تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
باز روزگار تنهایی با نور مایل خورشید فصل پاییز

باز روزگار تنهایی با نور مایل خورشید فصل پاییز ، یاد غروبهایی که انسان رو به تماشا تشویق میکنند وکمی اشک.

صد بار تماشای غروبش بازم دیدنیه ، دیدنیه وقتی خورشید به نفس نفس افتاده و اسمون به گریه با اشک رنگ و تو به التماس که نیان خاطرات قدیمی و باز چند قطره اشک .

دیدنه دختر همسایه که اونم داره به اسمون با غروب تلخ پاییز و اشکها رنگیه اسمون نگاه میکنه و تو به روت نمیاری که اونم غصه دارِ و چند قطره اشک.

صدای قار قار کلاغی که با همه بی خبریش فصل پاییز و خبر میده خودشم نمیدونه چرا قار قارش با بغضِ و چند قطره اشک .

بازم شب پاییز بدون جیر جیر جیرجیرک و پر از صدای خش خش برگای خشکی  که نوید میدن رسیدن فصل پاییز و عابری که که اونم احتمالاً هنوز نمیدونه چرا بغض تو گلوش داره و چند قطره اشک .

امروز مهر ، ماه مهار از فصل پاییز امسال ، سالی که پر بود از نور و غرور برای من ، اما الان فصلم پر شده از گریه اسمون با اشک رنگ ، با نور مایل خورشید و غروبی که انسان رو به تماشا تشویق میکنه ، دختر همسایه ، صدای قار قار کلاغ بغض کرده ، برگ خشکیده ، عابر پیاده و این همه اشک . این همه اشک من که دارم میبینم خورشید به نفس نفس افتاده ، اسمون افتاده به گریه با اشک رنگ و من به التماس که نیان خاطرات قدیمی و باز چند قطره اشک .

سلام




کلمات کلیدی :قار قار کلاغی
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٤

نظرات ()