تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
پازل امید

سعی نکن کوه باشی چون زمان تو را خواهد فرسود. همیشه از خدا ی خودت تقلید باش که آن استوار ترین است.هان ای خدای استوار و همیشگی ،دستم را بگیر و در چشمانم زل بزن تا شاید رنگ چشمانم در خاطرت بماند.

حکایت زندگیم چونان زنبور عسلی ست که در کارش خبره است و استاد. اما باغ بی گل است و باغبان در خواب.

میدانم که همیشه و همه جا ،،من و تو ،، ما، از همه و همه بهتر بوده ایم و هستیم ،، اما نمیدانم چرا وقتی همه چیز دارد روی سنگ خوبیها پیش میرود شاید،،دستی از آسمان به رنگ نور این پازل شاد مرتب را به هم میزند،، نه اینکه چیدمان پازل مرتب باشدو درست،، نه،،اما آن پازل نامرتب امید بیشتری داشت تا این دست به رنگ نور که همه ی امید ها را در خودش محو میکند.

نا مهربانیت ادامه دار است،من سرم را روی بالشت میگذارم تا بخوابم،اگر داستانت به جای خوب رسید صدایم کن یا کمی تکانم بده،خوابی سبک دارم و زود از خواب بیدار میشوم و به تو خواهم گفت:

سلام




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧

نظرات ()