تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
شکایتهای بی دریغ

به نام خداوند باران و ترانه

 

و شاید باز باران را بخوانم به امید بارش باران . به یاد خداوند شاعر باز باران به نام خداوند باران با ترانه

 

شکایتهای بی دریغ از خدایی که نه دیده ایم و نه میشناسیمش در واقع ، به خدایی که نه دیده ایم و نه میشناسیمش .شکایت از این همه بی عدالتی که خدایی که عادل بود چرا صبوری کرد به هنگام انجام آن و دید سر انجام آن و باز هم صابر بود.ما زه یاران چشم یاری داشتیم ،خود غلط بود آنچه میپنداشتیم هم با ما هم آواز میشد در این باور که خدا هم انجام عدالت را به ما سپرده بود و ایستاده در بینهایت دور اشتباهاتمان را میبیند و مینویسد و یادآور میشود بی بخشش .

 

 

انگار این دو فرشته که بر شانه های چپ و راستمان گماشته تا مباد آن شود که نباید بشود . گاه احساس میکنم که در زمین چیزی به جز تغدیر حکمرانی نمیکند و هیچکس بر سر هیچ دوراهی قرار نمیگیرد مگر آنکه انتخاب راه را از قبل برایش به مشخص نوشته باشند در پیشانی نوشتش و اگر اشتباه کند هرکس خود میداند و آن دو فرشته که گماشته شده برای خواندن این تقدیرها.

 

 

 




کلمات کلیدی :فرشته، باز باران، شکایت
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦

نظرات ()