تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
بگو سوگند

هان ای خدای خنده و سوز!یک نمایه از گذشته به حال می دهم ، کودکی ام گریه کردم و تو خندیدی ، حال بغض که می کنم گریه می کنی ! کدام را باور کنم؟ آن شوخ طبعی ات را یا این دلسوزی ات ! ای خدای دوگانگی و تشویش

قول بده ، دست بر سینه بگذار و بگو سوگند ، که اگر به تو دادم نشانی دریا را ، وقت دیدن او ، بعد غرق شدن در آبش ، لحضه یی هرچند کم هرچند دور ، آوری یاد مرا و در انیشه ی خویش بپرسی از من خانه ی دوست کجاست ، و من هدیه کنم برگه ی کنده شده از مشقهای سهراب را ، که در آن بنوشته پشت هیچستان است ، حال بنویس آدرس دریا را ، بعد از شب دم صبح ، قبل تابش نور وقت آواز قناریهاست ، که به رمز ، اذان می گویند ، آن زمان سر بر مهر شمایل بگذار ، چشم ببند ، اندکی صبر کنی غرق دریایی تو ، راستی برسان دریا را ،سلام




کلمات کلیدی :سوگند، خدای خنده و سو، بهنام ترین، پشت هیچستان
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸

نظرات ()