تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
یاد مداد بخیر

دلمان برای خودمان تنگ میشود گه گاه، و برای خودمان صلواتی میکنیم نثار شادی ارواح خودمان،دلمان برای تو که تنگ میشود هرگاه،رو به ماه میکنیم هر بار و رو به خورشید مایل تاب این دی ماه این روزها چهار فصل که هم از نبود لطف دارد خبر هم از نبود برف،هم سوز دارد و هم تو را کمبود،و هرچه نثارت صلوات میفرستیم شاد نمیشود آن روحت از ما،کجایی ای خدای در قرارمان از رگ گردن نزدیککتر؟  

یاد مداد بخیر ،اما مداد هم عالمی دیگر بود،مداد مرگ بود،مداد همیشه افسردگی دیرتر از بقیه به ته خط رسیدن را در وجودم میکاشت از بس زور میزدم نوکش را به قلب سفید دفتر تا بل پر رنگ تر بنویسد و بهتر مشقهایم را و آخر ،میشکست زیر بار این همه فشار من،مداد را که گرفت معلم، خوب یادم هست برای تیز بودن نوک خودکار بار ها آن را تراشیدم،و بعد ها فهمیدم راز پس دادن جوهرش در جیبم،بعد ها یادم هست که خودکار هم رفت تا بمیرد،میرود، به دستهایت نگاه کن، ببین چند وقت است بوی جوهری شدن نگرفته به خود،دستانت را نگاه کن، بوی لبتاپ میدهد این نگاه و کیبردهای آن چنانی،این را هم باید فراموش کرد،من که بمیرم، تو هم که مرده باشی، برای کودک بیچاره همان چیزی ساخته اند که مشقهایش را بلند بلند میخواند و آن چیز مینویسد،دستهایش را که نگاه کنی،نه رنگ تف و مداد قرمز دارد،نه جوهر پس دادن خودکار به خودش دیده،دیگر لبتاب هم کیبرد نمیخواهد،لبتاب یادگاری نبود توست،دستهایش را نگاه کن، در جیبش است،و بلند بلند چیزی را میخواند تا پیشرفت بنویسد،انگار پیشرفت جای کودک دی ماهی همان دیکته مینویسد این روزها

سلام




کلمات کلیدی :مداد بازی، جوهر خودکار، مرگ گذشته گان
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧

نظرات ()