تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
رنگواره ام را بخوان و نثارم صلواتی بفرست

صبح آمد،صبح در پاییز آمد،صبح با خنده و آرام آرام آمد،صبح در فصلی آمد که غروبش زیباتر است.

 

خدایا به زیبایی غروب پاییزت تورا قسم که تو یکتا ترینی.

 

رنگواره ام را بخوان و نثارم صلواتی بفرست چون من هم خواهم رفت، بسان برگان در پاییز و باز خواهم آمد چونان برگان در بهار. برگ همان برگ است، سبز است و بزرگ اما انگار در غم پاییز کمی پخته تر به نظر می آید

 

و بدان که در این پختگیست هنگام رقصیدن با آتش خود را دود کرده و بی ناله میرود تا شاید به معبود رسد ،     شاید.

 

من نمیدانم که برگ وقتی زرد شد مرد یا وقتی از درخت به زمین افتاد اما خوب میدانم که هر برگ یک مرگ جاودانه است و هر مرگ رویش دوباره بهار،بهاری که میکشد دلمردگی را شاید،    شاید




کلمات کلیدی :رنگواره ام، پختگی، بهنام ترین، شاید
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦

نظرات ()