تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
زمینی دور از خدا

آه تمام سینه ام را پوشانده. مه است . مه غلیظ افسوس،هان ای خدای گرما بخش،گرما که شوی این بخارها پاک میشوند.

و در این راز و نیاز پیش آن زیر و زبر، پشت آن جا و مقام ،در همان گوشه ی مرگ ، لای روزنه ی دوست،در بلندای مکان ، در فرود هستی ، همره بارش ماه ، زیر تابش باد ،جای تو خالی بود روی سجاده ی علف ،روی پیشانیه خاک، روی مهر گل سرخ ،و خدا هر زمان که میگذشت جای خالیه تورا  مینگریست  با خنده و همان آه عمیق دست بر دیوار بلند حقیقت مالید و آهسته به در شاد بهشت کرد نگاه . منتظر ناز قدمهای تو است . با خودش میگوید ،از خودش میپرسد !روی آن خاک بزرگ این زمان تا کجا کند و آهسته و پیوسته رود؟ . سلام




کلمات کلیدی :مه غلیظ، روی سجاده ی علف، بهنام آقایی
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧

نظرات ()