تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
زندانبان زندانی

هان ای خدای میراث مانده بر من ، صدایی که می شنوی صدای خورد شدن استخوانی در قبر نیست . این صدای یک مشت استخوان زنده است.

من. زندان بان یک زندان کوچک اما عمیق هستم ، زندانی با پنج زندانی که هرکدامشان پنجاه زندان بان نیاز دارند.یک شاعر ، یک نقاش ، یک نویسنده و یک فیلسوف

من زندان بان زندانی هستم کوچک اما عمیق که هر روز اقدام به فرار نا فرجامی می کنم . نقشه ها ریخته ام ، زمین ها کنده ام ، مرض ها گرفته ام در پی اجرای نقشه ی فرار

من زندان بانی هستم اسیر به دست پنج زندانی در زندانی کوچک اما عمیق

سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠

نظرات ()