تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
شهر من

از درخت پرسیدم از سبزی توست که قناری با این حال در ستایش خداست؟

 

سنگ در جوابم گفت از ستایش قناری این درخت چنان مست است و سر سبز.

 

 

های ای خداوند یکتا،درودم را بپزیر و در طالع ام نامم را آن کودک یکتا پرست بگذار

 

 

 

روزگاریست که در شهر باد هم خاموش است.صبح هم به طلوع خورشید بی اعتناست.

 

مرگ همسایه نیازرد کسی . روی بند رختی سینه بندی بیتاب نخواند هیچکس.

 

بلبلان هم در رنگ جماعت فرو رفته و جای جیک جیک همه لالند انگار.

 

روزگاریست در شهر هیچ درخت بیدی مجنون نشد، هیچ رودی سیلاب نداشت.

 

همه جوی ها در زمستان طغیان کردند اما باز هم پای هیچ عابری خیس نشد.

برف روی شانه های هیچ کس ننشست ، خاطرات را آب به هیچ جا نبرد. روزگار شهر من منتظر هیچ خرلنگ ننشت.

 

روزگار شهر من این است که هست ، با این حال هنوز شهر من است

آن شهر بلند آوازه به نام بینهایت در دور شهری که بر سر دروازه آن یاد خداست

 

 

 




کلمات کلیدی :تا بینهایت دور، بهنامترین،behnamtarin، خدای یکتا
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦

نظرات ()