تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
قهقه

سر به تمام سکوتی میسپارم که خداوند یکتای من در این بینهایت دور هدیه ام داد . خدایا تو را آنقدر سپاس که تو را خسته شوی

حکایت یک داستان تو دار و پر از اندرز است که من هیچ وقت 

 آن را نفهمیدم.خدایا حکایت زندگی مرا بازگو مکن که این را هم هیچ کس نخواهد فهمید.

سلام به تمام قهقه های بی دلیل پیرمرد دندان شکسته و نشسته بر حاشیه هاکه حال او را به پریشانی نزدیک می کند،سلام به آن نا جوانمردی که بی نگاه  خود ر به عبور می سپارد. سلام  به آن رند زن چادر به سر که او هم خنده را لگد مال می کند. سلام به صورت بی خنده آن پیر مرد در نیمه شب و کسانی که عبور نکردند .سلام به خواب آن پیر در بارش برف. سلام به رنگی که از چهره پیر میپرید. سلام  به روحی که هم می خندید و هم می رفت تا به بینهایت در دور. سلام به آن جسد زیر برف و خوابیده در حاشیه ها .

سلام




کلمات کلیدی :قهقه، ژیر مرد، بهنام ترین، شب
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

نظرات ()