وقتی آنچیز که باید نشان میداد آینه نشان نداده باشد.

بیا و تفی به صورت خودمان بی اندازیم قبل از آنکه آینه را شکسته باشیم. خوب است این تف.. غرورمان را خورد میکند بدون آنکه بوی نای ریه یی را درون صورتمان پراکنده کند. سلام

 

 

 




کلمات کلیدی :بهنامترین، به نام ترین، زخمهایم،تف بی بو، آینه،شکسته شدن
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧

نظرات ()

ماه و دریا

گفتند که پنهانم ، دیدم گه پیدایم تا نام تورا دانم

 

خداوند بزرگ و ایثار سلام. دیشب ماه ات را در قرص کامل دیدم،آب دریا عاشقش شده بود و شهوت انگیز تا سینه ساحل خود را می کشید. ماه اما !انگار کمی مغرور شده بود.میدانم فهمیدی،امشب که ماه را دیدم کمی از زیبائیش کم شده بود، دریا هم کمی آرامتر. میدانم ماه را خواهی گرفت کم کم . میدانم که دریا میماند و بغض نمکینش.

 

افتان و خیزان خود را کشیدم اینجا . خواستم بگویم سلام.




کلمات کلیدی :ایثار، قرص کامل، به نام ترین، خواستم بگویم سلام
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦

نظرات ()

از تبار لبخند

لبخند تو اجازه زندگیست. هیچ شکوفه ی نیست که از تبار لبخند تو نباشد ،استجابتم میکنی،گوش میدهی اما خوب میدانم که جواب سوالهایم را با سر میدادی و اشاره

آری شاید برای زندگی دوباره هیچ بهانه ای نباشد  و همیشه باید آ نرا خواست که الان در پیش است. آینده ام ،اینده ات در تابوتی سیاه یا در پارچه ای سفید پنهان است. خاک هم نخواهیم شد . سوسکها خواهند خوردمان. پس بچسبیم به اکنون ،انگار کسی قبلها گفته باشد ((زندگی آبتنی در حوضچه ی اکنون است))

آخ آخ. ماهیهامان را ریختیم در استخر بزرگ پارک نیاوران. راه خانه هشان را گم کرده و دل به خشکی زده اند و هلهله کنان آدرس تنگ کوچک سفره هفتسینمان را از سرباز سر چهارراه پرسیدند. میدانی ؟ ماهی های قرمز به سبزی سفره هفتسین اخت داشتند بزگی استخر را نمی خواستند

گفتی آب باشد تیمم جایز نیست به گفته ی مرده ها و زنده ها. گمانم نگفته باشند که نور را آب تمیز نمیکند زیاد، باید خاک را به آن مالید . نوری را که از دریچه تنگ و باریک  تنورهای قدیم به تو میتابید را یادت که بیا وری ،خاک زیبایش میکرد

مرا ببخش

سلام




کلمات کلیدی :زندگی آبتنی در حوضچه ی اکنون است، پارک نیاوران، آقایی، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦

نظرات ()

،آدم را چه میدانست شهوت چیست!

به فکر خدا

 

بار خدایا ، تا کجای هستی پیش رویم و ببینیم تمام بزرگیت را و بستاییم تورا تا دباره مارا بازگردانی

 

به آنجا رسیدن را مرگ لازم است ، یا مرگ هم یک پاداش تازه است ، هیچ نمیدانم، اما خوب میدانم که تو خود اراده کردی که این چنین شد ،آدم را چه میدانست شهوت چیست!!!

 

نمایش رنگ رخ از دست دادگان در پیاده روی زمستان را خوب تماشا میکنم و میدانم که بهار هم که بیاید باید از یک چیز نالید . نمیدان که چرا زندگی را به خودمان سخت گرفته ایم و همیشه نشسته و  در این فکر که زمان دارد میگذرد اما نه برای من. زندگی به این رکیکی که میگویند نیست . من قبلا یکبار زندگی کرده ام به خدا

سلام

 




کلمات کلیدی :هستــی، به نام ترین، بهنام آقایی، مرگ را لازم است
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

نظرات ()