تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
شراب غصه و غم

ها ای خدای کز کرده و گوشه گیر . خیالت نیست؟ یادت هست؟ یا بمان یا برو 

غمها را دانه دانه که حب کنی و خوب نگاهش کنی و دم اش را بگیری و ببینی که چیزی تهش نمانده باشد ، بعد که در خمره بریزی و بخوب کیپش کنی و در تاریکی بزاری و نگذاری نور به ان بتابد و بعد یکروزی با هزار شوق خمره را بیاوری و درش را باز کنی انگور های له شده و تخمیر شده را از صافی بگذرانی و خوب خوب خوب صافش کنی و باز به خمره برگدانی و هر ماه یکبار به سروقتش بروی و خوب همش بزنی در تاریکی مطلق که نوری به ان نرسد ..... بعد یک سال شراب دست ساز خودت را داری که در مان همه ی کاووس های بد و نخوابیدن های از ترس کابوسهای بدت هست . هر شب قبل از خواب یک لیوانش را گرم گرم گرم بالا بروی خوب خوابت میگیرد . فکر و خیالشان دیگر نیست . خودشان اکنون در رگهایت شناورند . راحت میخوابی . راحت راحت راحت . چون کابوسها هم در رگها شناورند




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢

نظرات ()