تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
طلوعی دباره

نگاهی به آبی اسمان میکنم و نگاهی به خاکی که زیر پایم به زوزه ی باد غبار می شد
سر رو به طلوع آفتابی میکنم که از شرق می امد ومن مرور میکردم شتاب رفتنش را به غرب و غروب. میشنیدم تپش قلبش را که با نالهایم هم آواز شده بودو میرفت که در آبی اسمان از سرخ و زرد و نارنجی خودش که با اشکهایم مخلوط می شد بسازد بار دیگر غروبی غمگین و سنگین در دنیایی از هیاهو که به دنبال من است .
چه زیبا همه در حال مردنی دبرینهه هستیم . روز شب می شد و خورشید به ماه،آبی رنگ میداد به سیاهی و من در امید دیدنه طلوعی دباره زجر جان دادن را زمزمه میکردم.
بهنام 29/بهمن/1384




کلمات کلیدی :تپش قلب، بهنام ترین، طلوع آفتاب
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۸٥

نظرات ()