تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
کاش در دهکده عشق کمی تنهایی بود

کاش در دهکده عشق کمی تنهایی بود.

 

کاش خدارا فراموش نمیشد از یادم، کاش خدا هم کمی آسمانی بود   

 

کاش اگر رو به آسمان میکردیم،خدا ابر در بیابان تنهایی بود  

 

کاش تنها نمیمرد به این زودی ها، شاید،شاید خدا نزدیک آن تیرک تنهایی بود

 

وای اگر باد به دشت گل سرخ میتابید،کاش خدا در روز کمی مهتابی بود

 

کاش اگر لطف به ما میکردی،مختصر بود ولی ساده و انسانی بود

 

دل ندادیم به ندای باران،کاش خدا هم کمی بارانی بود

 

وای اگر دل به تو دادن غلط است،کاش دل ما از لطف تو، تو خالی بود

 

کاش با صدای گل سرخ میپریدم از خواب،خواب بی تو پر ز پریشانی بود

 

چقدر شعر نوشتیم برای باران، سهم ما از نم آن ، گریه و بی تابی بود

 

   

صدا ، صدا، صدا باز از پشت نگاه گل یخ بر دل خشکیده ی من میتابد و خدا به نگاه میگوید که گلم دست تقدیر تورا پر پر کرد، با فروق و غروب آفتاب. ونگاه معصومه وار قطره آب که بگوید آری رود هم هست بی تقصیر،که دعای من و او امان از دست این تقدیراست.و به سرعت فرو رفته به خاک، انگار از روی من پرپر شده او غمگین است. یک فرشته به دیدار من خم گشته بیامد پائین و نوازش کرد این دل غمگینم،ای خدا دست تو چرا اینقدر سنگین است؟.

 




کلمات کلیدی :بهنام ترین، لطف خدا، دهکده ی عشق
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ۱٠ فروردین ۱۳۸٦

نظرات ()