تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
زغال و بخاری

گاهی اوقات فکر میکنم که خدا هم از فرط تنهایی شبها بالشتش را در آغوش میکشد ،شاید

 

سگ لرزه می زنم . بخاری را جمع کرده ایم. باران می بارد و باد می وزد. همه سردیم اما جرأت گفتن نداریم. کی وقت خواب میشود که پتوئی روی سرمان بکشیم.

زغال رو یکم آتیش بهش میدم . یکم فوتش میکنم. سرخ میشه مثل انار. مثل گیلاس . آدم میخواد بخورتش . بیچاره این زغالم رو سیاه نیست. کسی بهش اهمیت نمیده

سلام




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

نظرات ()