تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
از آن روزهای گند

از آن روزهای گند چند روز مانده به عید است . از همان روزهای پر استرس و درد . از همان ها که حتی حال رفتن را هم نداری .

از آن روزهای گند چند روز مانده به بهار، که تو را خسته میکند از رسیدن به انتها و شروع دوباره . از همان ها که تو مانده ای و چشم های بسته و خسته . از همان روزهای گند چند روز مانده به عید که نگارش کم باشد، تو باشی و هزار درد و زهر . از همان روزها که شب نمی‌شود . که آفتابش پس آفتاب می‌چسبد و نمی‌فهمی روزش بلند است یا شبش . از همان روزهای گند کم خوابی از استرس خوابیدن، از ترس خواب دیدن . از همان روزهای گند چند روز مانده به بهار که سبز هم باشد جهنم است،د هم باشد جهنم است، باران هم که باشد جهنم است از ترس و دلشوره و استرس . از همان ها که به تو می‌فهماند زندگی از اولش که خوب نبود . این آخرش هم خوب نیست . شلوغ میشوی در مردم و داد میزنیم همه با هم . از آن روزهای گند چند روز مانده به عید است و فریادهای بدو بدو بیا که حراجش کرده است. و ترس که حراج شد و رفت، عمر هم رفت .  از همان روزهای گند چند روز مانده به عید است که خوب بو بکشی بوی مرگ می آید . مرگ زمستان و نه بیش . و خوب میدانی که امسال هم چون سال پیش و هرسال گند است و نباید برای رسیدنش شوری داشت ، شوقی کرد . از همان روزهای گند چند روز مانده به عید که همه نفرین های تو ، همه اخم های من را با خود به یدک میکشد.و تو میمانی و هزار لبخند مصنوعی که میگوید.سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢

نظرات ()

جهنمی خواهم ساخت و در ان خواهم سوخت

و تو ای خداوند بهشت و جهنم و جهنم و جهنم و جهنم 

میبارد اسمان. سخت و سخت تر . تابستان اتش افتاب و پاییز درخت سوخته و من در بهار هم جهنم و در زمستان جهنم . پس میسازم از خاطرات و رویا ها و ارزو ها و روزهای بدست نرسیده جهنمی و میسوزم و میسوزم .

نه به دنبال ابی برای خاموش کردن بودم و نه دری برای به بهشت رسیدن . میدانم که اگر در ته بهشت هم باشم باز خواهم سوخت .

پس ای روزهای اینده که ایستاده در شعله های اتش و تابش افتاب و ای روزهای سرسبز در جهنم و برفهای نشسته بر جهنم

سلام

 




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢

نظرات ()

شراب غصه و غم

ها ای خدای کز کرده و گوشه گیر . خیالت نیست؟ یادت هست؟ یا بمان یا برو 

غمها را دانه دانه که حب کنی و خوب نگاهش کنی و دم اش را بگیری و ببینی که چیزی تهش نمانده باشد ، بعد که در خمره بریزی و بخوب کیپش کنی و در تاریکی بزاری و نگذاری نور به ان بتابد و بعد یکروزی با هزار شوق خمره را بیاوری و درش را باز کنی انگور های له شده و تخمیر شده را از صافی بگذرانی و خوب خوب خوب صافش کنی و باز به خمره برگدانی و هر ماه یکبار به سروقتش بروی و خوب همش بزنی در تاریکی مطلق که نوری به ان نرسد ..... بعد یک سال شراب دست ساز خودت را داری که در مان همه ی کاووس های بد و نخوابیدن های از ترس کابوسهای بدت هست . هر شب قبل از خواب یک لیوانش را گرم گرم گرم بالا بروی خوب خوابت میگیرد . فکر و خیالشان دیگر نیست . خودشان اکنون در رگهایت شناورند . راحت میخوابی . راحت راحت راحت . چون کابوسها هم در رگها شناورند




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢

نظرات ()

بازی های کوچه های های های و هق هق

هان ای خداوند عارفان و ملاکان و ثروتمندان و ان و ان نظر هم بر من کنی خوب است

دست بر صورت گرفته تا مباد کسی اشکهایم را ببیند . دست بر دهان گرفته تا مباد کسی صدایم را بشنود . صدای گریه هایم را صدای های هایم را . میدوم در هزار  کوچه به بهانه ی بازی قایم باشک و باز هق هق  . فرار میکنم به هر کوچه به هر بهانه و باز های های . چشمان خیس و لب خشک و من و بازی در کوچه های های های و هق هق . 

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢

نظرات ()

از آن شبهای گند چند روز مانده به تابستان

هان ای خدای بیهوده . تلافی همه ی کارهای نکرده ات را نکنم چه کنم؟

 

از آن شبهای گند چند روز مانده به تابستان است . از آن شبها که ای کاشها به دهانت حجوم می آورند . از همان شبها که به روزهای زجر آور اما و اگرها نزدیکت می کند.از آن شبهای بی جیرجیرک و بی هزار چیز و هزار کَس دیگر. از آن شبهای هزار درد و زهرمار است که اگر یک دقیقه دیگر طولش بدهی این نوشتن را می شود آرزوی مرگ. از آن شبهای احمق و کینه جوست که هرچقدر هم که دلتگ باشی دورتر از اویی . از همان شبها که بوی توت با زجه گربه ها دیوانه ات می کند . از همان شبهای گند چند روز مانده به تابستان .

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢

نظرات ()

کسی که از ترس نمیترسد

هـــــــی خدای مداد های رنگی ، خدای تراش هم باش ، خدای کاغذ هم باشد . خدای نقاش هم باش

من از پاییز میترسم . از آن همه زمزمه ی مردن . من از زردای پاییز میترسم . من از رنگ افتاب نیم مرده میترسم . من از درخت خشک . من از درخت نیم خواب خرمالو میترسم . من از جان دادن ان فصل زیر پاها میترسم . من از پاییز و ان همه زمزمه ی مردن میترسم

من از سازها میترسم . از صدای وحشت اور سنتور . من از گریه ی نی و تمبور . من از داد تو خالی تمپک . من از جنگ سه تار و تار و آواز میترسم . من از صدای سازهای همساز میترسم

من از قایقی بر آب آرام . من از آرامش ناخدا در دریای طوفانی میترسم . من از خدای ترس میترسم . من از کسی که از ترس نمیترسد میترسم.

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢

نظرات ()

جنگ ابرها

وای خدایی که تا بحال درد نکشیده ای . درد دارد . نکن

ببین بیین این ابرهای سفید پر غیرت را که با باد هم رزم شده اند و به جنگ ابرهای سیاه میروند . بشنو بشنو این صدای زجه های ابر سیاه است و ببین که برق شمشیرش کور میکند آدم را . اشک ریزان ابرهای سیاه است و خوش خوشان درختان بهار . چشم ببندی و باز کنی تو میمانی و شکوفه های بهار و اسمان آبی آبی . اگر پرستویی دیدی بجای من بگو سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢

نظرات ()

مردی که بارها مرده بود

هان ای خدای روزهای بد و روزهای خوب و روزهای بد و روزهای بد و روزهای بد و روزهای بد خیالت راحت هنوز برای بازیگوشی هایت جان دارم

من آن مرد برنده ام که سالها پیش همه چیزش را باخته و اکنون با تجربه ی آن باخت دارد همه را می‌برد . بردن که چه بردنی . من همان برنده ام که با هر بُرد هزار خاطره ی بَد را به جان می‌خرد . مردی که یکبار مُرد و هربار که می‌بَرد یکبار می‌میرد .من همانم خوب نگاهم کن.

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱

نظرات ()

خیال یک واقعیت

خدای زیبائی های بهشت . قبل از افرینش بشر !جهنم چرا؟ 

باورتان بشود خیلی وقت است که دیگر تنها نمی شوم . وقتی که کسی نیست . وقتی که  کاری ندارم . خیالی شفاف از چشم زیبایی ، خوش خنده و ناز کنارم مینشیند . با من چای می نوشد . با من میخندد . فحشهایم را می شمارد . بدهکارم میکند و گاه طلب کارش می شوم . باورتان بشود خیلی وقت است که کار میکنم که پول داشته باشم که با او خرید کنم . یا با خیالش برویم و برایش گلی بخرم و برای خودش ببرم . باورتان بشود خیلی وقت است که تنهایی از من می ترسد و خیال دخترکی خندان و چشم زیبا را به کنارم میفرستد که هنوز هم نمیدانم چرا دوستش دارم . دخترک

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱

نظرات ()

زندانبان زندانی

هان ای خدای میراث مانده بر من ، صدایی که می شنوی صدای خورد شدن استخوانی در قبر نیست . این صدای یک مشت استخوان زنده است.

من. زندان بان یک زندان کوچک اما عمیق هستم ، زندانی با پنج زندانی که هرکدامشان پنجاه زندان بان نیاز دارند.یک شاعر ، یک نقاش ، یک نویسنده و یک فیلسوف

من زندان بان زندانی هستم کوچک اما عمیق که هر روز اقدام به فرار نا فرجامی می کنم . نقشه ها ریخته ام ، زمین ها کنده ام ، مرض ها گرفته ام در پی اجرای نقشه ی فرار

من زندان بانی هستم اسیر به دست پنج زندانی در زندانی کوچک اما عمیق

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠

نظرات ()

شاگرد سه ساله ی کلاس پنجم اکاور

ای خدای نمی دانم چی . نمی دانم کی . چله هتان چلچراغ

بازی در آورده است روز و روزگار ، انشاء می نویسد شاگرد، زرنگ قبل از آمدن آموزگار بد اخم ثانیه ها

قلم در دست می گیرم و ......

کلاس دار می نویسد بر تخته سبز کلاس، خوب ها ، بدها شاید هم خوب ها یا بدها .

پنجره باز و سوز گریزان از کلاس ِ در جنگ گچ پرانی ها 

شب چله  را ما باد مادربزگ و پدربزرگ می گذرااااااا ....شورش را در آورده این دانش آموز زرنگ

گردو ها هم زرد می کنند برگشان را و نثار می کنند به پای کلاغانی که در حیاط مدرسه قار قار می کنند

آسمان ابری است

 معمولا در شب یلدا ما هندوانه میخوریم و... یکی خفه کند این شاگرد زرنگ کلاس را

برف ها آویزان از ابر مانده اند که ببارند یا بگذرند از این شهر دود اندود که همه ی مردم شهر دوستش دارند

بلند ترین شب سال را به شما......... گندش بگیرد با  انشاء نوشتن این دانش آموز زرنگ کلاس را

کلاغان ،آخرین، ابر ،پاییز باران ،آجیل، برف ،پدر، شهر ، حافظ ،پنجره ،بازی،

من چله را دوست دارم اما تنها نه

نقطه سر خط این بود اشناء من در باره ی بلند ترین شب سال

ولش کنید این دانش آموز زرنگ کلاس را

امضاء

شاگرد سه ساله ی کلاس پنجم اکاور

سلام

 




کلمات کلیدی :یلدا، بهنام ترین، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠

نظرات ()

با ما نیست

من اشتباه کرده ام ، پس می گیریم حرفم را ، تو هستی ، هنوز هم هستی . منتظر می مانم تا به خود بیایی.

آه ای خدای خود فراموش کرده . به خود بیاد و نگهدار خودت باش

روزگاریست نازنین روزگار ما ، ما بیچاره ایم و گم کرده راه ، از این رانده و از آن مانده ، دنیایی کوچکی ساخته ایم به نام خودمان ، خود می سازیم و خود تعریف و تمجیدش می کنیم . مثل همان اول ،همان روز اول . یادتان هست ؟ چشم در چشم جایی گفتیم سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠

نظرات ()

فصل های جا مانده

ای خدای همیشه آمین گو . ازین همیشه  و تکرا رهایی . آمینت هست؟

امسال سالی ست که بهار‌ ِ درختانِ پیر ِ کوچه ی اقاقیا، زمستانیست.سلام

 




کلمات کلیدی :کوتاه، بهنام ترین، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠

نظرات ()

زمزمه ی سکوت

خداوند روزگار های شاد. الان در کدام گوشه ی دنج زانو بغل کردی؟

- چیزی خوردی؟

+ غصه .

- چیزی زدی؟

+ آه و افسوس به تن.

-چی کشیدی؟

+ درد و رنج

تو شجاعی؟

-افسرده

+به بعد از مرگ معتقدی؟

- مرگی نیست

+کار و پیشه داری؟

_می نشینم زیر سایه ی دنج و به هر رهگذر تنهایی می گویم ، سلام.

 




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠

نظرات ()

طعم مرگ

هان خدایا ! باز عدالت را تو برتری؟

 

گفتم شاید آرزویی باز. رویایی دست نیافتی از بد بخت و اقبال من در این روزها

گفتم شاید دقیقه دقیقه بودن . شاید ثانیه ثانیه مردن

ویرانم در میان طعمها ، طعم خواب و خیال ، طم گس خرمالو ، طعم تلخ قهوه ، طعم کوجه سبز و نمک ، طعم مرگ شاید ، طعم خون است انگار، طعم بی روح صدای مادر ، طعم خستگی در جان پدر ، طعم خون است انگار، طعم دورِ دست دوست ، طعم تند باران ، طعم یک روز بدون حسرت ، طعم یک خاطره ی خوب شاید

سلام


 

 




کلمات کلیدی :بهنام ترین، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠

نظرات ()

تکه تکه انار

چونان آه می کشم که بخار نفس بر عینکش می نشیند این خدای هم کور و هم کر و هم لال

مگر می شود زندگی کرد و عاشق انار نبود ، مگر می شود که دانه دانه انار خورد و فکر یار نبود ، مگر می شود که فکر یار بود و گریان نبود ، مگر می شود که گریان بود و مست شراب نبود ، مگر می شود می خورده باشی بی دانه ی انار 

آری نمی شود بود و هر روز به انار نگفت سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩

نظرات ()

گریه های شاد بر شما باد

هان ای خدای ابرهای آمده ، بیا در آغوشم

گریه های شاد بر شما باد.گریه هایی از سر شوق . گریه هایی زیر باران . گریه های دور از هر انتظاری بر شما باد . گریه های نرم و لطیف که کارشان شستن چشمان است. گریه هایی که گه گاه با بغض می آیند و کارشان گرفتن گیری در راه گلو مان است و یا شاید چرکهای دل را بردن. گریه های شاد بر شما باد . گریه های زیر باران . سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩

نظرات ()

کلاغ وار

می دانی ام چیست بزرگ ومتعال؟ انگارهرچه بیشتر به تو شک می کنم تو مهربان تر میشوی

 

پرهای سیاه ام را باز خواهم کرد وبال خواهم زد و قارقار خواهم کرد.می دانم که صدای کلاع هماینروزها هم صدا دارد.صدای کلاغ هم نخس نیست.گرم است وسفید.سلام




کلمات کلیدی :بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

وصلت آذر و دی

هان ای خدای خنده و سوز !!! یک نمایه از گدشته به حال می دهم ، کودکی امگریه کردم وتو خندیدی ، حال که بغض می کنم گریه می کنی؟ کدام را باور کنم ؟ان شوخ طبعی ات را یا این دلسوزی ات ؟

از غصه و باران که بگذریم،زمین حال دیگری دارد،قصه های نو خواهد گفت به یقین، غصه های تازه را بغض می گوید با ابر ، سوزهای زمان را مینویسد با شاهپر ابر وجوهر برف ، امسال زمیستان بغض تازه می ترکاند بی حق حق ، وتو بگو واگویه هایت را آدم برفی برای آدم برفی و بگدار بدانند این برف بازان ، این چله گم کردگان به بی راهگی نبود هندوانه و انار ، تا ابد باقی خواهد ماند این وصلت آذر و دی در آن دقیقه آخر. سلام




کلمات کلیدی :بز،دی،ماه دی، بهنام ترین، دی ماه
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸

نظرات ()

و در این آبادی . نه آبی نه بادی

دزد را به چه امتحان کردی به نداری؟؟ فاحشه را چه؟؟ ای خدای بی بند و باری

و در این آبادی . نه آبی نه بادی ، و در این خاکستان که نه خاکیست و نه بستان به چه امیدی بجوشیم ؟؟ به چه امیدی بکشیم نفس ازسینه؟ به چه دردی بکشیم آه ؟به چه سودی بکنیم هر روز ضرر .من نه بهشت را می خواهم نه جهنم به که گویم ؟ از که پرسم؟

سلام




کلمات کلیدی :بهنام ترین، نیایش، بهنامترین،behnamtarin
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

طولانی ترین ماه

پناه ببرم به که از شر خودم که رانده شدم؟ای خدای رانده شده ها؟

ماه برایم دستی تکان می دهد و من برایش سر،و او لبخند زنان بر بینهایت دور میتابد ،می دانی ام چیست؟ آنکه می خوانی ام؟غم غربت پراکنده کرده اینجا آن غریبه ی چهره آشنا، صدای جیرجیرکان خاموش ،قارقار کلاغان برپاست،زوزه ی گرگان بر قله ، آب برکه گشته زلال،غلف زار ذهن خنک و شاد ، برف که ببارد یلدا می آید و من طولانی ترین ماه را جشن می گیرم آن  روزها ، سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بز،دی،ماه دی، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

بی بادبان دریا آرام است

باز در کدام کوه و دشت میجنگی با تقدیر من؟؟ بگو تا بیایم و تماشا کنم

زیر و زبر آب یکی نیست زیرش آب ساتورویش آسمان، جنگ میان ماهی هاست ، ماهی ها در جنگ با پرندگان پیروزند همیشه،ماهی ها آب را صاحب شدند،کلاغان در این میان سالهاست که راویان این جنگند،این سیاهان بال خبر سیاه روزی پرندگان را هر روز قار قار می کنند،این شکست هر روزه را

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تنگ تنگ ماهی
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸

نظرات ()

یکی بود تنها بود

دلمان خرمالو کرده هوس. این زمان رو زودتر ببر تا ببارد برف. ای خدای فصلهای بیهوده

 

زاده بر زایش آب. خواب مانده بر این آخر و دور،خوردن سخت با صورت با پوست درخت غمگین،تکیه بر بید جوان،سر فرو برده به آب ماهی، خسته خفته بر الطاف چمن،نم نمک کردن یاد باران، یاد داری داستانم از همان اول بار جایی از متن خودش خبر از یکی بود یکی نیود نمیداد هرگز، همه داستانم بود یکی بود تنها بود زیر بارش برف.

سلام

 




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸

نظرات ()

شادی پس از ماتم

ای خدای ماری که آدم را گول زد،نگو که از اول ته اش را نمی دانستی

و تو میمانی و آن غم ، آن شادی پس از ماتم ، و تو میمانی و آن عکس تنهایی ، تو میمانی و دریا فراموشی ، دل سپردن بر خاک بی یاری ، چه غمگین  دردهامان را رو به آسمان میگوییم و افسوس نمیدانیم خدایی در آن بالاست که دل دارد دلی پر ز غمهامان ، پر ز ماتم.

سلام




کلمات کلیدی :تا بینهایت دور، بهنامترین،behnamtarin، عکس تنهایی، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

و من تو را به دار خواهم دید

بزرگا ، پروردگارا، چگونه خیالت را تازه کنم؟؟ در کدام چشمه ؟؟ بر لب کدام تشنه؟؟

و من تو را به دار خواهم دید ، مرگت دور است، آن بالا نیشخند میزنی و نفس میکشی و خود طناب دارت را از بالا گرفته ای و رو به وکیلت میگویی؟ به نظر تو من چند ماهگی ام آدم میشود؟ ، و خوب میدانم که از نو آزاده یی نو برای تولد آماده شده است، شاید سال دیگر بعد از یک سالگی ات از این اعدام جشن صد سالگی و بلوغت را گرفتیم با کیک تلخ تجربه و شهد زهرماره خاطره ها.

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، دار، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

اشک بر گریه

تف به این خدای لگدمال شده

به حال کدام مردم گریه می کنید؟آنان که به حال خویش گریه نمی کنند؟من تنها برای خویش گریه می کنم و هرکس که برای خویش گریه می کند

سلام




کلمات کلیدی :بهنام ترین، بهنامترین،behnamtarin، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

آسمون آرزو داره زمین

ای خدا مغروز و جاه طلب ، از خدایی هم رنگ بالاتر هست؟

مگه نه اینکه آسمون آرزو داره که روزی یکبار از رو زمین ردشه،مگه نه زمین کرده دعا که یادش تو خیال آسمون حک شه،مگه یادت نیست زمان عاشق چشمای  آبی آدم شد،که بعد از اون از رفتن نایستاد و تا ابد  رد شد،مگر نه اینکه گل برای دیدن آفتاب رویش کرد،یا درخت برای بودن با گنجشک ثابت موند و با نرفتن سازش کرد، و آره یادمه من ،همیشه آهسته و آروم نگاه چشمای خواب و خمار تو می کردم ،آره یادمه حتی که وقت نگاه من ، تو زل می زدی به خورشید  نمیذاشتی ساده از تو آسمون رد شه ،ولی الان چشمای من سوی چشمای تورو کم داره ،نمی خواد که بزاره نگاه دیگری مرحم شه، الان خورشید  رفته و ماه تنها نشسته بر لب بومی منتظر تا از نگاهم توی چشمای تو زمین روشن ،تا از سیاهی های شب کم شه.

سلام




کلمات کلیدی :بهنام ترین، بهنامترین،behnamtarin، خدا مغروز و جاه طلب
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

نظرات ()

بگو سوگند

هان ای خدای خنده و سوز!یک نمایه از گذشته به حال می دهم ، کودکی ام گریه کردم و تو خندیدی ، حال بغض که می کنم گریه می کنی ! کدام را باور کنم؟ آن شوخ طبعی ات را یا این دلسوزی ات ! ای خدای دوگانگی و تشویش

قول بده ، دست بر سینه بگذار و بگو سوگند ، که اگر به تو دادم نشانی دریا را ، وقت دیدن او ، بعد غرق شدن در آبش ، لحضه یی هرچند کم هرچند دور ، آوری یاد مرا و در انیشه ی خویش بپرسی از من خانه ی دوست کجاست ، و من هدیه کنم برگه ی کنده شده از مشقهای سهراب را ، که در آن بنوشته پشت هیچستان است ، حال بنویس آدرس دریا را ، بعد از شب دم صبح ، قبل تابش نور وقت آواز قناریهاست ، که به رمز ، اذان می گویند ، آن زمان سر بر مهر شمایل بگذار ، چشم ببند ، اندکی صبر کنی غرق دریایی تو ، راستی برسان دریا را ،سلام




کلمات کلیدی :سوگند، خدای خنده و سو، بهنام ترین، پشت هیچستان
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸

نظرات ()

یادما باشد

این جهنم را خدا به جهنم بفرست

یادمان باشد بنویسیم فردا،امروز که گذشت ،دیروز هم که فردای روز قبلش بوده و بس،یادمان باشد روزی یکبار بنویسیم تنها ،بنویسیم یکتا،شب به شب آخر شب بنویسیم مادر،خط بعد دور از چشم تنگ مداد قرمز بنویسیم بابا خط تیره خواهر ، صبح به صبح بعد از خواب زیر مشق هر دیروز بنویسیم ،سلام




کلمات کلیدی :بهنام ترین، بهنامترین،behnamtarin، مداد نوشت
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸

نظرات ()

زمستان جان دارد،ولی پنهان و آهسته

تو تا ابد بر در و دیوار شهر من نامت حک خواهد ماند. گاه اگر خودت را فراموش کردی به آنجا بیا تا من از خودت برای خودت خاطره ها تعریف کنم و چیزها بگویم.ای خداوند خود فراموش کرده کو تا باز بیاید آن سوز. کو تا بشکفد شکوفه های خرمالو.!!من نمیدانم کدام ابلهی گفت که زمستان برای جان دادن نا ندارد. اینهمه میوه زمستانی را پدرش از سر قبر من و امسال منی میچیند؟؟؟تو هم آهسته آرام بیا،پشت این فصل کرخت،بعد آن فصل زمخت و غمگین،نوبهاری داریم که تنش پوشیده شد از ساتن بی رنگ وسفید،که تمام درختان را گه گاه از لج دیگر فصلهای زمین ،میپوشاند به تنشان شکوفه های آب را،که به زمان رسیدنشان، خودشان میشوند باز مایه ی حیات بشری،میوه از این بهتر در میان این همه فصل تو اگر یافتی ، 2یا 3 سیری برای من هم کناری بگذار.

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، به نام ترین، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧

نظرات ()

داوری داور خویش

های ای پیشکسوت عالم،دست بر ریش سفیدت میکشیدی وقتی،چشم خمار میکردی رو این آبی و آب،روی آن خاک و خمیر،تا ببینی چه شود آخر و عاقبت این مرد بلند آوازه،آن آدم کوتاه قامت،یاد کردی از این که زمانی من خواهم آمد و چشم در چشم تو می دوزم شاید،و نترسیدی از این همه پای در گل ماندن من،و از آن که بریزی عرق شرم از کار خودت؟ای خدای بزرگ و مترود تو بیا و اینبار، داوری کار خودت را به من ها بسپار.

زاده بر زایش آب. خواب مانده بر این آخر و دور،خوردن سخت با صورت با پوست درخت غمگین،تکیه بر بید جوان،سر فرو برده به آب ماهی، خسته خفته بر الطاف چمن،نم نمک کردن یاد باران،سخت آمدن درد کبود، یاد داری داستانم از همان اول بار جایی از متن خودش خبر از یکی بود یکی نبود نمیداد هرگز، همه داستانم بود یکی بود تنها بود زیر بارش برف. سلام




کلمات کلیدی :خدای عادل، به نام ترین، بهنام ترین، یاد باران
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧

نظرات ()

باز بگویم تورا که بعد از مرگم یادت را در یادم جا بگذار

میدانم که میدانی ، اما باز بگویم تورا که بعد از مرگم یادت را در یادم جا بگذار

ای خداونده تکلیف و تکلم

برگ که افتاد گفتی پاییز.برف که بارید گفتی زمستان.علفها از خاکسپاری در آمده اند و جامه ی سیدی به تن میکنند و حالا نوبت توست بگو بهار

باز باران را اینجا هجی میشوم و جیر جیرکان را همآوایی،مشق امروز یک بار تماشای بهار ، بو کردن علف و شصتن پا در چشمهی نور.درختان بادام در بهار و گردوها در خواب.قبرستان نزدیک و خاطره هاشان جاوید این شاید مردگان

نوروز میرود به سوی سیزده نحس،بهار به تابستان ،تابستان به پاییز ، پاییز به زمستان و من رو به آسمان در انتظار طعم جدید آلبالو و بارش برف.

سلام




کلمات کلیدی :سزده نحس، بهار،تابستان،پاییز،زمستان، بهنام ترین، هم آوایی
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧

نظرات ()

خاک من و دست خدا

به نام خالق بزرگ ، به نام نویسنده تنها ، به نام خالق داستان

دیشب صدایم را ازدور در زوزه باد دیدم،نیاز داشتم انگار و رویم به آسمان بود شاید.

 ای رازبان بهار تا کجا راهنمائیت کنم؟گل سرخ در خاک است ، باد و بلبل سر آن میجنگند و ابر هم میکند شیون، میچکد اشکهایش ، خاک هم نمگین از دیدن جنگ بهار .

 تو تازه میمانی و من انگار خاک بر روی پیشانی ام نشسته و چیزی بر روی گونه ام رد جوی گذاشته.دستانت را جلو می آوری و به شانه ام میزنی ، خاک میشوم و میریزم بر روی زمینی که اندازه ی تمام خستگی هایم تازه است. تو میروی و از خاک من آب میجوشد و تمام خاکم را از نو گل میکند . رفتی و خدا می آید و دوباره من را برپا میکند . تو نیستی و خدا دستهایش را میتکاند و میرود اما من هنوز مبهوت اولین نگاه توام.تو رفتی و خدا می آید و دستی بر روی شانه ام میزند و آهسته درگوشم به نجوا میخواند:

(لیافتت را نداشت تو به ز آن بودی )

خدا میرود و من میروم و تو هنوز هستی.

سلام




کلمات کلیدی :بهنام ترین، جنگیدن، خدا میرود، نجوا
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦

نظرات ()

زندگی همه اش مبهوت است

سکوتت را از سر گرفتم . کینه هایت را هم رنگ خوشبختی زدم. دستانت را بشور، وقت خانه تکانی تمام شده. تیمم کن نمازی بخوانیم و دعایی بکنیم و کمی هم مریم بو کنیم. بوی نم ریه ات به مشامم میرسد ، رنگم را از دست میدهم . نمیبینمت اما میدانم که نزدیکم نشستی و نفس میکشی. حفظم نمیشوی یا از بر نمیشوم تورا. نور را باید فهمید.

شناختن هم برای تو کم است

ای خداوند دور و دوست.

های، ای جماعت بخوانید، همه تان شکست خورده اید و خسته ، میدانم. اما بدانید بعد از مرگ هم خرما خیرات نمیکنند. بو می آید خر داغ میکنند در جهنمشان

زندگی تمام تلاشش را میکند تا تو را به قه قه ای بی اندازد. استواری در  برابر زندگی یعنی اش پذیرفتن شکستهای آینده است. میدانی ام چیست؟ عقیده ام میگوید،زندگی همیشه حال و هوای ملسی دارد. خنده و اشک ، شادی و غم. زندگی همه اش مبهوت است. سلام

 

 




کلمات کلیدی :کینه هایت، بهنام ترین، شکست، ملس
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

نظرات ()

رنگواره ام را بخوان و نثارم صلواتی بفرست

صبح آمد،صبح در پاییز آمد،صبح با خنده و آرام آرام آمد،صبح در فصلی آمد که غروبش زیباتر است.

 

خدایا به زیبایی غروب پاییزت تورا قسم که تو یکتا ترینی.

 

رنگواره ام را بخوان و نثارم صلواتی بفرست چون من هم خواهم رفت، بسان برگان در پاییز و باز خواهم آمد چونان برگان در بهار. برگ همان برگ است، سبز است و بزرگ اما انگار در غم پاییز کمی پخته تر به نظر می آید

 

و بدان که در این پختگیست هنگام رقصیدن با آتش خود را دود کرده و بی ناله میرود تا شاید به معبود رسد ،     شاید.

 

من نمیدانم که برگ وقتی زرد شد مرد یا وقتی از درخت به زمین افتاد اما خوب میدانم که هر برگ یک مرگ جاودانه است و هر مرگ رویش دوباره بهار،بهاری که میکشد دلمردگی را شاید،    شاید




کلمات کلیدی :رنگواره ام، پختگی، بهنام ترین، شاید
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦

نظرات ()

قهقه

سر به تمام سکوتی میسپارم که خداوند یکتای من در این بینهایت دور هدیه ام داد . خدایا تو را آنقدر سپاس که تو را خسته شوی

حکایت یک داستان تو دار و پر از اندرز است که من هیچ وقت 

 آن را نفهمیدم.خدایا حکایت زندگی مرا بازگو مکن که این را هم هیچ کس نخواهد فهمید.

سلام به تمام قهقه های بی دلیل پیرمرد دندان شکسته و نشسته بر حاشیه هاکه حال او را به پریشانی نزدیک می کند،سلام به آن نا جوانمردی که بی نگاه  خود ر به عبور می سپارد. سلام  به آن رند زن چادر به سر که او هم خنده را لگد مال می کند. سلام به صورت بی خنده آن پیر مرد در نیمه شب و کسانی که عبور نکردند .سلام به خواب آن پیر در بارش برف. سلام به رنگی که از چهره پیر میپرید. سلام  به روحی که هم می خندید و هم می رفت تا به بینهایت در دور. سلام به آن جسد زیر برف و خوابیده در حاشیه ها .

سلام




کلمات کلیدی :قهقه، ژیر مرد، بهنام ترین، شب
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

نظرات ()

راه شوسه ها را به جهنم بسپار

راه شوسه ها را به جهنم بسپار. پا بگذار بر آسفالت آفتاب تابستان خورده کوه بزرگ و ببین با تمامی داغهایش پای تو را به جلو میراند. ای کاش که زمان را میشد نگاه کرد ،گذر ثانیه هایی که تو خوب میدانی این زمان نیست میرود ،عمر من است . پا بگذار بر داغی جاده آسفالت کوه بزرگ و تو ببین با تمامی بی انتهایی تو هنوز به جلو رانده شدن را میخواهی . و بخند ،تو بخند تو ،بخند تو ..... بخند ... بخند.... قهقه کن .سلام




کلمات کلیدی :لبخند، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

نظرات ()

کاش در دهکده عشق کمی تنهایی بود

کاش در دهکده عشق کمی تنهایی بود.

 

کاش خدارا فراموش نمیشد از یادم، کاش خدا هم کمی آسمانی بود   

 

کاش اگر رو به آسمان میکردیم،خدا ابر در بیابان تنهایی بود  

 

کاش تنها نمیمرد به این زودی ها، شاید،شاید خدا نزدیک آن تیرک تنهایی بود

 

وای اگر باد به دشت گل سرخ میتابید،کاش خدا در روز کمی مهتابی بود

 

کاش اگر لطف به ما میکردی،مختصر بود ولی ساده و انسانی بود

 

دل ندادیم به ندای باران،کاش خدا هم کمی بارانی بود

 

وای اگر دل به تو دادن غلط است،کاش دل ما از لطف تو، تو خالی بود

 

کاش با صدای گل سرخ میپریدم از خواب،خواب بی تو پر ز پریشانی بود

 

چقدر شعر نوشتیم برای باران، سهم ما از نم آن ، گریه و بی تابی بود

 

   

صدا ، صدا، صدا باز از پشت نگاه گل یخ بر دل خشکیده ی من میتابد و خدا به نگاه میگوید که گلم دست تقدیر تورا پر پر کرد، با فروق و غروب آفتاب. ونگاه معصومه وار قطره آب که بگوید آری رود هم هست بی تقصیر،که دعای من و او امان از دست این تقدیراست.و به سرعت فرو رفته به خاک، انگار از روی من پرپر شده او غمگین است. یک فرشته به دیدار من خم گشته بیامد پائین و نوازش کرد این دل غمگینم،ای خدا دست تو چرا اینقدر سنگین است؟.

 




کلمات کلیدی :بهنام ترین، لطف خدا، دهکده ی عشق
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ۱٠ فروردین ۱۳۸٦

نظرات ()

طلوعی دباره

نگاهی به آبی اسمان میکنم و نگاهی به خاکی که زیر پایم به زوزه ی باد غبار می شد
سر رو به طلوع آفتابی میکنم که از شرق می امد ومن مرور میکردم شتاب رفتنش را به غرب و غروب. میشنیدم تپش قلبش را که با نالهایم هم آواز شده بودو میرفت که در آبی اسمان از سرخ و زرد و نارنجی خودش که با اشکهایم مخلوط می شد بسازد بار دیگر غروبی غمگین و سنگین در دنیایی از هیاهو که به دنبال من است .
چه زیبا همه در حال مردنی دبرینهه هستیم . روز شب می شد و خورشید به ماه،آبی رنگ میداد به سیاهی و من در امید دیدنه طلوعی دباره زجر جان دادن را زمزمه میکردم.
بهنام 29/بهمن/1384




کلمات کلیدی :تپش قلب، بهنام ترین، طلوع آفتاب
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۸٥

نظرات ()

دری را که باد باز میکند همیشه راه باد خواهد بود

دری را که باد باز میکند همیشه راه باد خواهد بود . خدایا دری باشم برای عبور نسیم نیم نگاهت؟

 

بادی آمد پر کاهی از زمین بلند شد ، بادی آمد پر کاهی از زمین بلند شده در چشم کودکی فرو رفت، پر کاهی در چشم کودک فرو رفته غوغا میکرد و اشک به پا میکرد ، اشک و پر کاهی غوغا کرده از دیده جاری شده صورت غبار آلود لمس میکنند ، صورت غبار آلود و اشک و پر کاه سایده میشدند بر زمینی داغ و داغ و خشک ، پر کاهی بر زمین مانده زمینی خیس شده از اشک و نگاه کودکی به اعماق اسمان ، اسمانی که باد از سویش می آمد و پر کاهی را بلند میکرد تا که در چشم کودکی شاید آن طرف تر فرود آید . در این چرخه من کدامم ؟ اسمان ، باد ،پر کاه ، چشم کودک ، نم اشک ، یا که بادی دوباره ؟

سلام

 




کلمات کلیدی :بهنام ترین، کاج، کاه
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٤

نظرات ()

به خاطر بیاوریم آن زمان که از آغوش پدر جدا میشدیم

به خاطر بیاوریم آن زمان که از آغوش پدر جدا میشدیم و پا مینهادیم بر کره ی خاکی پر شده از خاک .

پس به نام یاد که همیشه پر از خداست .

دلم و گرفتم تو دستم و دارم قدم به قدم میگردم کوچه پس کوچه ی ذهن خالیم از بی خیالی . شب و روز رو به هم میچسبونم به هزار زور و بی زحمت . خواب به چشام راه ندادم مثل آدمی که روزه گرفته برای بیداری تا ببینه بیدار مونده هایی که شاید نیازی به بیدار موندنوشون نبود . اشک رو تو چشمام جا ندادم که شاید تار بشه و تابشی رو به رنگ واقعی نبینم .

 

من الان دورم ، دور دور ، روی بلندی جایی که به خدا نزدیکترم تا به تو ، یا شما ها. میتونم خورشید رو لمس کنم ، بگیرمش کف دستم با یه قطره اشک نزدیکش کنم به آخرای عمرش. شب رو با سفیدی چشام روشنش کنم . به ماهی ها نفس کشیدن توی خشکی رو یاد بدم .

 

هی ولی هنوزم که هنوزه اینجا روی بلندی که میام دوست دارم حسرت عمر رفته رو بخورم .

میدونی این یکی از رازهای وجودیت بشره که همیشه پشیمون باشه.

 

 




کلمات کلیدی :بهنام ترین، بهنامترین،behnamtarin، کره ی خاکی
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳۸٤

نظرات ()

خبر مرگ تو را باد به من خواهد داد

خبر مرگ تو را باد به من خواهد داد

و به آرامی ذره خاکی درچشمم فرو خواهد کرد

تا بی فرمان دلم از مهر قطره گردد

خیس کند گونه هایی را که اصلاَ ، اصلاَ

از مرگ تو خم به خود ندیده بود

و که شاید با زور

تاب دهد دستی را که حتی

به خبر مرگ تو به خود تکان ندیده بود

اما،اما

باد نیست در فکری که مال من است

و نمیداند که در این اندیشه

تو ماندگاری با تمام یادهایت

که نیازی به باد نیست

خبر مرگ تو را دل تو به من سالهاست رسانده است

سلام




کلمات کلیدی :بهنام ترین، گونه، بهنامترین،behnamtarin
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳۸٤

نظرات ()

سلام از یک رهگذر،

سلام از یک رهگذر، که باید جواب داد آن سلام را که آید از بینهایت دور . باید جواب داد که خواهد رفت تا دور، دورتر از دور. که شاید سلامی آورده از برگ گلی یا سلامی از درختی خشک که تمنای آب میکند برای بلبلی بر روی شاخه ی بی برگ و بال خویش ، شاید سلامی از خورشید که از گرمای خویش تنها مانده، بی دوست . و خواهد برد سلامت را دور ، دور تر از دور ،سلامت به بهاری که بیاید و ببارد بر دشتی که درختی دارد خشک و بلبلی هست تشنه یا سلامی برای ماه که دوست باشد برای خورشید هرچند در بینهایت دور. و اکنون یک سلام از یک رهگذر که میخواهد یار و هم پای دیگر تا گذر باشند از نور تا بینهایت دور .

سلام

 




کلمات کلیدی :رهگذر، بهنام ترین، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٤

نظرات ()

برگی خشک . نوید قطره ای بارن

برگی خشک ، ناتوان ، بی رنگ و بو ، دور افتاده از شاخه ، برگی افتاده  در اغماء در حالت مرگ به حکم حاکم فصل خزان ، با گامهایش بر روی زمین و صدای خسته از زیر پای عابرانی رنگ رفته روی بسته ، خش خش و خس خس کنان تبریک میگفت اغاز خزان را و نوید میداد بهاری را که می آید و می خواند تمام برگهای بی رنگ و بی بو را به شادابی و می گفت در تراوت در بهاری که می خواند تمام خوانندگان را ُهر قناری ، بلبلی هدهدی یا که هر جنبنده ای با صدای زیبای خویش مست خواهد کرد آن زمان را .

 

و اکنون آن بهار است در زمین بی برگ و خشک ، افتاده در بینهایت دور .

در زمینی بی درخت آز مرگ آب وآبی ها و کشاورز چشم بسته ، دل آشفته و خسته از نبود آن بهاری که تنها برگ نوید میداد با خس خس و خش خش های پی در پی .

 

و قطره ای باران با طراوت میکشید خود را در بالین آن دریای بی پایان . یا خدا شاید که حکمت ، باید که دانائی ، ولی ... اما چرا آنجا که باید باشد این آب شتابان بر زمین ، آنجا نباشد که پیر مردی دل به روی تو گسسته ، ذهن آشفته و خسته با نگاهی زیرک و تیز به اعماق آسمانیکه حتی نیست تکه ابری ، که نباشد نوید بارانی بر این زیبا دشت ، بر دل غمگین آن پیرمرد .

یا الهی ببار باران ، بکار در دل خشکسار پیرمرد با دلی خسته گلی از نوع نیلوفر بی بهاری که نوید میداد آن تنها برگ پر امید . که دانم حکمتت را اما چه خواهی از دل کوچک و کم وسعتم که هرگز من ندارم گنجایش افکار و دانائیهای هزاران اقیانوس وارت را . چه میشد دعایم گوش بودی تو .

 

و اما آمد ان باران در آن دشت گنه کاران و میدیدم ناله های عقربها ، مارها ، خارها و کاکتوسهای فراوان را ِ ولی باری دل بشکسته ی آن پیر فرتوت چه خش میشد با قطره ای باران .

 

خدایا شکر    خدایا شکر

سلام

 




کلمات کلیدی :ناتوان، بهنام ترین، بی برگ و خشک
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٤

نظرات ()

هی چی بگم از اینهمه اندوه

سلام . یه روز ، یه روز که هیچی 365 روز (همون یه سال خودمونه منتها قلمبه) گفتم که بابای من ، آقای من ، دوست عزیز یه کم فکر یه خورده شوروشعور یه زره معرفت با یجو غیرت اگه قاتی کنی میشه یه بشر متمدن ، یه بشر مخالف با بدی ها ، یه بشر که اگه بتونه کمک کنه دنیا رو توی کمک کردن زیر پاش له میکنه آخرشم یه تف تو صورت هرچی آدم بیشعور بی شور بی اخلاق نا ادب که بابا من اینم بدون دقدقه های امروزی یا هر روزی . آخرش جوابم می شد پس خودت چی ؟ چی داری از شور و شعور از مرام و معرفت از غیرت برای این دنیای نا متمدن ؟ منم که میدیدم این قوم به خیالی آدم از همون عصر جهل و نادانی ، نه زمان زنده به گور کردن زن بلکه عقب تر ،عقبتر هستن میموندم که چی جواب بدم که بفهمن که منم از همون منهای خودشونم که تو وجودم این حرفِ که به عمل برتریت داره ،سرم رو مینداختم پائین و شرو میکردم با خودم فکر کردن . هی چقدر دلم گرفت وقتی دیدم که دستم خالی برای عمل کردن . هی چقدر حالم گرفت وقتی دیدم آدم زاده شده برای حال گیری ، اونم چی خودش از خودش . جالب اینجاست که همه میگیم خدا یکیست ، اما خدا هامون یکی نیست ، بعضی هم میگن محمد (ع) پیغام آور آخره ولی عیسی مسیح کلاسش بیشتره , دین یهود دین یه مشت خره . با با ایجا زمینه ما هم فرشته ی دفع شده از تمام علم به عالم ،اونیم که باهاش دشمنی میکنیم از خودمونه از نصل بابا آدم و ننه حوا . قشنگیش اینجاست که ما سر خاک خدا با خودمون دشمنی میکنیم خدا رو انکار،انگار نه انگار که ................... هی چی بگم از اینهمه فقر فکر .هی چی بگم از اینهمه اندوه . هی ....هی.....هی...... هان !!

 

 

سلام




کلمات کلیدی :غیرت، بهنام ترین، جهل و نادانی
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٤

نظرات ()

همکلاسیها یادش بخیر زیر . زیر باران دویرنها یادش بخیر

ای صدای همکلاسی
خوب میشناسمت تورا
یاد می آوری مرا
دویدنها ،رسیدنها ومیوه چیدنها
میوه دزدیها یادت هست ،

و اکنون مانده ام تنها
کوچه ها پر زخالی
و درختی آری از میوه چیدنها
و کلاغی ، با آوازی گرم و مشکی

ای نگاه همکلاسی
یاد می آوری مرا
زمانی در کلاسی پر هیاهو
و دلی در هر زنگ دعوا ،چنگ در مو
و صدای جیغ هایم ،جیغ هایت
صدا میکرد معلم را مثل کلاغی پر هیاهو

و اکنون مانده ام تنها
و کلاسی خالی از جیغ هایم،جیغ هایت
و حتی آن معلم که می آمد با چوب بلندش

و اکنون مانده ام تنها و حیاطی و کلاغی
با صدای گرم و مشکی ، بانشاط از بودن ها ، نبودنها
ودلی پُر بیاد هر کلامی ، هر درختی و دویدن ، و صدایی گرم و مشکی

سلام

 




کلمات کلیدی :بهنام ترین، حیاط، صدای همکلاسی
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ٦ فروردین ۱۳۸٤

نظرات ()

آب را بی روح ، روان است

آب را بی روح ، روان است .

آتش را دود و دوان است .

خاک را، چه مهربان است .

            

             و اما من

روح هست و روان نیستم

دود است و دوان نیستم

من آن خاکم که مهربان نیستم

 

       بشر عجب مخلوقی است غریب !!

 سلام




کلمات کلیدی :بهنام ترین، روح، بشر
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٤

نظرات ()

یاد دارم لحضه ای را که دوستم

 

یاد دارم لحضه ای را که دوستم ........ چشم در چشمم با نگاهش میگفت: دوست دارد دوست داشتنم را .

 

و هنوز یادم هست لحضه ای را که چشم در چشم دوستم ...... با نگاهم میگفتم دوست دارم دوست داشتنش را .

 

و هنوز یاد دارم لحضه ای را که دوستم می گفت: که دوستی دارد که نامش ........ است و زیبا و خوش خو و خوش رو و پر درد و پر از غصه و من گفتم: بکش دردش را، ببار بر آن تا بشویی غصه از نگاهش را و میدیدم نگاهش در نگاهم را که میگفت دوست دارد دوست داشتنم را هنوز و می گفتم در نگاهش که دوست دارم دوست داشتنت را تا همیشه .

 

و همین امروز ، با صدایی رسا از آن سوی صدا برها ، بدون هر نگاهی در چشمانم که میگفت کجایی تو . و با زبانی دیگر که ای کاش اشتباه از من باشد میگفت ، که دیگر نمیخواهد کسی را برای رازهایش ، که دیگر نمیخواهد بماند سنگ صبور این دل کوچکِ پر وسعت و غمخوار و غمناک و دوداندود و خام و خاک خورده ، که دیگر نمیدیدم در نگاهش دوست داشتن را و نمی خواند که میگفتم دوست داشتم ، دوست دارم دوست داشتنش را در نگاهم.

 

ولی باور نداشتم که این دشت پر وسعت ، قلبم بماند خالی ز آدم ، چه دوستم ،چه گل یاس ، وحتی درختی از جور کاکتوسش .

 

وچه راحت جوانی خام و خاک الود و غمناک که ای کاش خوشقدم بود با آن گامهای نحسش که مبرد نگاه مهر آمیز دوستم را .

 

و یادم هست همین امروز به زبان دیگری میگفت گم شو ، تو دیگر نیستی وقتی من نمیخواهم تنها بمانم ، که دوستم هست .

 

و یادم نیست ، خدا را قسم که یادم نیست که روزی خواسته باشم غمش را   و بارها گوش بودم ناله های او از ته دل و هنوز نمیخواهم ، نمیخواهم غصه اش را که رفت و باید میرفت و خوش رفت و خوش باشد ، خدا یار و نگه دارش ، که من را تا بوده و هستم ، بمانم به یاد آن نگاهش که میگفت دوست دارد دوست داشتنم را .

و یادم می ماند امروز ، همین امروز همین تاریخ و آن ساعت از شبی بارانی ،من تنها میشنیدم در صدایش در خیابان زیر باران که می گفت که شادست بدون من ، با دیگری ، و خواهد رفت

 

من تشنه مثل خورشید بی سرزمین تر از باد ،،،،،، من برای تو میخونم هنوز از اینور دیوار

بارون و دوست دارم هنوز چون تورو یادم میاره ،،،،، کاش تو لحضه ی آخر عشق تو نگام میخوندی ،،،

سلام




کلمات کلیدی :نگاه، چشم در چشم، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٤

نظرات ()