تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
داوری داور خویش

های ای پیشکسوت عالم،دست بر ریش سفیدت میکشیدی وقتی،چشم خمار میکردی رو این آبی و آب،روی آن خاک و خمیر،تا ببینی چه شود آخر و عاقبت این مرد بلند آوازه،آن آدم کوتاه قامت،یاد کردی از این که زمانی من خواهم آمد و چشم در چشم تو می دوزم شاید،و نترسیدی از این همه پای در گل ماندن من،و از آن که بریزی عرق شرم از کار خودت؟ای خدای بزرگ و مترود تو بیا و اینبار، داوری کار خودت را به من ها بسپار.

زاده بر زایش آب. خواب مانده بر این آخر و دور،خوردن سخت با صورت با پوست درخت غمگین،تکیه بر بید جوان،سر فرو برده به آب ماهی، خسته خفته بر الطاف چمن،نم نمک کردن یاد باران،سخت آمدن درد کبود، یاد داری داستانم از همان اول بار جایی از متن خودش خبر از یکی بود یکی نبود نمیداد هرگز، همه داستانم بود یکی بود تنها بود زیر بارش برف. سلام




کلمات کلیدی :خدای عادل، به نام ترین، بهنام ترین، یاد باران
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧

نظرات ()