تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
پیچ و تاب

تاخت و تاز این عصر عجیب . برد و باخت نسل غریب . سگ و بی صاحبیش. اسب وحشی و گل الاله

های ای خدا تو کجا چهار گوشه ی کعبه کجا

 

شاید ، فقط شاید آن دنیا به هم رسیدیم و دست در آغوشت کشیدم ، رویت را بوسیدم و تو هم  به یاد آوردی ام که صفحه های سیاهی داشتیم مثل هم که رویش با خط سفید از ته دلمان حکاکی میکردیم و نقش میکشیدیم رخ خدای یکتایمان را و  برای هر کسی که فکر میکرد خدایش با او قهر است روزنه امیدی میشدیم. دست در آغوش هم میکشیم و میبوییم وهرکسی میرود به سوی راه خودش.

بیا تا پا به آن دنیا نگذاشتیم آهسته و زمزمه وار در گوش هم بخوانیم، سلام

 




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

نظرات ()