تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
خدا هم افسانست،بم هم افسانست

دنیا گاه جا ماندن است و همیشه جا گذاشتن،برگرد و رو به من کن ای خدای رفته و جا مانده در هرجا

فعل بودن مرده،خاک خورده،هستم و خواهم بود رو عشقه،چه کسیم و کجاش رو بنویسیم بسته،زندگی رقص باد و پیچش پرچم دور میله ی ایستا نیست،زندگی خاک بازی با صورت روی ریگ روان کویر دنیاست،عشق هم بی معناست،زندگی خاطره های خوب و بد بوده و هست، زندگی رنگ زرد طلا ی یاس است  روی سبزینه ی با هم بودن،مرگ هم بی معنیست،مردنی که در ته مردن و خاک برسیم به عبدیت جاری که مرگ نیست،نقش تازه در جسم تازه ،آب و عسل ،آتش و دود هم افسانست،مرگ هم افسانست،تو ببین!دست بزن به دیوار!دیوار هم افسانست،مثل دیواره ی بم،مثل تخت جمشید،ما همه بیمار بودن در این وانفسا ،ما همه مجروح شمشیر نبودن هستیم،ما مردیم،اینجا هم بهشت گناه مادر ،گناه چیدن سیب یا میوه ای  از جنس هوس ،آن مادر ویار کرده به شراب انگور،خدا هم افسانست،تو ببین،رو به پنجره چونان نماز میخوانیم که انگار خدا بنشسته و پا میدهد تاب بر لبه پنجره ی باز حیاط خلوت،که ستاره دخترک لخت همسایه در آن میکند با آب بازی ،پس ببین،عشق افسانست،مرگ افسانست،دیوار،نماز،خدا،شراب،ما همه افسانه ی بودن هستیم.سلام




کلمات کلیدی :خدای افسانه، بودن و مرگ، سرزمینهای دور
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧

نظرات ()