تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
در برکه ی زندگانی

پیش آهنگ شب ، شب را به جیر جیر اعلام میکند و هنگ  برکه  به افتخارش قور میکشد ، دارکوب ِرنگه صلح میکوبد در بلندی درخت سرو.جغد، شهر در آرامش است را هوو میکشد و ماهی ها جشن را با سرود خدا یکتاست کامل میکنند.صدای خنده ای آمد،انگار خدا هم آنجا بود 

 

بیتابی میکند،دیگر دوست داشتن را درکش نیست. میخواهد ترک کند دوست داشتن را.سبز از یادش رفته بود شاید و تیرگی را زمزمه میکرد انگار. گشته بود، زیاد اما پیدا نکرده بود خدایی را که انگار قرار بود از رگ گردن  نزدیکتر باشد.دستانش مشت کرده بود و در مشتش کاغذی!خواهرش این را میگفت و کاغذ را برایم به نجوا و اشک میخواند:چند وقتیست که دیگر خدا سراقم را نمیگیرد،حتی وقتی که در سجده بغض میشوم بر سجاده  ای که انگار خودش برایم کادو کرده بود.اذان میگوید ، نمازم را میخوانم و دوباره  دستانم را به آسمان میبرم و شاید پیشانیم را بر مهر سجاده، اگر دیدمش سلامتان را میرسانم و اگر پیدایش نکردم شیشه ی قرصهایم آماده ، شما سلامم را برسانید و به او بگویید در جهنمش ایستاده ام شاید. دوست داشت بیاید تا ببینمش،امیدوارم که آنجا نبینمتان.

 تشیع جنازه اش دیدنی بود... پدر ، مادر، نامادری ،نابرادری ،خواهر و ناخواهری ،چند عمه و چند دوست.به بیست نفر نمیرسیدند، گمانشان به خود کشی بود پس کسی برایش فاتحه نمیخواند چون جهنمی بود و نا امرزیده...... گزارش پزشکی قانونی دیروز به دست خواهرش رسید.علت مرگ ایست قلبی. پیگیر که شدیم در ریه اش چیزی جزء یک قرص قلب پیدا نکرده بودند و بیشتر که گشتیم شیشه قرصها در سطل زباله.

خودکشی نکرده بود و انگار خدایش را یافته بود...

 دوست من سلام من را هم برسان و به اوبگو میدانم که از رگ گردن نزدیکتری.سلام 

 




کلمات کلیدی :خودکشی، نامادری، جهنمی، قرص بازی
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦

نظرات ()