تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
از آن روزهای گند

از آن روزهای گند چند روز مانده به عید است . از همان روزهای پر استرس و درد . از همان ها که حتی حال رفتن را هم نداری .

از آن روزهای گند چند روز مانده به بهار، که تو را خسته میکند از رسیدن به انتها و شروع دوباره . از همان ها که تو مانده ای و چشم های بسته و خسته . از همان روزهای گند چند روز مانده به عید که نگارش کم باشد، تو باشی و هزار درد و زهر . از همان روزها که شب نمی‌شود . که آفتابش پس آفتاب می‌چسبد و نمی‌فهمی روزش بلند است یا شبش . از همان روزهای گند کم خوابی از استرس خوابیدن، از ترس خواب دیدن . از همان روزهای گند چند روز مانده به بهار که سبز هم باشد جهنم است،د هم باشد جهنم است، باران هم که باشد جهنم است از ترس و دلشوره و استرس . از همان ها که به تو می‌فهماند زندگی از اولش که خوب نبود . این آخرش هم خوب نیست . شلوغ میشوی در مردم و داد میزنیم همه با هم . از آن روزهای گند چند روز مانده به عید است و فریادهای بدو بدو بیا که حراجش کرده است. و ترس که حراج شد و رفت، عمر هم رفت .  از همان روزهای گند چند روز مانده به عید است که خوب بو بکشی بوی مرگ می آید . مرگ زمستان و نه بیش . و خوب میدانی که امسال هم چون سال پیش و هرسال گند است و نباید برای رسیدنش شوری داشت ، شوقی کرد . از همان روزهای گند چند روز مانده به عید که همه نفرین های تو ، همه اخم های من را با خود به یدک میکشد.و تو میمانی و هزار لبخند مصنوعی که میگوید.سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢

نظرات ()

جهنمی خواهم ساخت و در ان خواهم سوخت

و تو ای خداوند بهشت و جهنم و جهنم و جهنم و جهنم 

میبارد اسمان. سخت و سخت تر . تابستان اتش افتاب و پاییز درخت سوخته و من در بهار هم جهنم و در زمستان جهنم . پس میسازم از خاطرات و رویا ها و ارزو ها و روزهای بدست نرسیده جهنمی و میسوزم و میسوزم .

نه به دنبال ابی برای خاموش کردن بودم و نه دری برای به بهشت رسیدن . میدانم که اگر در ته بهشت هم باشم باز خواهم سوخت .

پس ای روزهای اینده که ایستاده در شعله های اتش و تابش افتاب و ای روزهای سرسبز در جهنم و برفهای نشسته بر جهنم

سلام

 




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢

نظرات ()

شراب غصه و غم

ها ای خدای کز کرده و گوشه گیر . خیالت نیست؟ یادت هست؟ یا بمان یا برو 

غمها را دانه دانه که حب کنی و خوب نگاهش کنی و دم اش را بگیری و ببینی که چیزی تهش نمانده باشد ، بعد که در خمره بریزی و بخوب کیپش کنی و در تاریکی بزاری و نگذاری نور به ان بتابد و بعد یکروزی با هزار شوق خمره را بیاوری و درش را باز کنی انگور های له شده و تخمیر شده را از صافی بگذرانی و خوب خوب خوب صافش کنی و باز به خمره برگدانی و هر ماه یکبار به سروقتش بروی و خوب همش بزنی در تاریکی مطلق که نوری به ان نرسد ..... بعد یک سال شراب دست ساز خودت را داری که در مان همه ی کاووس های بد و نخوابیدن های از ترس کابوسهای بدت هست . هر شب قبل از خواب یک لیوانش را گرم گرم گرم بالا بروی خوب خوابت میگیرد . فکر و خیالشان دیگر نیست . خودشان اکنون در رگهایت شناورند . راحت میخوابی . راحت راحت راحت . چون کابوسها هم در رگها شناورند




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢

نظرات ()

بازی های کوچه های های های و هق هق

هان ای خداوند عارفان و ملاکان و ثروتمندان و ان و ان نظر هم بر من کنی خوب است

دست بر صورت گرفته تا مباد کسی اشکهایم را ببیند . دست بر دهان گرفته تا مباد کسی صدایم را بشنود . صدای گریه هایم را صدای های هایم را . میدوم در هزار  کوچه به بهانه ی بازی قایم باشک و باز هق هق  . فرار میکنم به هر کوچه به هر بهانه و باز های های . چشمان خیس و لب خشک و من و بازی در کوچه های های های و هق هق . 

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢

نظرات ()

از آن شبهای گند چند روز مانده به تابستان

هان ای خدای بیهوده . تلافی همه ی کارهای نکرده ات را نکنم چه کنم؟

 

از آن شبهای گند چند روز مانده به تابستان است . از آن شبها که ای کاشها به دهانت حجوم می آورند . از همان شبها که به روزهای زجر آور اما و اگرها نزدیکت می کند.از آن شبهای بی جیرجیرک و بی هزار چیز و هزار کَس دیگر. از آن شبهای هزار درد و زهرمار است که اگر یک دقیقه دیگر طولش بدهی این نوشتن را می شود آرزوی مرگ. از آن شبهای احمق و کینه جوست که هرچقدر هم که دلتگ باشی دورتر از اویی . از همان شبها که بوی توت با زجه گربه ها دیوانه ات می کند . از همان شبهای گند چند روز مانده به تابستان .

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢

نظرات ()

کسی که از ترس نمیترسد

هـــــــی خدای مداد های رنگی ، خدای تراش هم باش ، خدای کاغذ هم باشد . خدای نقاش هم باش

من از پاییز میترسم . از آن همه زمزمه ی مردن . من از زردای پاییز میترسم . من از رنگ افتاب نیم مرده میترسم . من از درخت خشک . من از درخت نیم خواب خرمالو میترسم . من از جان دادن ان فصل زیر پاها میترسم . من از پاییز و ان همه زمزمه ی مردن میترسم

من از سازها میترسم . از صدای وحشت اور سنتور . من از گریه ی نی و تمبور . من از داد تو خالی تمپک . من از جنگ سه تار و تار و آواز میترسم . من از صدای سازهای همساز میترسم

من از قایقی بر آب آرام . من از آرامش ناخدا در دریای طوفانی میترسم . من از خدای ترس میترسم . من از کسی که از ترس نمیترسد میترسم.

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢

نظرات ()

جنگ ابرها

وای خدایی که تا بحال درد نکشیده ای . درد دارد . نکن

ببین بیین این ابرهای سفید پر غیرت را که با باد هم رزم شده اند و به جنگ ابرهای سیاه میروند . بشنو بشنو این صدای زجه های ابر سیاه است و ببین که برق شمشیرش کور میکند آدم را . اشک ریزان ابرهای سیاه است و خوش خوشان درختان بهار . چشم ببندی و باز کنی تو میمانی و شکوفه های بهار و اسمان آبی آبی . اگر پرستویی دیدی بجای من بگو سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢

نظرات ()

مردی که بارها مرده بود

هان ای خدای روزهای بد و روزهای خوب و روزهای بد و روزهای بد و روزهای بد و روزهای بد خیالت راحت هنوز برای بازیگوشی هایت جان دارم

من آن مرد برنده ام که سالها پیش همه چیزش را باخته و اکنون با تجربه ی آن باخت دارد همه را می‌برد . بردن که چه بردنی . من همان برنده ام که با هر بُرد هزار خاطره ی بَد را به جان می‌خرد . مردی که یکبار مُرد و هربار که می‌بَرد یکبار می‌میرد .من همانم خوب نگاهم کن.

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱

نظرات ()

خیال یک واقعیت

خدای زیبائی های بهشت . قبل از افرینش بشر !جهنم چرا؟ 

باورتان بشود خیلی وقت است که دیگر تنها نمی شوم . وقتی که کسی نیست . وقتی که  کاری ندارم . خیالی شفاف از چشم زیبایی ، خوش خنده و ناز کنارم مینشیند . با من چای می نوشد . با من میخندد . فحشهایم را می شمارد . بدهکارم میکند و گاه طلب کارش می شوم . باورتان بشود خیلی وقت است که کار میکنم که پول داشته باشم که با او خرید کنم . یا با خیالش برویم و برایش گلی بخرم و برای خودش ببرم . باورتان بشود خیلی وقت است که تنهایی از من می ترسد و خیال دخترکی خندان و چشم زیبا را به کنارم میفرستد که هنوز هم نمیدانم چرا دوستش دارم . دخترک

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱

نظرات ()

تازه چه خبر ؟

 هان ای خدای مردم وا مانده ، از حالمان خبرت است اکنون؟

خبر تازه یی نیست

مردم خسته و خواب

و درختانی در پچ پچ و پیچ بهار

که آیا سبز شوند باز هم ؟

خبری نیست رفیق

خبر تازه ی من 

مرگ همسایه ی دیوار به دیوار

زایش گربه ی چاق

و افزایش جمعیت جهان

به هفت گربه ی مفت خور امروز

خبر رفتن

رفتن رود زلال به قعر مرداب

رفتن ابر سیاه

خبری نیست رفیق

خبر تازه ی من

باور کن

خبر مردن مردم سالها مرده

خبر خاصی نیست

خبرم پسر رز فروش

خبرم اخم ابروی پدر در پیری

خبرم چیزی نیست

خبر مرگ صدا در حنجره است

خبر رفتن نور

راست و دروغش با من

خبر من هست 

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱

نظرات ()

زندانبان زندانی

هان ای خدای میراث مانده بر من ، صدایی که می شنوی صدای خورد شدن استخوانی در قبر نیست . این صدای یک مشت استخوان زنده است.

من. زندان بان یک زندان کوچک اما عمیق هستم ، زندانی با پنج زندانی که هرکدامشان پنجاه زندان بان نیاز دارند.یک شاعر ، یک نقاش ، یک نویسنده و یک فیلسوف

من زندان بان زندانی هستم کوچک اما عمیق که هر روز اقدام به فرار نا فرجامی می کنم . نقشه ها ریخته ام ، زمین ها کنده ام ، مرض ها گرفته ام در پی اجرای نقشه ی فرار

من زندان بانی هستم اسیر به دست پنج زندانی در زندانی کوچک اما عمیق

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠

نظرات ()

با ما نیست

من اشتباه کرده ام ، پس می گیریم حرفم را ، تو هستی ، هنوز هم هستی . منتظر می مانم تا به خود بیایی.

آه ای خدای خود فراموش کرده . به خود بیاد و نگهدار خودت باش

روزگاریست نازنین روزگار ما ، ما بیچاره ایم و گم کرده راه ، از این رانده و از آن مانده ، دنیایی کوچکی ساخته ایم به نام خودمان ، خود می سازیم و خود تعریف و تمجیدش می کنیم . مثل همان اول ،همان روز اول . یادتان هست ؟ چشم در چشم جایی گفتیم سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠

نظرات ()

زمزمه ی سکوت

خداوند روزگار های شاد. الان در کدام گوشه ی دنج زانو بغل کردی؟

- چیزی خوردی؟

+ غصه .

- چیزی زدی؟

+ آه و افسوس به تن.

-چی کشیدی؟

+ درد و رنج

تو شجاعی؟

-افسرده

+به بعد از مرگ معتقدی؟

- مرگی نیست

+کار و پیشه داری؟

_می نشینم زیر سایه ی دنج و به هر رهگذر تنهایی می گویم ، سلام.

 




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠

نظرات ()

خطاست

و ای خدای سرو و صنوبر و باد

من همان مرده ی تابوت به تن هستم. می روم بر روی دستهاتان تا گورستان

آدم است دیگر . گاهی اشتباه می کند. نه از سر سادگی که به عمد اشتباه می کند. من اشتباه میکنم نه از سر سادگی و نه از عمد . من اشتباه می کنم حتی نه از روی نادانی. من اشتباه میکنم چون کارم این است. نیت از ساختنم آزمون و خطاست . خطاست. خطاست

سلام





کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، خطاست
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠

نظرات ()

تکه تکه انار

چونان آه می کشم که بخار نفس بر عینکش می نشیند این خدای هم کور و هم کر و هم لال

مگر می شود زندگی کرد و عاشق انار نبود ، مگر می شود که دانه دانه انار خورد و فکر یار نبود ، مگر می شود که فکر یار بود و گریان نبود ، مگر می شود که گریان بود و مست شراب نبود ، مگر می شود می خورده باشی بی دانه ی انار 

آری نمی شود بود و هر روز به انار نگفت سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩

نظرات ()

میهمانی جنگل پیر

و تو ای خدا ی ناز دار و کرشمه گذار ، زن پیر و لوچ هم بنده ی توست؟

پیش ناز و کرشمه هستم من ، در پس درخت گردو میهمانم. جشن میلاد جنگل پیر است،من و سنجاب و سنجاقکها ، انتهای کوچه ی ساز و آوازیم ،در ته بن بست بی نوایی ها ،رنگ خانه نور مهتاب استو نشناش یک کلاغ پیر ، ما همه مست عطر گندم زار . گر بیای خوشنود خواهیم شد ، رمز عبورمان را بگویم باز؟ سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور، بز،دی،ماه دی، خدا
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩

نظرات ()

پیش کشی خاطرات

وای ای خدای سر خوش ، مستی ات را از کدام (می) داری؟

خاطره هاتان است که در حال آمد و رفتنند.جمعیم و کنار هم . شراب و ما . یادت آمد که بودی ، که بودی الان رفت . یادت آمد که گفتی ، چه گفتی الان رفت . یاد زیبائیتان هم آمد ، چرخی زد ، گیسوانی تاب داد ، یاد زیبائیتان رقصان رفت.یاد روز اول هنوزم اینجاست ،جایتان خالی باد ، هوس آمدن کردید ، رمز عبورمان این است. سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩

نظرات ()

من به بیداری خود محتاجم

هان ای خدای بیداران ، خود کجا خفته یی اکنون ؟ 

وقت خسبیدن من نیست اکنون . من به بیداری خود محتاجم ،تن من بهر کاریست در این وادی آب و آسمان . بهر روز موعود ، وقت خسبیدن من نیست الان، وقت خسبیدن من با عجل است ، من به بیداری خویش محتاجم و جهان به من بیدار محتاج ،تو در آغوش بگیرم چندی ، دست در گیسوانم کن مشت ،من همین را انگارم که عمری خواب است ،وقت خسبیدن من نیست الان . من به بیداری خویش محتاجم و جهان به بیداری من ، سلام.




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩

نظرات ()

من از تمام شاعرانگیهایم بیزار

هان ای خدای شاعر ها ، کمی هم فارسی ساده شعر بگو

من از تمام شاعرانگیهایم بیزار. از بغض های محدود به قفس حلق ، از تپیدن های تندا تند دل ، از نفسهای بند آمده ام هم. من از تمام شاعرانگی هایم بیزارم. بیزارم از عکسهای خوب ، از نوا ها ی خوب ، بیزارم از زن زیبا که نمیتوان عاشقش شد ، بیزارم از دل کوه ، از ته جنگل ، من از همه ی خوبها با بغض بیزارم. ، از خدا بیزارم ، از خود بیزارم ، من از همه ی این شاعرانگی ها بیزارم. سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور، شاعرانگی
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

نظرات ()

مردم وا مانده

هان ای خدای بهشتیان و جهنمیان ، قشلاق تو کجاست؟

مردمی از پشت دیوار حقیقت گذران ، نگران، های گویان ، هی کنان ، خجل و سر افکنده و گاه پریشان ، حیران ، می رویم ما ، گه گداری بهر یک استراحت تکیه بر این دیوار قطور و قدیمی ، خستگی بر تنمان وا مانده ، قوز کرده در این اندیشه ، که کی ؟ کجا ما افتاده ایم این سو، از کدام در گذر کردیم آن روز که یادمان نیست الان؟ سر تکان داده و باز هی کنان ، های های گویان می رویم ما که شاید روزی در کجایی از این ناکجا آباد بجستیم دری و رفتیم داخل ، یا که یک پنجره ی کوچک که ببینیم آن سو کجاست؟ یا از کوشه این دیوار که جای ناخن کسی مانده بر آن کشیدیم بالا ، که شاید دیدیم پیرمردی سالخورده و بلند به او بگوییم سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩

نظرات ()

پرشین بلاگ. امروز، دیروز ، و گذشته ام

 

های آی خدای روزهای رفته. روزهای مانده را هم تو خدایی می کنی؟

پرشین بلاگ. امروز، دیروز ، و گذشته ام

عجیب ترین خبری که در این هفته دیدم و خوندم که به من و دنیای من ارتباط مستقیم داشت خبر فروش پرشین بلاگ بود. خب کاریش نمی شه کرد. تصمیم مدیریتی هست و البته با شناختی که من از مدیران پرشین بلاگ دارم قبل از اینکه بخوان به منافع خودشون فکر کنند دنبال راهی هستند که کاربرای وبلاگی به ویژه پرشین بلاگی ها نفعی رو داشته باشند.وباز  فراموشم نمیشه که مهدی بوترابی یکی از ده نفری هست که برای ایجاد امنیت در نظام مجازی فارسی سالهاست داره زحمت میکشه.گردن خودم دیدم یک گوشه از اتفاقات حقیقی و مجازی که با این دنیای مجازی یعنی پرشین بلاگ برای من شروع شد رو بنویسم.فقط برای اینکه یادم باشه و بدونم کجا بودم و کجا هستم.

من وبلاگ نویس هستم. این شعار من بود . با وبلاگی شروع کردم به نام تهروووووون که تعداد واوهاش یادم رفت و بعد وبلاگ بهنامترین رو راه اندازی کردم. بیشتر سر کل کل با یکی از دوستای حقیقی که..... بماند ولی بعدها برام یک اتفاق دوست داشتنی شد. از اینکه مطلبی که نوشتم رو چند نفر خوندن، چند نفر برام کامنت گذاشتن و.... یه چند وقتی ننوشتم نه اینکه برم و نباشم . من بودم و اینترنت نه .  و خب باز شروع کردم . نمیدونم شما یادتون میاد یا نه ولی اون موقع باید میرفتی دکه یی جایی رو میجستی که کارت اینترنت بخری مثلا اگر پولدار بودی و پولت می رسید یه کارت پنج ساعته می خریدی اونم چی با سرعت بیست و چهار ....... با این مشقتها وبلاگنویس شدیم ما. شدم من . شدیم نسل ما. کسایی که هنوز توی دنیای مجازی دارن مینویسن و هستن از اون نسل هستن.

خیلی چیزا کشیدیم. شما یادتون نمیاد . از فیلتر شدن ، مسدود شدن ، تهدید شدن، میگم که یادتون نمیاد یه زمانی وبلاگ نویسی جرمی بود برای خودش.ترسمون وقتی زیاد شد که مدیر سایت رفت جای آب خنک خوری ، دامنه سرقت رفت ، ترسها بیشتر شد . خب یواش یواش درست شد. توی این هاگیرواگیر پرشین بلاگ مراسم هم گرفت. یهو خبر دادن با پیغام که آقای وبلاگنویس برو توی مای پرشین بلاگ تست کن ببین کنترل پنل جدیدمون قشنگه و اینا . رفتیم خوب بود. عوض شد. من همینجوری بودم. من وبلاگ نویس بودم.تولد چندمین سال تاسیس پرشین بلاگ بود . دعوتهای زیادی بود که بیا ببینیمت. یکیش ویوارا بود. رفتم خوب بود. بد بود. گذشت. یادمه کیا بودن، سروش صحت بود ، کیانیان بود. ابطحی بود... بودن خیلی ها بودن. یه سالن وبلاگ نویس. منم بودم آخه من وبلاگنویس بودم. بعد شد شد شد شد شد . روزها رو میگم شب شد. تا نهم شهریور . روز جهانی وبلاگ و باز ویواز بود که دعوت کرد که برم و توی جشنی که پرشین بلاگ برگزار می کرد شرکت کنم. محل برگزاری فرهنگ سرای بانو. یادمه خیلی ها اونجا بودن. شیفته. توت فرنگی. اپیوم. ویوارا و....... و خب فنز وبلاگنویسها از همین جا شروع شد برای منآخه من هم وبلاگ نویس بودم.مراسم بعدی بانوان بود. شماها یادتون نمیاد ولی جشنی بود. بابا همون جشنی رو میگم که پولادزاده و بابایی مجری بودن. آقا همون که بهاره رهنما و فرزاد حسنی هم اومدن. بابا یکصد وبلاگنویس برتر زن. منم اونجا بودم. کلاغم بود. آبان هم بود . آره منم بودم. زن نبودم ولی وبلاگنویس که بودم. هی هی هی . بعدش کلی جشن داشتیم . کلی جلسه. از نقد ادبی بگیر و بزرگداشت و پایان سال و عید و سفر تفریحی و اووووه. چقده همنشینی برای تولید محتوای مفید فارسی. یادتون میاد؟ دیگه از اینجا به بعدش رو من نمیگم چون میدونم یادتون میاد. که چیا شد . که چیا نباید می شد. که چرا جشن نشد. چرا مراسم نشد. الان رسیدیم به سر خط آینده. احتمالا آینده ی بهتر برای بهترین وبلاگ سرویس فارسی، اینکه فروش پرشین بلاگ به چه صورتی هست رو نمیدونم. ولی این رو میدونم که به نفع کاربراست. شاید تیم قبلی چیزی نداره که رو کنه، شاید خودش رو توی این زمینه تموم شده میدونه. شاید ایده دارن پول ندارن. شاید ایده ی بهتری دارن. ولی من بوترابی رو میشناسم.میدونم هر اتفاقی بیافته به نفع کاربرای پرشین بلاگ هست. به امید آینده ی بهتر برای پرشین بلاگ .من می نویسم چون من وبلاگ نویسم. سلام

پست بلند و پینوشت بلند::::ما وبلاگنویسان امضا کننده این درخواست ضمن احترام به حق تصمیم گیری مالکان سایت پرشین بلاگ، برای خرید سهام این سایت اعلام آمادگی می کنیم و از مسئولین آن می خواهیم تا با برنامه ریزی و واگذاری سایت به وبلاگنویسان علاقمند ، حس مسئولیت و قدرشناسی خویش را نسبت به جامعه وبلاگنویسان ایران نشان دهند.

بدین وسیله از کلیه شما هواداران عزیز درخواست میشود تا در نظرسنجی شرکت کرده و موافقت خود را با امضای خود به ثبت برسانید .

آدرس نظر سنجی بدین شرح می باشد :

http://www.petitiononline.com/pb1381/petition.html

باشگاه هواداران پرشین بلاگ


 




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور، خبر فروش پرشین بلاگ
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩

نظرات ()

فانوس و قاموس

هان ای خدای این همه بود. به کدامشان اعتماد داری؟

فانوس در دستم ، راه خویش را پیدا میکنم ، روز است و روشن ،

 شب بود و قرص ماه کامل . ولی این روزها نه به این تابان اعتمادم

 هستن نه باه آن بی تاب ماه،من با نور فانوس خویش در پی قاموس

خویش می گردم .چهره هاشان غمگین مردم دنیایم،در نور واقعی

 فانوس من، جغدان هم چشمانشان کور، هوهوشان لال.شب زیر نور

 فانوس من چهره اش تنها نیست.گرگ دارد.شب بودنش را ،تاریک بودنش

 را دارد.فانوس در دستم.در پی دوستان می گردم دست از رویتان بردارید .

 چشمان نابینائیتان به نور قاموس من عادت کند شاید ،چشم در چشم

 هم شویم شاید.فانوستان را بردارید رو به روی هم بالا آورید دستان ناتوانیتان

 را ، بعد جستن قاموسم، فانوسم مال تو ، نور فانوس در مردمکانم

جایگاهی دارد،و اگر چشمان تو هم عادت کرد فانوس را پای درختان بگذار

، تا همه مردم شهر بفهمند ما را.سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩

نظرات ()

کلاغ منجی

هان ای خدای شبها ،روزها کجا میخوابی؟ بیخ گردن من؟

سالهاست که برای تازگی فکر می کنم. چه کنم که دانه ی انار درخت شده ، چاره جز دادن بار بیشتر برای بهتر شدن ندارد.طعم همان طعم است . چراه فقط تکرار. مگر کلاغ برچیند دانه یی از من را . ببرد در جایی بی اندازد . شاید آبی بود،نوری زد ،بادی وزید، و من درخت شدم،درختی انار. شاید دشتی را از تکرار رهانیدم. اگر برسد این روزها کلاغی و بگوید سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

نظرات ()

من هم آب می شوم در این همه لذت

درود بر توی ای خدای بانوی تن فروش ، به گمانم این برای یک سالت بس

کوله ام را زمین گذاشته ام ، زیر درخت اول از سمت چپ این جنگل انبوه ، آنجا که جایی برای آتش کردن است می نشینم. زیر انداز را پهن می کنم. جمع میکنم هیزمهای خشک و تر را ، و به آتش دل می سوزانم همه را ،و رویش کتری کوچکی می گذارم برای دم کردن ناماندگان،  این چای دم کرده از مردم خوب و بد روزگارم را میریزم درون جام بلورین گریه هایم ، و درونش نباتی آغشته به زعفران میگذارم و با صدای خرد شدنش در ته لیوان ، من هم آب می شوم در این همه لذت. کاش بهار نیاید هرگز اینجا . سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور، لذت
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

نظرات ()

باید به صدای کشیده ها عادت کرد

هان ای خدای فراموش شدگان ، خود خودت را فراموش نکرده یی آیا؟

من در این روز و روزگار آموختم که باید به صدای کشیده ها عادت کرد. و از خانم چشم پزشک خواست عینکی بنویسد برای چشمان اشک آلود که دیگر تار نبید پلیدی را به سبب اشک.من در این روز و روزگار فهمیدم که باید از نو نوشت . سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩

نظرات ()

گریه های شاد بر شما باد

هان ای خدای ابرهای آمده ، بیا در آغوشم

گریه های شاد بر شما باد.گریه هایی از سر شوق . گریه هایی زیر باران . گریه های دور از هر انتظاری بر شما باد . گریه های نرم و لطیف که کارشان شستن چشمان است. گریه هایی که گه گاه با بغض می آیند و کارشان گرفتن گیری در راه گلو مان است و یا شاید چرکهای دل را بردن. گریه های شاد بر شما باد . گریه های زیر باران . سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩

نظرات ()

شست و شوی خاطرات

هان ای خدای گاه و بی گاه. لذت بهار به شکوفه هایش بود. ای حکیم ، تگرگ و شکوفه با هم؟؟

بازیچه ی کودکیهایم می شوم باز، آرزو هایم را در تشت مسی مادر بزرگ می ریزم و به آن اضافه می کنم همه ی قهر کردن هایم را، از آب پاک و آفتاب از صافی گذشته بر آن می ریزم و می شورم دانه دانه هایشان را ، تا شاید دوباره بجورم دستانت را در این خاطرات ، شاید بفهمم کجا گم شدی از قهر کردنهایم، و اگر یافتم تو را ، دستت را ، خواهم کشیدت از تشت بیرون، با همان گیسوان خیس، خیس از آفتاب از صافی گذشته و آب ، خیره می شوم در چشمانت و خیره میشوم و خیره ، شاید هم بگویم آهسته و آرام سلام.




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩

نظرات ()

معجزه ی مرگ و میلاد

خدای مرده ها ، تو هم نشان بده به چیزی که گفتی اعتقاد داری ، بر این مرده ها فاتحه یی بخوان.!

آسمان را از نظر بگذران و زمین را سبز در خیالت بگستران . پهن شو در علفزار کنار جاده ، و به بوی پِهِن خاطراتت را بسپار. بگذار تیزی آفتاب روی پلکت را نوازش کند. آهسته به تو می گویم. مردن جز این نیست ،و تولد از این بهتر نیست،اینچنین نمرده زاده میشوی . این دنیا و آن دنیا با هم را کجا تجربه می کنی! یکجا ؟ هان ؟ سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩

نظرات ()

این زمین مایوس

های ای خدای مانده در بند دیو . زمین از آزادی تو مایوس است

ما با کدامین افسانه هم رزمیم؟از کدامین دیو می ترسیم؟من از افسردن خوشبختی می ترسم و امید بر بارش دیگر می بندم ، من خودم را در پنجه های غم مبینم و برای ماندن شادی می جنگم ،من پناهگاه شادی را می دانم، ولی برای در امان ماندنش لب می بندم. من همه ی شادی ها در دل می ریزم.من به غمها به شیطنت لب غنچه می خندم .من تو را با مردم در انتظار دیم.تو هم خسته و غمگین به امید بودن شادی می رفتی . تو هم هم رزم من بود در لشگر امید.های هم رزم لبسته ی لحظه های تلخ . سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸

نظرات ()

باید از دور پرید و به نزدیک رسید

های خدای وا مانده، از دستم برایت چه کاری ساخته است

باید از نو نوشت . باید از تازه ها گفت هر روز. باید از دور پرید و به نزدیک رسید. باید هر روز نشست و خورشید را حدس زد. باید از آواز قناری ها یک معما ساخت و برای حل آن از جهان پرسید. باید از راه رسید و دم پنجره با اخم ، قهوه ی تلخ نوشید. سلام




کلمات کلیدی :وا مانده، سهراب گونه، بهنامترین،behnamtarin
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸

نظرات ()

سبز و زرد و مرگ

هان ای خدا . خودی نشان نمی دهی؟

من بر این تنهایی ام ایستاده ام ، هر سال سبز می شوم و باز زرد و باز مرگ و هر سال باز سبز.من بی هیچ همخوابه یی عشق بازی میکنم. من بدون هرزگی بارور میشوم هر سال. من ، منم . با تمام تنهایی هایم.سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تنهایی
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸

نظرات ()

تازگی

های خدای جانداران ،کشتن بچه خرسها پیش چشم مادر چرا؟حیوانات را هم امتحان میکنی؟

من گُلم پوسیده و تکه تکه هایم می ریزد از من . تمام می شوم روزی . و تمام نبودنم را به باد خواهم سپرد آنوقت . وتمام یادهایم را در این آب رفته غرق خواهم کرد. پژمرده هایم را باد خواهد برد تا کوهستان غمگین و ابر گرفته . سبز خواهد شد از من ، و برگ خواهم داد من ،و غنچه خواهد شد یادهایم. عطر من در چمنزار فکرتان جاری خواهد گشت
وتو خوب میدانی که این افسانه یی بیش نیست .

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور، قار قار
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩

نظرات ()

هیچستان

ای خدای چی باید گفت به تو؟؟؟هان؟؟؟هیچ؟؟؟

گاهی باید هیچ نگفت و پی هیچ را نگرفت و هیچ را به هیچ کرد حساب.مثل تو که به هیچ می شوی بزرگ . مثل من که به هیچ میرود روز و روزگارم.سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، هیچستان، هیچ بزرگ
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

وچه نوری دارد این خورشید مرده

وای ای خدای تاریکی ، نور ت کو؟؟

ما چه از هم دوریمو چه از هم دلگیر ، و در این وانفسا غم همپیمانه مان ، و چه تلخ است مزه مان، و چه جامی که نداریم و چه رنگی که ندارد و چه بویی که نیست.سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸

نظرات ()

ب ا ی د آ ه س ت ه م ر د و ر ف ت

با خیال نور هایت چه کنم؟؟ ای خدای فرورفته در تاریکی ؟

مرگ برایمان به آواز بلند میخندد. دست بر دست میگذاریم ومی بینیم پوسیدگی هایمان را

مرگ هم به سراغ مان آمد اگر ، میگوییم برود .کار دیگر داریم.دست از سر پرکار ما بردارد.ما اینروزها عزا داریم .عزای دوستانمان را نگه می داریم میگوییم دور شو . ای مرگ بلند آوازه و تنها ، ما در غم مرگ همه همراهان سوگواریم. سلام




کلمات کلیدی :رفتگان، هنرمندان، بهنامترین،behnamtarin
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸

نظرات ()

چوب بریزید بر این آتش تا او خنک شود شاید

ای خدای ابرهای باد آورده،برای باران های نا خواسته هم تو خدایی می کنی؟

 

من نمی دانم که باد را که فوت کرد؟؟ولی خوب می دانم که برای خنک کردن من نبود .. میخواست آتش درونم گرر بگیرد.چوب بریزید بر این آتش که شاید از سوختم او دلش خنک شود . سلام




کلمات کلیدی :خدای ابر ها، بارش باران، بهنامترین،behnamtarin
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

و در این آبادی . نه آبی نه بادی

دزد را به چه امتحان کردی به نداری؟؟ فاحشه را چه؟؟ ای خدای بی بند و باری

و در این آبادی . نه آبی نه بادی ، و در این خاکستان که نه خاکیست و نه بستان به چه امیدی بجوشیم ؟؟ به چه امیدی بکشیم نفس ازسینه؟ به چه دردی بکشیم آه ؟به چه سودی بکنیم هر روز ضرر .من نه بهشت را می خواهم نه جهنم به که گویم ؟ از که پرسم؟

سلام




کلمات کلیدی :بهنام ترین، نیایش، بهنامترین،behnamtarin
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

اشک مداد سیاه

پناه ببرم به که از شر خودم که رانده شده

و نه از سوز دلت باکم هست،ونه از مرگ شود تقدیرت،

هم درد می شوند مرا مداد ب6 و ب12 با طعم تلخ و غلیض سیاهی ها و طرح می کنند چشمانی را که سیاه نبود هرگز،چشمانت التهاب و اشک دارند و دستان من از خیسی چشمان توسیاه است هر روز.سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور، اشک، مداد سیاه
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

متال گونه های بارون

خدای وقت و بی وقت کمی هم مارا برای حودمان زندگی کن

یکی اینجاست که به تومیگه دیونه خبر داری که فردا آسمون میخواد برای تنهایی زمین بارون رو نوحه بخونه؟ وتومیگی آره ولی دیونه یادت باشه آسمون از این قولها زیاد داده ،یه روز آماده ی ترانه های بارونی و بارون نیست ، یه روز بی چتر کنار جاده داری از تنهایی و سرما سگ لرز می زنی و آسمون داره شعرهای بارونیش رو متال گونه می خونه.

سلام




کلمات کلیدی :بارون، بهنامترین،behnamtarin
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

طولانی ترین ماه

پناه ببرم به که از شر خودم که رانده شدم؟ای خدای رانده شده ها؟

ماه برایم دستی تکان می دهد و من برایش سر،و او لبخند زنان بر بینهایت دور میتابد ،می دانی ام چیست؟ آنکه می خوانی ام؟غم غربت پراکنده کرده اینجا آن غریبه ی چهره آشنا، صدای جیرجیرکان خاموش ،قارقار کلاغان برپاست،زوزه ی گرگان بر قله ، آب برکه گشته زلال،غلف زار ذهن خنک و شاد ، برف که ببارد یلدا می آید و من طولانی ترین ماه را جشن می گیرم آن  روزها ، سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بز،دی،ماه دی، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

بی بادبان دریا آرام است

باز در کدام کوه و دشت میجنگی با تقدیر من؟؟ بگو تا بیایم و تماشا کنم

زیر و زبر آب یکی نیست زیرش آب ساتورویش آسمان، جنگ میان ماهی هاست ، ماهی ها در جنگ با پرندگان پیروزند همیشه،ماهی ها آب را صاحب شدند،کلاغان در این میان سالهاست که راویان این جنگند،این سیاهان بال خبر سیاه روزی پرندگان را هر روز قار قار می کنند،این شکست هر روزه را

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تنگ تنگ ماهی
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸

نظرات ()

عشق همان است که تو ندانی

های ای خدای عاشق مشق امروز را چه بنویسیم؟؟؟ هم آغوشی؟

 

 

عشق نه آن است که تو بگوویی. نه آن که من بدانم.. گفتند عشق آن است که تو بمیری و ندانی... آن است که تو بمیری و ندانند برای چه...سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، خدای عاشق، عشق
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸

نظرات ()

من انارم

ای خدای مهربانی ها ، با من هم مهربان تر باش

چهره ام رنگ انار است .چشمهایم دانه هایش . آن نقابی که تو دانی پوستش، تاجم علم و قیام است ، فکرم باغ انار است . من همیشه سبز میزییم و سرخ می گریم . من انارم. سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، انار، تا بینهایت دور، behnamtarin
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸

نظرات ()

یکی بود تنها بود

دلمان خرمالو کرده هوس. این زمان رو زودتر ببر تا ببارد برف. ای خدای فصلهای بیهوده

 

زاده بر زایش آب. خواب مانده بر این آخر و دور،خوردن سخت با صورت با پوست درخت غمگین،تکیه بر بید جوان،سر فرو برده به آب ماهی، خسته خفته بر الطاف چمن،نم نمک کردن یاد باران، یاد داری داستانم از همان اول بار جایی از متن خودش خبر از یکی بود یکی نیود نمیداد هرگز، همه داستانم بود یکی بود تنها بود زیر بارش برف.

سلام

 




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸

نظرات ()

نگاه کن تو را نگاه می کنم

ای خدای خوب و خوبتر شاید، به زمین که رسیدی سری هم به دیار ما بزن. خون است و قیام . تو چه می گفتی ؟؟؟ جهاد؟؟

ای آنکه نهال نازک دستانت خاک را به خدا هدیه میکند شاید. نگاه کن، تو را نگاه میکنم.سر از خواب بردار و ببین که دیوانگان دو عالم جمع شده اند و برایت کف میزنند.!! مسخ شده اند از حضور همیشه وفورت در این گذر جاودانگی ، در این زندگی نه شاد و نه غم، در این زندگی ملس، در ای جاودانگی مبهوت ، تو را کف میزنند دیوانگان دو عالم و من کرنش کنان تو را میگویم بی منت. سلام.




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور، جهاد
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸

نظرات ()

خارزار

ای تو که در هیچکجایی. خسته و در مانده وامانده و دست لرزان و  یاد بر باد،ببین دیگر ناخنهایم حال نواختن روی دیوار را ندارد،خدایی کن و دیواره ها را بشکن.

به باران بگویید ایستادن بگیرد،اینجا دلی در حال فرو پاشیست،به افتاب بگویید پشت ابر پنهان شود،اینجا جویی در حال نرفتن است،به ابر بگویید رفتن نکند،اینجا پیری در حال مردن است،به دنیا بگویید ایستادن بگیرد،خدا جامانده  است در جایی. سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸

نظرات ()

لعنت به هردوی ما

 ای خدای سنگ بزرگ، باز هم باید چرخید؟

زشت و زیبا تویی که عاشق بودن را از بر نبودی ، بد و بدتر منم ،منی که معشوقه بودن را از یاد برده ام انگار،لعنت به هر دوی ما

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور، لعنت به هردوی ما
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸

نظرات ()

خدای کلاغ و خدای گرگ

مرگ بر خدایی که خدایی را بلد نیست

ایستاده همچون کلاغی بر تک دست سالم مانده و ایستای این مترسک، دستی که تنها برای ایستادن من در این برهوت رویا ایستادن گرفته بود،و زوزه کنان چون گرگی که در این برهوت باور ها زوزه میکشد دین را دانش را کلاغ را دست را مترسک را و گرگ را، آری گرگ را گرگ وا مانده در این برهوت زوزه میکشد و مترسک خوب میداند که زندگی تنی دارد پر ز زخمهای تازه

سلام




کلمات کلیدی :مترسک، بهنامترین،behnamtarin، کلاغ و گرگ
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

شادی پس از ماتم

ای خدای ماری که آدم را گول زد،نگو که از اول ته اش را نمی دانستی

و تو میمانی و آن غم ، آن شادی پس از ماتم ، و تو میمانی و آن عکس تنهایی ، تو میمانی و دریا فراموشی ، دل سپردن بر خاک بی یاری ، چه غمگین  دردهامان را رو به آسمان میگوییم و افسوس نمیدانیم خدایی در آن بالاست که دل دارد دلی پر ز غمهامان ، پر ز ماتم.

سلام




کلمات کلیدی :تا بینهایت دور، بهنامترین،behnamtarin، عکس تنهایی، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

سبز کشی به سبک خدا

های ای خداوند سرخ و سفید، سبز کشی میکنی حالا؟

من باور کرده ام که فرار از این زمین ممکن نیست ،من باور کرده ام و تو هم به باور من برس،این زمین جای ابدی من و توست، ما محکوم به بردن هستیم و محکوم به باختن، تساوی در زمین آن خدا معنا ندارد سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، سبز کشی، اتحاد
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

و من تو را به دار خواهم دید

بزرگا ، پروردگارا، چگونه خیالت را تازه کنم؟؟ در کدام چشمه ؟؟ بر لب کدام تشنه؟؟

و من تو را به دار خواهم دید ، مرگت دور است، آن بالا نیشخند میزنی و نفس میکشی و خود طناب دارت را از بالا گرفته ای و رو به وکیلت میگویی؟ به نظر تو من چند ماهگی ام آدم میشود؟ ، و خوب میدانم که از نو آزاده یی نو برای تولد آماده شده است، شاید سال دیگر بعد از یک سالگی ات از این اعدام جشن صد سالگی و بلوغت را گرفتیم با کیک تلخ تجربه و شهد زهرماره خاطره ها.

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، دار، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

صندوق خنده ها

 

 ای خدای نیازمند به اطاعت و پرستش.

خنده هایم همه را ریختم درون این صندوقچه . میگذارم پشت در خانه  ه تان . هر وقت دل تنگ شدی بازش کن و نفسی بکش . دنیا را به کامت میکند شاید، دنیا را نگه ندار . چرخیدن را لازم دارد که گمان میکنم ما اهلش باشیم،سلام

       

 




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸

نظرات ()

بارانی که نباشد خاطرات هم نیستند

 

ای خدای گم کرده راه، رو به جنوب برو ، آنجا چیزیست که مردم پرستش می کنند، ببین برایت آشناست؟

مگر میشود. تو بروی و باران بماند. باران که نباشد بارانی به چه کارمی آید . بارانی که نباشد دستات را در کدام جیب و برای کدام خاطره نگه دارم. تو نباشی خاطره ها هم نیستند.سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، باران، نفرین به خدا
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸

نظرات ()

اشک بر گریه

تف به این خدای لگدمال شده

به حال کدام مردم گریه می کنید؟آنان که به حال خویش گریه نمی کنند؟من تنها برای خویش گریه می کنم و هرکس که برای خویش گریه می کند

سلام




کلمات کلیدی :بهنام ترین، بهنامترین،behnamtarin، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

مرگ مرده

فراموشم نکن،خداوند سنگهای قبر

و تو تا آخر باریدن یک رفتن ابر را وقت داری و رفتن ابر را یک باد و باد را یک تابش و تابش را یک روز و روز را تا صبح و تا صبح یک شب. میبینی عمر آدم برای چیزهای پوچ چه واحی کشدار میشود. سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، سنگهای قبر، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

فرار زمان

بیا و این روزهای خوب را به گند نکش. سلامت که میدهم پاسخ نمیگویی نگو. اما حد اقل رویت را به روی دیگری نکن از لج من. ای خدای شاید دوست. 

  

  

و درنگی که زمان کرد که بفهمد این مکان را زمانی بوده است یا نه .... دست هی کنان خدا ،راه انداخت زمان را و هنوز زمان انگشت به دهان که چقدر چهره ام برایش آشناست. سلام




کلمات کلیدی :تا بینهایت دور، بهنامترین،behnamtarin، زمان و دست هی کنان خدا
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

دام و مادام

خدا هم اینقدر خسته و خوار و خمیده و خاک آلود؟

 

دستهایت را به پایین بیاور. ولی آهسته و آرام. سرت را بالا بگیر . در چشمانم نگاه کن و بگذار تا اینبار به تو بگویم. این سیبها را قبلا کسی چیده است و دیگر ممنوعه نیست. دام یکبار دام است و مابقیه عمرش را باید گفت مادام. سلام

 




کلمات کلیدی :دام، سیب ممنوعه، بهنامترین،behnamtarin
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

نظرات ()

آسمون آرزو داره زمین

ای خدا مغروز و جاه طلب ، از خدایی هم رنگ بالاتر هست؟

مگه نه اینکه آسمون آرزو داره که روزی یکبار از رو زمین ردشه،مگه نه زمین کرده دعا که یادش تو خیال آسمون حک شه،مگه یادت نیست زمان عاشق چشمای  آبی آدم شد،که بعد از اون از رفتن نایستاد و تا ابد  رد شد،مگر نه اینکه گل برای دیدن آفتاب رویش کرد،یا درخت برای بودن با گنجشک ثابت موند و با نرفتن سازش کرد، و آره یادمه من ،همیشه آهسته و آروم نگاه چشمای خواب و خمار تو می کردم ،آره یادمه حتی که وقت نگاه من ، تو زل می زدی به خورشید  نمیذاشتی ساده از تو آسمون رد شه ،ولی الان چشمای من سوی چشمای تورو کم داره ،نمی خواد که بزاره نگاه دیگری مرحم شه، الان خورشید  رفته و ماه تنها نشسته بر لب بومی منتظر تا از نگاهم توی چشمای تو زمین روشن ،تا از سیاهی های شب کم شه.

سلام




کلمات کلیدی :بهنام ترین، بهنامترین،behnamtarin، خدا مغروز و جاه طلب
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

نظرات ()

دیونه یادت باشه

سایه ی تو زیر ندارد ای خدای سایه ها تا عبد تکیه به تکیه ام بسپار

یکی اینجاست که به تو میگه دیونه خبر داری که فردا آسمون می خواد برای تنهایی زمین بارون رو نوحه بخونه؟ و تو میگی آره ولی دیونه یادت باشه آسمون از این قولها زیاد داده،یه روز آماده ی ترانه های بارونی،بارون نیست ، یه روزم بی چتر کنار جاده داری از تنهایی و سرما سگ لرز میزنی و آسمون داره شعرهای بارونیش رو متال گونه می خونه.

سلام




کلمات کلیدی :خدای سایه ها، نوحه، متال، بهنامترین،behnamtarin
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

نظرات ()

یادما باشد

این جهنم را خدا به جهنم بفرست

یادمان باشد بنویسیم فردا،امروز که گذشت ،دیروز هم که فردای روز قبلش بوده و بس،یادمان باشد روزی یکبار بنویسیم تنها ،بنویسیم یکتا،شب به شب آخر شب بنویسیم مادر،خط بعد دور از چشم تنگ مداد قرمز بنویسیم بابا خط تیره خواهر ، صبح به صبح بعد از خواب زیر مشق هر دیروز بنویسیم ،سلام




کلمات کلیدی :بهنام ترین، بهنامترین،behnamtarin، مداد نوشت
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸

نظرات ()

خدایی که اهل تبعیض نیست

سرگیجه میگرم و محکم میخورم به زمان،تعادلش را از دست میدهد و رو به گذشته بر میگردد شاید که در گذشته تو روشنا تر باشی خدای تنگ و تاریک

به کدام وصله میخندی؟ این؟ بخیه دست دوز دکتر مهربانی هاست،زخم نبودهایش بر تنم را اینجور درمان میکند تا همیشه چیزی برای یادگری در تنم داشته باشم.

خدایی داریم که اهل تبعیض نیست. در بینهایت دور ما خانه کرده. نه هفت دور چرخیدن را دوست دارد نه هفده بار نوک کوبیدن را. زبانش سلیس است و فارسی،البته گاهی هم خودمانی میشود و بفرما از خاطراتش را با فنجا میزند. خسته که بودی چشمانت را ببند به بینهایت دور ما بیا،اینجا که رسیدی خودش کلی قه قه میهمانت میکند بی منت ،با ور کن.سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، هفت مقدس، وصلهبخیه
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧

نظرات ()

جشن قبرها

آمدنت را ک ی واگذار کرده یی به هرگز،رفتنت را از کدامین ناب فروشی خریدی به هیچ؟

ای خدای رفته و نور

 بپرس از دل من که آیا خدا روی زمین گل مشکی دارد؟ من به تو خواهم گفت آری دارد ، آن گل را نگه میدارد که هر وقت آدم خواست بگوید خسته ام ،هدیه بدهد و بگوید تبریک تو اکنون مردی و تو را بفرستد با گل مشکی به جشن قبرها، سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، گل مشکی، مردن،مرگ،جشن قبرها
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧

نظرات ()

دالان درون

شک میکنم و تمام خبرها را دور میریزم و مینشینم پای شومینه ی سرد و خاموش. تو نباشی این صندلی تکان نمیخورد،ای خدای رفته بازگرد

 

این دالان درونت را تهی بگذار و بیا تا از بیرون آن دالان بگویم. کسی اینجا هر روز صبح داد میزند آفتاب، گه میگوید ابر و گاه باران،کسی اینجا دمادم میگوید باد،کسی با رود جاری شدن میخواند اهسته و آرام،بیا بالا رها کن دالان درونت را ، ببین الان برای قطره اشکت از سر شوق با نجوا میگوید رفت آفتاب ،از غروب ناله میخواند ، و من هر شب این موقع حدس میزنم او را ،ببین الان می گوید مهتاب و بعد از آن رو به من ، او خواهد گفت:سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، دل ای دل، اشک از سر شوق
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧

نظرات ()

زمستان جان دارد،ولی پنهان و آهسته

تو تا ابد بر در و دیوار شهر من نامت حک خواهد ماند. گاه اگر خودت را فراموش کردی به آنجا بیا تا من از خودت برای خودت خاطره ها تعریف کنم و چیزها بگویم.ای خداوند خود فراموش کرده کو تا باز بیاید آن سوز. کو تا بشکفد شکوفه های خرمالو.!!من نمیدانم کدام ابلهی گفت که زمستان برای جان دادن نا ندارد. اینهمه میوه زمستانی را پدرش از سر قبر من و امسال منی میچیند؟؟؟تو هم آهسته آرام بیا،پشت این فصل کرخت،بعد آن فصل زمخت و غمگین،نوبهاری داریم که تنش پوشیده شد از ساتن بی رنگ وسفید،که تمام درختان را گه گاه از لج دیگر فصلهای زمین ،میپوشاند به تنشان شکوفه های آب را،که به زمان رسیدنشان، خودشان میشوند باز مایه ی حیات بشری،میوه از این بهتر در میان این همه فصل تو اگر یافتی ، 2یا 3 سیری برای من هم کناری بگذار.

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، به نام ترین، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧

نظرات ()

شقیقه ی زمستان

تو خوب بودن بی منت را بلد نیستی ، و من عاقل بودن را،تو به دیگران مهربان باش و من قول میدهم که باور نکنم فراموشت شده ام ،ای خدای پناه دیگران دوستت دارم هنوز

اما با بغض

از هزار سوی بیکرانگی سلامم را بپذیر، خوب میدانم که صدایم را میشنوی

خداوند تقدیر و تقدم

 

و زمستان همان بهار عاشق شده است انگارکه از عشق خود خورده یک خنجر از پشت. زمستان سرد نیست این آه بهارسبز عاشق شده دیروز است  که غبار سفید شقیقه های این بهار خشک شده و زرد دیروز را مینشاند بر پشت زندگی مثل برف ،شاید

 




کلمات کلیدی :بی منت، زمستان سرد، بهنامترین،behnamtarin
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٦

نظرات ()

شهر من

از درخت پرسیدم از سبزی توست که قناری با این حال در ستایش خداست؟

 

سنگ در جوابم گفت از ستایش قناری این درخت چنان مست است و سر سبز.

 

 

های ای خداوند یکتا،درودم را بپزیر و در طالع ام نامم را آن کودک یکتا پرست بگذار

 

 

 

روزگاریست که در شهر باد هم خاموش است.صبح هم به طلوع خورشید بی اعتناست.

 

مرگ همسایه نیازرد کسی . روی بند رختی سینه بندی بیتاب نخواند هیچکس.

 

بلبلان هم در رنگ جماعت فرو رفته و جای جیک جیک همه لالند انگار.

 

روزگاریست در شهر هیچ درخت بیدی مجنون نشد، هیچ رودی سیلاب نداشت.

 

همه جوی ها در زمستان طغیان کردند اما باز هم پای هیچ عابری خیس نشد.

برف روی شانه های هیچ کس ننشست ، خاطرات را آب به هیچ جا نبرد. روزگار شهر من منتظر هیچ خرلنگ ننشت.

 

روزگار شهر من این است که هست ، با این حال هنوز شهر من است

آن شهر بلند آوازه به نام بینهایت در دور شهری که بر سر دروازه آن یاد خداست

 

 

 




کلمات کلیدی :تا بینهایت دور، بهنامترین،behnamtarin، خدای یکتا
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

نظرات ()

پوچم مثل یه قالبه یخ زیر بارش برف

حالم اصلا خوب نیست ، تلخه تلخم ،سردمه مثل یه کبوتر تو هوای نمدار پاییز

 

 

پوچم مثل یه قالبه یخ زیر بارش برف

 

 

 

وهمیشه انگار باید آب شوم از گرما در اوج لذت نوشیدن ، عشق به بلور به سرد بودنم وا می داشت.

 

 

شاید این بار آب شوم در سینه ی سوخته ی دخترک همسایه تا که شاید  باشم مرحم بر دردش، یا که شاید اشکی تا بشویم غم یا که بجوشم از شادی.

 

 یا که شاید عرقی باشم بر پیشانیه مرده خسته.

 

کاش آب شوم و بسوزم پای گلدانه و گل تا که باشم سرخی لاله یا شوم بوی گل مریم ،مست بشن همه از بوی تنم،کاش بشم قطره ای از رود بزرگ ،در بینهایت ها دور .

 

 

ایوای

 

 

کاش نباشم اب بیهوده بر خاک ، کاش نباشم عرقِ شرم ،کاش نباشم اشک دروغ،یا فقط آب سردی برای نوشیدن. کاش آب نشم در خجالت خورشید از تابش بر صورت پیرمرد دست فروش در خواب.

 

 

ای داد

 

 

 منِ تلخ ،من بیهوده،من سرد رو چه به تصمیم .

 

 

من قالبه یخ همه ام تقدیر است

 

 

 

 

 

 

 

 

 




کلمات کلیدی :خش خش، بهنامترین،behnamtarin
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٥

نظرات ()

گم شد سرزمین تنهائی من تو غروب غم گرفته و مه آلود مردمی خسته

گم شد سرزمین تنهائی من تو غروب غم گرفته و مه آلود مردمی خسته ،ومن باید و باید میگشتم و میگشتم تا پیدا کنم دوباره سکوت و غرور و تکبر . گم کردنم مردمه خسته . بازم  هوای دلم مه آلود شد از غبار تلخی و سنگین شد از وجود هیچ که نبود.

 

 من همانم ،بهنامم، با همان شادابی و طراوت ، بهنامی که ترین بود در تمامیه جاودانه بودنش، خسته شده از این همه نبودعدالت که همانا خدایش میگفت بوده و هست و خواهد بود . بهنامی گم شده در عصر دروغ ، جنگ نکرد هرگز حتی اگر حقش را می ربودند،من بهنامم با همان شادابی و طراوت ، بهنامی که مدام فریاد میکرد دردی را در سینه ای که از آن خودش نبود که سالها سالها پیش بخشیده بود به درختی که تراشیده بودند سینه اش را حکاکان عاشق.سینه ای که آفریده نشده بود مگر زندانی برای حبس دردهایش.من بهنام پوشیده شده ازخار و خاشاک، بهنامی که گم شده بود در کوچه پس کوچه شهری در بینهایت دور ،در بینهایت دوری که نوید میداد برگ خشکیده و افتاده بر حاشیه ها بهاری را که نه هرگز ندیده بود به خودش این بینهایت دور بینهایت دور. 

من بهنامم کسی که کس نشد مگر با یاد خاطراتش از ارزوها. و نرفت به جنگی که آنشویش سر نوشت ایستاده بود ، بهنامی که خود را افتاده دبده بود بر روی زمینی که دیگر زمین نبود.

من بهنامم بی خط وخال ، بی رنگ و نار، بهنامی که سراسر پنجره بود.

سلام

 




کلمات کلیدی :تا بینهایت دور، بهنامترین،behnamtarin، بهنامم
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٤

نظرات ()

شاید این بار شاید بار دگر

شاید ین بار شاید بار دگر

شاید امروز شاید روز دگر

شاید این ماه شایدیک ماه دگر

شاید امسال شاید سال دگر

آخرین بار و روز و ماه دگر باشد که من اینجایم

شاید این حرف یا کلام

آخرین حرف و کلامم

ولی اما همین بار یا امروز یا که سال

من همین جا در همین حرف و کلام میگویم

که خدا مرا میخواند

که خدا مرا میداند ،میفهمد

که اگر غم داد غمخوارم بود

که اگر قصه کرد قصه گویم بود

که اگر شادی بود با من بود

پس خدا با من بود

در تمام بارها و روزها و سالها و حرفها و کلامهایم

 




کلمات کلیدی :آقایی، بهنامترین،behnamtarin، شاید ین بار شاید بار دگر
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٤

نظرات ()

شبی را باغ به باغ و کوی به کوی گذر کردم

به نام خدای من

شبی را باغ به باغ و کوی به کوی گذر کردم . ناله از باد میشنیدم و رقص برگ با ساز ناله میدیدم ، پارس سگ در دوردست ترس بر وجودم فرو میبرد .میدیدم پیرمردی نحیف اما خوش چهره با لباسهای پاره اما پاک ،از میان دور افتاده از دست رهگذر جستجوی غذا میکرد و من دنبال او ساعتها که ببینم چه میخواهد ، چه میخواند . پیش خود زمزمه میکرد دردهای جا مانده در دور و یاد خوشیهای ناکرده را،گوش کن دردها در صدایش را .

خدایا کودکی بودم پدرم مرد ، درد بی پدر بودن بد دردیست نیست؟

خدایا جوانی بودم مادرم هم ، اینگونه یتیم بودن بد دردیست نیست؟

خواهر معلول بی علت در سه کنج یک اتاق بدبختی بد دردیست نیست ؟

کودکم را باد از بلندی پرواز داد، خدایا امید پرپر شدن یک دنیا نا امیدی نیست؟

آن زنم ، همسرم دق کرد از دوری کودک ، خدایا زندگی بر باد رفتن درد نیست؟

ولی ، ولی

از هر درد بدتر یا خدای من ،

که بعد از هر درد و بلا بگویی خدایا شکر که من هستم در یادت ، خدایا شکر که من نیستم جزء نامهای سیاه دور افتادگانت،ولی نیست حتی نگاه تو!!! یا عادل کو عدالت ؟ که بازم شکر ، خدایا شکر

 

 

و من دیدم در آن هنگام تعظیم فرشتگان پاک دور از یاد آن پیرمرد را که به نرمی میگفتند: خدا با توست ، خدا با توست

سلام

 




کلمات کلیدی :تا بینهایت دور، خدا را شکر، بهنامترین،behnamtarin
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤

نظرات ()

به خاطر بیاوریم آن زمان که از آغوش پدر جدا میشدیم

به خاطر بیاوریم آن زمان که از آغوش پدر جدا میشدیم و پا مینهادیم بر کره ی خاکی پر شده از خاک .

پس به نام یاد که همیشه پر از خداست .

دلم و گرفتم تو دستم و دارم قدم به قدم میگردم کوچه پس کوچه ی ذهن خالیم از بی خیالی . شب و روز رو به هم میچسبونم به هزار زور و بی زحمت . خواب به چشام راه ندادم مثل آدمی که روزه گرفته برای بیداری تا ببینه بیدار مونده هایی که شاید نیازی به بیدار موندنوشون نبود . اشک رو تو چشمام جا ندادم که شاید تار بشه و تابشی رو به رنگ واقعی نبینم .

 

من الان دورم ، دور دور ، روی بلندی جایی که به خدا نزدیکترم تا به تو ، یا شما ها. میتونم خورشید رو لمس کنم ، بگیرمش کف دستم با یه قطره اشک نزدیکش کنم به آخرای عمرش. شب رو با سفیدی چشام روشنش کنم . به ماهی ها نفس کشیدن توی خشکی رو یاد بدم .

 

هی ولی هنوزم که هنوزه اینجا روی بلندی که میام دوست دارم حسرت عمر رفته رو بخورم .

میدونی این یکی از رازهای وجودیت بشره که همیشه پشیمون باشه.

 

 




کلمات کلیدی :بهنام ترین، بهنامترین،behnamtarin، کره ی خاکی
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳۸٤

نظرات ()

خبر مرگ تو را باد به من خواهد داد

خبر مرگ تو را باد به من خواهد داد

و به آرامی ذره خاکی درچشمم فرو خواهد کرد

تا بی فرمان دلم از مهر قطره گردد

خیس کند گونه هایی را که اصلاَ ، اصلاَ

از مرگ تو خم به خود ندیده بود

و که شاید با زور

تاب دهد دستی را که حتی

به خبر مرگ تو به خود تکان ندیده بود

اما،اما

باد نیست در فکری که مال من است

و نمیداند که در این اندیشه

تو ماندگاری با تمام یادهایت

که نیازی به باد نیست

خبر مرگ تو را دل تو به من سالهاست رسانده است

سلام




کلمات کلیدی :بهنام ترین، گونه، بهنامترین،behnamtarin
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳۸٤

نظرات ()