تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
شاپرک و پروانه

 خدای نقاش،نقش بزن طرح بکش ، رنگ بکن .اما بگذار رنگ دلخواهم را خود بریزم درون سطلت.

شاپرک باز سلام

به باز دید آمده ام

 تا بگویم که خدا میداد رنگ

 به جهان،

در زمانی که همه رفته به خواب

آمدم تا ببینم رنگت

تو ببین!

باز خدا

هرچه قرمز داشت انگار

روی من پاچیده!

من ببینم رنگت؟

 وای!نارنجی!

من همیشه عاشق این رنگم

چه سیاه نازی

به یقینت خدا!

 روی زمین،

 گل مشکی دارد؟

به به ،

 قرمزت سرخ تر از رنگ من است

رنگ قرمز را خدا

 روی بالت

با چه قلمی میپاشید!!؟

شاپرک رو کرد به بزرگیه درخت

بغض شد چشمانش

 چیزی در راه کلویش ایستاد

کرد بالهایش را باز

و بگفت با همان بیتابی :

سرخی رنگ تنم از خدا نیست

 از رنگ دل است

میتپاند خون را

در پر بی رنگم

هر زمان که به دیدار دل تو من می آیم

تا شنید این سخن

خنده یی کرد گل سرخ

گشت شاداب

شد مسرور

 چشم دوخت به زیبائیه ماه

زیر لب چیزی گفت

شاپرک!

شاپرک؟

وای چه پری !

پر؟

رنگین بود

 درکمانی بی باران

چه زیبا شده بود شاپرک

شاپرک نه پروانه

 دل گل میلرزید ،

اشک او اوفتاد به خاک

،گل بگفت با گریه :

سرخیم را خدا وقتی داد

که از دله بیتابم گشت خبر

او فهمید

 که دلم پیش دلت گشته اسیر

.گل و پروانه هنوز از عشقه به هم بیتابند

 و من اکنون اینجا

در پی رنگ خودم میگردم

 و به امید دیدنه روی خدا.

هی!

ببینم؟

 پر تو رنگ نداشت؟

باز سلام




کلمات کلیدی :
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

نظرات ()