تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
آدم همه چیز یادش میره مگه یادش که همیشه یادشه

به یاد یاد آورنده یاد

 آدم همه چیز یادش میره مگه یادش که همیشه یادشه

یادمه روی بلندی رفته بودم که همه چیز یادم بیاد . یادمه روی بلندی خودم و از خدا طلب میکردم . یادم نبود که من هستم تا خدا با منه . آره خدا با من بود روی شونه ی چپ ، روی شونه راست ، توی قلبم . چه دریاست دلم اما خدا یه عالمه اقیانوسه . یادم رفت قانون گنجایش . یادم انداخت خدا که چرا دله من کوتاهه . یادم انداخت خدا که چرا دور از من همینقدر که به من نزدیکه . یادم انداخت که چرا تا خودش بود نبی داد برای بین من و خودش . چون کنجایش نداشت دل دریایی من اقیانوس .داشتم داد میزدم توی خودم که چرا ؟ که چرا من روی زمینم . که یادم انداخت بودن بشر روی زمین خواست بشر بود ، همیشه خواست بشرها نابجاست. یادمه خوب یادمه که یادم انداخت که باید گذشت . با یه تکون به من میگفت بیدار شو.

سلام




کلمات کلیدی :طلب، یاد، بلندی
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٤

نظرات ()