تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
شاگرد سه ساله ی کلاس پنجم اکاور

ای خدای نمی دانم چی . نمی دانم کی . چله هتان چلچراغ

بازی در آورده است روز و روزگار ، انشاء می نویسد شاگرد، زرنگ قبل از آمدن آموزگار بد اخم ثانیه ها

قلم در دست می گیرم و ......

کلاس دار می نویسد بر تخته سبز کلاس، خوب ها ، بدها شاید هم خوب ها یا بدها .

پنجره باز و سوز گریزان از کلاس ِ در جنگ گچ پرانی ها 

شب چله  را ما باد مادربزگ و پدربزرگ می گذرااااااا ....شورش را در آورده این دانش آموز زرنگ

گردو ها هم زرد می کنند برگشان را و نثار می کنند به پای کلاغانی که در حیاط مدرسه قار قار می کنند

آسمان ابری است

 معمولا در شب یلدا ما هندوانه میخوریم و... یکی خفه کند این شاگرد زرنگ کلاس را

برف ها آویزان از ابر مانده اند که ببارند یا بگذرند از این شهر دود اندود که همه ی مردم شهر دوستش دارند

بلند ترین شب سال را به شما......... گندش بگیرد با  انشاء نوشتن این دانش آموز زرنگ کلاس را

کلاغان ،آخرین، ابر ،پاییز باران ،آجیل، برف ،پدر، شهر ، حافظ ،پنجره ،بازی،

من چله را دوست دارم اما تنها نه

نقطه سر خط این بود اشناء من در باره ی بلند ترین شب سال

ولش کنید این دانش آموز زرنگ کلاس را

امضاء

شاگرد سه ساله ی کلاس پنجم اکاور

سلام

 




کلمات کلیدی :یلدا، بهنام ترین، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠

نظرات ()