تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
کلی بگم من اصلا نمیدونم

ممممممم  ....!!!!!!؟؟؟ سلام راستش ،راسش نمیدونم از کجا باید شروع کنم یا نمیدونم اصلا باید شروع کرد !؟ شایدم شروع شده و ما خبر نداریم ؟ ببینم اصلا چی باید شروع بشه؟ کلی بگم من اصلا نمیدونم .

امروز 03/10/1383 تصمیم گرفتم که از امروز هر روز یه چیزایی بنویسم ، و اینم بگم که من از این تصمیم ها زیاد گرفتم ، اگه یروز دیدین خبری نیست اصلا تعجب نکین یا دلواپس نشین که کوش پس چی شد نکنه یه موقعی زبونتون لال تصادف کرده باشم ، نه سالمه سالمم فقط یا حالش نبوده یا مطلبش .

ok،امروز قرار بود برم شهرک ازمایش برای امتحان گواهینامه اونم از نوعه موتورش .رفتم ،صبح از خابه ناز با دهنه باز بیدار شدم با هزار امید و چهار پنج هزار آ رزو که قبول بشم، که نشدم . فکر میکنم تمامه شد نا و گرفتنا و دونستنا و... برا ما تبدیل شده به نشدن و ندونستن ونگرفتن ..... تازه شانس ماست، امسال از بعده ماه رمضونی که یه دوایی بین من و خدا پیش اومده بود همش تبدیل شد به بد شانسی ، البته اینم بگما که قبلش همه چیز واسه ما روی بود سکه میومد ، بماند، آ ره میگفتم ( البته اگه شانس بیاریم این یه قلم تبدیل نشه به نمیگفتم ) که بدشانسی اونم از نوع بدش گریبان گیرمون شده اساسی گواهینامه ماشین ما توی شهرک ازمایش صادر نشده نا پدید شده . اینم نمیگم که از 10 روز پیش پاس این دفتر و اون دفتر بودم واسه جوابه سر بالا ،ا خرشم بعد دو ما دیر اومدن گواهینامه گفتن برو دو هفته ی دیگه میاد دره خونتون .

هی هی هی . دیگه این هی گفتنامونم دله کسی رو نمیسوزونه از بس طرف خودش آآآه داره.

خدامونم که قربونش برم قهره باهامون اساسی ، ما هم جای خجالت کشیدن لج کردیم داریم واسه خودشو پیامبراشو اماماش .... جُک مسازیم ، بدشم واسه همدیگه تریف میکنیم وُ هِرت هِرت میخندیم . اونقده همه چیز رو سر سری گرفتیم که دیگه ترس از مرگ معنا نداره ،همینم هست که اماره خود کشی هامون سرکشیده به هوا . بازم حالم داره بد میشه داره منو میکشه به سمت اراجیف ،حرفای صدتا یه غاز . بازم دلم گلایه میخواد . حوس کرده چایی داغ سر بکشه اونم از نوع بدون قندش که از زهرمارم بدتره . به قول حسین سرد مه مثل یه قایق یخزده روی دریاچیه یخ  یخ کردم . 

 

ساعت 2و10دقیقه هست . من هنوز هیچی نخوردم  گشنمم نشده . آخه من هالم بدشه اصلا گشنم نمیشه . ولی میخوام برم ،کجا نمیدونم .یه جای دور ،دور از اینجا . کتابم دیگه راه حل نمیشه واسه من  باید برم خودمو گم کنم توی شلوغی . این بهترین و اخرین راه حل واسه منه . یادش بخیر قدیما یکی بود که واست اونقده حرف میزد که مّخِت مجال فکر کردن  نداشته باشه اما .... هی  همممممم فعــــــــلا

 

ساعت از اون 2و10 دقیقه رسیده به 6و 14 دقیقه ، راستش رو بگم هیجا نرفتم یعنی نمی تونستم برم ،ولی هنوز حالم بده آخه هنوزم گشنم نشده الان یه قسمت از شرای حسین پناهی رو داشتم گوش میکردم ، که به زور میخواد برگرده به بچگیش هِیَم میگه من میخوام برگردم به کودکیم . ولی من اصلا نمیخوام برگردم به کودکیم من .. من .. من میخوام بزرگ بشم بزرگتر از 21 سال بیهودگی . من میخوام بشه 60 سالم ، پشته یه پنجره ی  قدی به عرض دیوار تو اتاق خواب با تخت پر قو روی صندلی تاپی روبروم یه شمینه . به بیرون نگاه میکنم از اسمونش داره برف میاد میرم پشت پنجره نگاه میکنم به دونه دونه ی برف که میریزه زمین بدشم توی تخیلم خاطراتمو توی دونه دونه ی برف میبینم مثل یه فیلم ، دیدنه کارتونه شرک . از درخت بالا رفتنا به خاطر یه دونه گیلاس . زمین خوردن توی یه سربالایی تند ، میبینی همش داره میریزه زمین اااا زمینو رنگ کرده سفیده سفید دوباره خیابونا رو باید خط کشی کنن اونم با رنگ سیاه ،اینو نوم میگه وقتی من دستمو دراز کردم بیرون سوی برف ولی حیف برف نمیتونه منو به خودش برسونه . (طرق) صدای در بود یا یکی اومده یا یکی رفته من برام مهم نیست شایدم نَوَم بوده که از اتاق رفته بیرون نمیدونم چی میشه که داد میزنم: لیا    لیا   رضوان اگه خاست بره بیرون لباس گرم تنش کن سرما نخوره انگاری باز داره برف میاد . بدشم میرم میخوابم روی تخت ملحفه رو میکشم روی خودم تا زیر گلو چشمام رو میبندم ، اروم اروم انگار دارن میکشنم تو خیال . یحو خودم بیرون اون پنجره ی قدی به عرض اتاق میبینم . دارم با برفها میرم رو به زمین به سنگینی یه دونه برف اِینه خاطراتم نرم و سبک بی رده پا ، اره انگار که منم خاطره ام مثل یه دونه ی برف برای نَوَم رضوان پشته یه پنجره ی قدی به عرض اتاق ،مثل صندلیه چوبی، مثل یه خواب . من نمیخوام برگردم به کودکیم . گوش میدی هی با توام  اینو نگاه خوابه   خوابش برده   ما رو باش درمونمون شده کی  هی  فعـــــــــــــــــــــــــــــــلا  

 

 

همون روز همون جا ساعت پانزده دقیقه مونده به هفت  . هنوزهم هیچی نخوردم هیجا نرفتم 

 سلام




کلمات کلیدی :راست، رضوان، پناهی
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ٥ فروردین ۱۳۸٤

نظرات ()