تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
دالان درون

شک میکنم و تمام خبرها را دور میریزم و مینشینم پای شومینه ی سرد و خاموش. تو نباشی این صندلی تکان نمیخورد،ای خدای رفته بازگرد

 

این دالان درونت را تهی بگذار و بیا تا از بیرون آن دالان بگویم. کسی اینجا هر روز صبح داد میزند آفتاب، گه میگوید ابر و گاه باران،کسی اینجا دمادم میگوید باد،کسی با رود جاری شدن میخواند اهسته و آرام،بیا بالا رها کن دالان درونت را ، ببین الان برای قطره اشکت از سر شوق با نجوا میگوید رفت آفتاب ،از غروب ناله میخواند ، و من هر شب این موقع حدس میزنم او را ،ببین الان می گوید مهتاب و بعد از آن رو به من ، او خواهد گفت:سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، دل ای دل، اشک از سر شوق
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧

نظرات ()