تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
خدای دگر و مشق امروز آفتاب

دیر روزیست که جنگیدن را با خدا کنار گذاشتم . خوب یادم  هست ، نشسته بودیم روبروی هم، روی دوزانو ، خسته از اینهمه تقلا ، یک دستم مشت و یک دستم دشنه و او آینه ام در روبرو، با دستانی که من نمیدیدم و دشنه یی که من نمیشناختم . نفس نفس میزدیم ، به چشمهایم نگاهی کرد دشنه را زمین انداختم با انکه دشنه اش در دستش بود. ایستادم و او هنوز نشسته بود. کمی نگاهش کردم  و راه پشت سر را گرفتم و رفتم . یادم هست دعوا از کجا شروع شد . از همانجا که من به او گفتم: ای خدای به ظاهر قدرتمند و در باطن شاید . او خود به این نتیجه رسیده بود که ظاهر و باطنش یکی نیست . میخواست مرا ثابت کند ، که من نتوانستم ثابتم شود ، ندانسته دست به دشنه ام بردم . دشنه ام ؟ دشنه ام چیزی نبود مگرسجاده ، من در راه برگشت برخوردم به خدایی که هم محو بود و هم ظاهر و باتنش قدرتمند.خدایی که ثابتم شده بود بدون آنکه دست بر دشنه یی ببرد یا مشتی که من نمی بینم را گره کند ، قدرتمند است ظاهر و باتنش. خدای صبر و احتیاج

غصه هایم زیر پایت.قصه هایت نوک خودکار . مشقهایت را همه از بر بودم . جیغ و انجیر و نبات،سوسن و سایه و آب. مشقهایت را همه از بر کردند. مشق امروز آفتاب ، سلام




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧

نظرات ()