تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
صدا در محو

و این بار دیر می آیی. دیرتر از دیر و انگار به رویت هم نیست. کی برسیم خدمت تان؟ای خدای نقش و نقاش.

صدایت میکنم اینبار و تو آهسته جلو می آیی ، چشم در چشم من انگار و من شاد که در آخر کسی مرا  دیده است اینبار و تو هم مثل کسی که مرا انگار ندیده است دستانت را بالا می آوری و میگیری جلوی صورت من وبه دنبال برخورد صدا با آن میگردی و من یخ میکنم که ، تو هم مرا ندیده یی ... حسودیم میشود و لجم میگیرد و تو پشیمان از برگشتنت، دستت را پایین می آوری و من میخواهم ثابت کنم خود را به تو و بودنم را .آهسته صورتم را تا نزدیکی صورتت می آورم و نفس میکشم و بخار نفسم روی شیشه ی عینکت مینشیند و بوی نم آن تا ته ریه ات و تو انگار ثابتت میشود که کسی صدایت کرد. سلام




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧

نظرات ()