تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
خاک من و دست خدا

به نام خالق بزرگ ، به نام نویسنده تنها ، به نام خالق داستان

دیشب صدایم را ازدور در زوزه باد دیدم،نیاز داشتم انگار و رویم به آسمان بود شاید.

 ای رازبان بهار تا کجا راهنمائیت کنم؟گل سرخ در خاک است ، باد و بلبل سر آن میجنگند و ابر هم میکند شیون، میچکد اشکهایش ، خاک هم نمگین از دیدن جنگ بهار .

 تو تازه میمانی و من انگار خاک بر روی پیشانی ام نشسته و چیزی بر روی گونه ام رد جوی گذاشته.دستانت را جلو می آوری و به شانه ام میزنی ، خاک میشوم و میریزم بر روی زمینی که اندازه ی تمام خستگی هایم تازه است. تو میروی و از خاک من آب میجوشد و تمام خاکم را از نو گل میکند . رفتی و خدا می آید و دوباره من را برپا میکند . تو نیستی و خدا دستهایش را میتکاند و میرود اما من هنوز مبهوت اولین نگاه توام.تو رفتی و خدا می آید و دستی بر روی شانه ام میزند و آهسته درگوشم به نجوا میخواند:

(لیافتت را نداشت تو به ز آن بودی )

خدا میرود و من میروم و تو هنوز هستی.

سلام




کلمات کلیدی :بهنام ترین، جنگیدن، خدا میرود، نجوا
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦

نظرات ()