تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
نی نوای آه و افسوس

ای نی نوای آه و افسوس ، ای شوق صدای زیر زنان آوازه خوان،ای مرگ، ای سکوت در جاودانگیه گاه، ای بیگاه و هرگاه در زمان جا مانده و تلاش،ای خسته زین همرهان ، ای دل بریده از تمام بندگان ،ای خدای بی بنده،! ببینم به کدامین دیوار غصه تکیه داده یی ؟ به دیوارتنهایی؟

 

از فراسوی زمان میگذرم. دست بر شانه ی دوست گام به گام با نور هم نفس با جاری، پشت ریزش اشک... تا خدا دید گریه ای کرد ، اشک ریخت،خود عجب مانده در این خلقت خویش،!!!که از این آب و گل و کمی هم آتش و نفسی بی چیز از نای خودش چه بساخته ، که من و جاری و گام به گام با عطش بوسیدن لب...چه بساخته که خودش مانده مبهوته ی من.

 های ای فرشته ی چشم گذاشته و گم شده بر روی این خاک بزرگ،ای نکو ، ای صدای باران، ای غریبه ی مکان و زمان، دست بر دستانم بگذار و بگزار تا دنیا را به تو نشان دهم تا تکان دهم بالهایت را، تا پرواز دهمت تا ابر، ابر میدانی چیست، چیزی شبیه به آب که دیگر آب نیست، چیزی شبیه به هوا که دیگر هوا نیست، ابر ابر است.دنیا را بیا با بالهای نداشته و درد گرفته ات، بیا و دست در دستم بگذارو بگزار تا دنیا را با چیزی به نام شب بگویم، شب وقتیست که خورشید را هست در هست و اما نور نیست،ماه را میدانی کی و کجا قرص ببینی؟ بگذار تا برایت بگویم.سلام




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧

نظرات ()