تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
باز بگویم تورا که بعد از مرگم یادت را در یادم جا بگذار

میدانم که میدانی ، اما باز بگویم تورا که بعد از مرگم یادت را در یادم جا بگذار

ای خداونده تکلیف و تکلم

برگ که افتاد گفتی پاییز.برف که بارید گفتی زمستان.علفها از خاکسپاری در آمده اند و جامه ی سیدی به تن میکنند و حالا نوبت توست بگو بهار

باز باران را اینجا هجی میشوم و جیر جیرکان را همآوایی،مشق امروز یک بار تماشای بهار ، بو کردن علف و شصتن پا در چشمهی نور.درختان بادام در بهار و گردوها در خواب.قبرستان نزدیک و خاطره هاشان جاوید این شاید مردگان

نوروز میرود به سوی سیزده نحس،بهار به تابستان ،تابستان به پاییز ، پاییز به زمستان و من رو به آسمان در انتظار طعم جدید آلبالو و بارش برف.

سلام




کلمات کلیدی :سزده نحس، بهار،تابستان،پاییز،زمستان، بهنام ترین، هم آوایی
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧

نظرات ()