تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
به یاد یاد آورنده یاد

من ، مغز من، فکر من، روشنی من است چشمانم نور میبیند گوشهایم صوت را می شنود . چشمهایم گر کور و گوشهایم نا شنوا ، بازهم مغز، من فکر من نورانیست.

 

توی فکر من پیرمردیست، روی بلندی نوک کوه خدا را میخواند . در فکر من کودکیست نا بینا که نور را میشنود به کمک خواهر کوچکترش . در فکرم مردیست که زمان را میخواهد . ودیواریست که سد هیچ عابر نشد وسنگی که سر هیچکس نشکست  و حسینی که بلند میخواند لالایی و شعر میگفت چه خوب . زنی که حکومت میکرد بر تمام مردان و یک مرد که از تمام زنها میترسید . سگی که پاچه هیچکس نگرفت . یه عقرب که دل به دله مرد عاشق داد و او را کشت . درختی که سایه نداشت و یه کوه که فقط پیرمردها  ازان به قله سعود میکردند . و دو مرد که میرفتند و میرفتند و میرفتند تا آخر دور .

سلام

 




کلمات کلیدی :سایه، پناهی، کودک
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٤

نظرات ()