تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
بن بست حیرانی

به یاد بیاور لحظه یی را که سوختی بر آتش را برای زندگی میخواستم و شد آتش جان. بارش باران را نمیخواهم که سیل ویران کننده در پس آن است هان ای خدای نعمت های فروان،یادت رفته چیزی به نام رحمت هم داری؟؟

 

و تو تا بهترین روزهایت چیزی را فاصله نداری، این فاصله اندازه ی همان ایستادن رو به طلوع است ،همان ایستادن رو به غروب، همان باز کردن بالت زیر بارش باران، همان کف دستی که از آسمان گدایی میکند و او برف را به او هدیه میکند، تو فاصله داری به اندازه ی فاصله ی شب تا روز و فاصله ات کمتراز فاصله روز تا شب ،این فاصله ها خود زبان دیگری دار د شفق را به یاد بی آوری همان فاصله است و رعد و برق همان فاصله تا باز شدن بالت . فاصله ها را که پیمودی به خوشبختی که رسیدی سلام زمستانیم را برسان و بگو جایی گیر کرده ، بگو دستش را که دراز کند بوسیدمش ، بگو گیر کرده ام درون

بن بست حیرانی.سلام

 




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧

نظرات ()