تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
هی چی بگم از اینهمه اندوه

سلام . یه روز ، یه روز که هیچی 365 روز (همون یه سال خودمونه منتها قلمبه) گفتم که بابای من ، آقای من ، دوست عزیز یه کم فکر یه خورده شوروشعور یه زره معرفت با یجو غیرت اگه قاتی کنی میشه یه بشر متمدن ، یه بشر مخالف با بدی ها ، یه بشر که اگه بتونه کمک کنه دنیا رو توی کمک کردن زیر پاش له میکنه آخرشم یه تف تو صورت هرچی آدم بیشعور بی شور بی اخلاق نا ادب که بابا من اینم بدون دقدقه های امروزی یا هر روزی . آخرش جوابم می شد پس خودت چی ؟ چی داری از شور و شعور از مرام و معرفت از غیرت برای این دنیای نا متمدن ؟ منم که میدیدم این قوم به خیالی آدم از همون عصر جهل و نادانی ، نه زمان زنده به گور کردن زن بلکه عقب تر ،عقبتر هستن میموندم که چی جواب بدم که بفهمن که منم از همون منهای خودشونم که تو وجودم این حرفِ که به عمل برتریت داره ،سرم رو مینداختم پائین و شرو میکردم با خودم فکر کردن . هی چقدر دلم گرفت وقتی دیدم که دستم خالی برای عمل کردن . هی چقدر حالم گرفت وقتی دیدم آدم زاده شده برای حال گیری ، اونم چی خودش از خودش . جالب اینجاست که همه میگیم خدا یکیست ، اما خدا هامون یکی نیست ، بعضی هم میگن محمد (ع) پیغام آور آخره ولی عیسی مسیح کلاسش بیشتره , دین یهود دین یه مشت خره . با با ایجا زمینه ما هم فرشته ی دفع شده از تمام علم به عالم ،اونیم که باهاش دشمنی میکنیم از خودمونه از نصل بابا آدم و ننه حوا . قشنگیش اینجاست که ما سر خاک خدا با خودمون دشمنی میکنیم خدا رو انکار،انگار نه انگار که ................... هی چی بگم از اینهمه فقر فکر .هی چی بگم از اینهمه اندوه . هی ....هی.....هی...... هان !!

 

 

سلام




کلمات کلیدی :غیرت، بهنام ترین، جهل و نادانی
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٤

نظرات ()