تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
کسی به نام کس دیگر

نه به اینکه نمی آیی و نه به آنکه بیچارهمان میکنی از حضور. نور ات را نرم و آهسته همراه با تابش پائیزی خورشید بفرست در چشمانم، فسیل نمیشود. چقدر به خودتان سخت گرفته اید این زندگی  ما را.ای خدای کوششگر و کوشا. 

کسی به نام کس دیگر، در تمام حوصله ام میچرخد، میچرخد و بال میکوبد به هم و پا میکوبد بر کف فلزی  ه حوصله ام،دارد در این رفت و آمد وامیدارد چشمانم را تا چونان چشمان تشنه یی که التماس چکه هایی میکند که در دور بر خا کی  بی چیز می افتد ،  اشک و آه شود و پنجه بر خاک بکشد دستان صاحب آن چشمانی که تشنه است ، تشنه ی همان آبی که آهسته بر خاک می اوفتد در دور. آنکه دیگر اکنون با این حال نزار که به من داده کس نیست و ناکس نام گرفته در این حوصله ام، میچرخد و بال میکوبد و پا میکوبد بر کف فلزی ه حوصله ام و دارد در این رفت و آمد وامیدارد چشمانم را چونان چشمانی که در سلول انفرادی تنگ و بی نور و بد بوی آن مردم بد، که اسیر گرفته اند صاحب چشمان را ، سالهاست شاید که نگذاشته اند تا نور حتی به اندازه ی روزنه یی از جایی وارد شود بر این سلول تنگ و تاریک و بد بو ، حالا وا گذاشته چیزی به نام سقف سلول را تا آفتاب پر نور بتابد بر این چشمانی که اکنون التماس میکنند نباشد چیزی را که تا چند لحضه ی پیش برای بودنش در تمنا بوده است صاحب آن چشمان.آن کس دیگر که ناکس شده بود در این حوصله ام ، بال میکوبد و پا میکوبد بر کف فلزیه حوصله ام چونان که عادت کرده است حوصله ام بر این کوبش ها و دوست دارد آن کس دیگر را ، آن ناکس را ، آن دوست از نوع نزدیک و نزدیک.

سلام




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧

نظرات ()