تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
از تبار لبخند

لبخند تو اجازه زندگیست. هیچ شکوفه ی نیست که از تبار لبخند تو نباشد ،استجابتم میکنی،گوش میدهی اما خوب میدانم که جواب سوالهایم را با سر میدادی و اشاره

آری شاید برای زندگی دوباره هیچ بهانه ای نباشد  و همیشه باید آ نرا خواست که الان در پیش است. آینده ام ،اینده ات در تابوتی سیاه یا در پارچه ای سفید پنهان است. خاک هم نخواهیم شد . سوسکها خواهند خوردمان. پس بچسبیم به اکنون ،انگار کسی قبلها گفته باشد ((زندگی آبتنی در حوضچه ی اکنون است))

آخ آخ. ماهیهامان را ریختیم در استخر بزرگ پارک نیاوران. راه خانه هشان را گم کرده و دل به خشکی زده اند و هلهله کنان آدرس تنگ کوچک سفره هفتسینمان را از سرباز سر چهارراه پرسیدند. میدانی ؟ ماهی های قرمز به سبزی سفره هفتسین اخت داشتند بزگی استخر را نمی خواستند

گفتی آب باشد تیمم جایز نیست به گفته ی مرده ها و زنده ها. گمانم نگفته باشند که نور را آب تمیز نمیکند زیاد، باید خاک را به آن مالید . نوری را که از دریچه تنگ و باریک  تنورهای قدیم به تو میتابید را یادت که بیا وری ،خاک زیبایش میکرد

مرا ببخش

سلام




کلمات کلیدی :زندگی آبتنی در حوضچه ی اکنون است، پارک نیاوران، آقایی، به نام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦

نظرات ()