تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
پشیمان خواهیم شد حتی اگر بر باور پشیمانی نرسیده باشیم

خدایا آنچنان خاک بر سرمان بریز که توان نفس کشیدنمان نباشد. افتاب را هم نتابان تا مگر ازنو و تازه تازه ریشه بدوانیم بر این بیچاره راه

 

 

 

گاهی اوقات زخمهایی هستند که .....

 

این نه یک شعر نع یک نوحه نه یک شکایت و نه هیچ چیز دیگر، این فقط متن شد چون بسیار روان بر فکرم لخ لخ کنان گام بر میداشت، نوشته شد تا شاید آن صدای لخ لخ جایی ایستادن بگیرد.

 

همین و فقط همین

 

دیر نیست پشیمانی از تمام اشتباهاتمان ،از تمام سخن گفتن هامان یا نگفتن هامان،از کارهای کرده یا نکرده کارهامان و این در اینجا باقی که همه و همه یک روز پشیمان خواهیم شد حتی اگر بر باور پشیمانی نرسیده باشیم.

 

 

 

پشیمانم اکنون ، از تمام نا تمامهایم ، از تمام خستگی هایم از نشستنها و نگریستنهایم، پشیمانم

 

بد پشیمانم

 

گاه فکر میکنم که شاید افتادن آن برگ از درخت هم را من پشیمانم،جاری شدن رود را هم من پشیمانم،که شاید در این آشفته بازارمن نیز آنها نقش داشتند و معروف بودند در زندگی بی زندگانیم که چون چنان کردم چنین شد که ایستاده بر این بینهایت دور خود بر سنگقبر تمام آرزوهایم فاتحه میخوانم و برای گرم شدن دلم تمام خاطرات شیرین و ترشم را به دیگ پر هیاهو با طعم ملس اندیشه ها ریخته و زیرش را با چوب درختان خشک همین شهر گرم نگه میدارم تا مگر شرابش علاجی باشد بر درد بی درمان پشیمانی ، که شاید میهمانی گذرا بر این شهر دور افتاده در دور را عبور باشد ، تعارفی شود و به سلامتیش نوش کنی این شراب ناب خاطرات را، خاطراتم را ، و او نیز بسوزاند تمام پشیمانیهایش را ، خوب میدانم که اوهم ، تو هم ، ما همه پشیمانیم

 

پیروز باشید،پیشرو باشیم و نا پشیمان

 

 

 

 




کلمات کلیدی :خاک بر سر، زخمهایی هستند، ژشیمانی، باور
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦

نظرات ()