تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
درد زمستان

ستاره ها آرام آرام کم میشوند در ظهور ستاره ی بزرگ، خدایا تو ظهور نمیکنی تا این همه خدا کم کم آرام شوند؟

بگذار تا از زمستان برایت بگویم . فصلی که سد غم پاییز شد تا مباد به بهار برسد ، سرد بود و برف شد تا سبز تر باشد از بهار آن تابستان ، تابستانی که هر سال یک بار از پاییز حیله میخورد و هرسال باز تا دوباره غم غروب پاییزی و آن همه بغض را زمستان گریه شود.بیچاره ماه دی . بگذار تا از زمستان برایت بگویم ، زمستانی که با تمام دور بودنش از بهار  به بهار نزدیک تر است . امسال به شب چله اگر رسیدی آن چشمان نا بینایی را نزدیک پنجره ببر ، آن گوشهای ناشنوایی را به شیشیه بچسبان و بگذار اینبار زمستان برایت بگوید ، خوب که ببینی آدم برفی ها تو را دست تکان میدهند ، خوب که گوش دهی میگوید زمستان به تو ؛ بیچاره ماه دی . سلام




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧

نظرات ()