تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
پوچم مثل یه قالبه یخ زیر بارش برف

حالم اصلا خوب نیست ، تلخه تلخم ،سردمه مثل یه کبوتر تو هوای نمدار پاییز

 

 

پوچم مثل یه قالبه یخ زیر بارش برف

 

 

 

وهمیشه انگار باید آب شوم از گرما در اوج لذت نوشیدن ، عشق به بلور به سرد بودنم وا می داشت.

 

 

شاید این بار آب شوم در سینه ی سوخته ی دخترک همسایه تا که شاید  باشم مرحم بر دردش، یا که شاید اشکی تا بشویم غم یا که بجوشم از شادی.

 

 یا که شاید عرقی باشم بر پیشانیه مرده خسته.

 

کاش آب شوم و بسوزم پای گلدانه و گل تا که باشم سرخی لاله یا شوم بوی گل مریم ،مست بشن همه از بوی تنم،کاش بشم قطره ای از رود بزرگ ،در بینهایت ها دور .

 

 

ایوای

 

 

کاش نباشم اب بیهوده بر خاک ، کاش نباشم عرقِ شرم ،کاش نباشم اشک دروغ،یا فقط آب سردی برای نوشیدن. کاش آب نشم در خجالت خورشید از تابش بر صورت پیرمرد دست فروش در خواب.

 

 

ای داد

 

 

 منِ تلخ ،من بیهوده،من سرد رو چه به تصمیم .

 

 

من قالبه یخ همه ام تقدیر است

 

 

 

 

 

 

 

 

 




کلمات کلیدی :خش خش، بهنامترین،behnamtarin
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٥

نظرات ()