تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
این روح سالخورده

هان ای خدای ایستاده در آن نزدیکی ، تویی که گریه کردی برمن ! تو که خندیدی در ته دل از من ! حال اگر نوبتی هم باشد نوبت من است ، موفق میشوم

 و تو به خدا بودنت افتخار کن 

سالخوردگی های این روح ، این روح خط شکن ، این روح ز پیش رفته و ز پس اوفتاده ، این تنها روح که تنش زخم داشت از بد روزگار ، این روح که شاید تنها روح باشد که قد خمیده باشد زیر بد و بود این مردم کم روح و بی روح ، به گمانم این سالخورده روح تنها روحیست که میخندد حتی با این تن زخم خورده و خمیده ، حال هم که خود میگوید که از بد روزگار تن به قفس داده و از نمایشش به شما پول کفن و دفن جمع میکند ، بشتابید که قصد رفتن کرده این روح ، این نمایش آخر است ، پنج زار میشود ولی ارزش دیدن دارد ، بشتاب ، خانوم ، آقا، سلام .




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧

نظرات ()